
متن برنامه ی درس هایی از قرآن کریم حجت الاسلام قرائتی؛ تاریخ پخش :: ۱۳۷۱/۶/۱۹
بسم الله الرحمن الرحیم.
گرچه زمان پخش برنامهى ما به خاطر پخش اخبار، تغییر پیدا کرده است و قطعاً وقتى هست که بسیارى در خانه نیستند. اما یک عدهاى هم در خانه هستند و بحث را دنبال مىکنند. بحث ما چند هفته است که راجع به مسائل ریز امر به معروف و نهى از منکر است. در جلسه قبل شیوه آن را گفتیم و وقت تمام شد. دنباله بحث این است که چگونه امر به معروف کنیم؟ چگونه نهى از منکر کنیم؟ پس موضوع بحث دنباله بحث قبل شیوههاى امر به معروف و نهى از منکر است. مطالبى که در جلسه قبل گفتیم، این بود که گفتیم یکى از شیوههایی که در حکومتهاى طاغوتى، امامان عزیز ما به کار مىبردند این بود که اجازه مىدادند که بعضى از چهرههاى بسیار خوب در حکومت راه پیدا کند و آنجا جلوى بعضى از توطئهها و خطرها را بگیرد. اسمش را هم بردیم که یکى از آنها على بن یختیم بود. او وزیر بود و شیعه بود. به دستور امام کاظم(ع) در دستگاه بنى عباس رفته بود. دستگاه ظلم بود. اما این فرد خوب، در آن دستگاه بد به قدرى شیرین کار مىکرد که امام کاظم فرمود: من در مکه به آن دعا مىکنم. من بهشت را بر آن ضمانت مىکنم و از این مىفهمیم که گاهى در دستگاه کثیف باید آدمهاى خوبى باشند. این یک شیوه بود. داریم «دلل الى الخیر بالجمیل مقالک» «دلل» یعنى هدایت کن. راهنمایى کن. «و الى الخیر» دیگران را به کار خیر راهنمایى کن. «بالجمیل مقالک» یعنى با حرف زیبا راهنمایی کن. چگونه امر به معروف و نهى از منکر بکنیم؟ با حرف زیبا و با حرف خوب امر به معروف و نهی از منکر کنیم. قرآن مىفرماید: « یُصَلِّی عَلَیْکُمْ وَ مَلائِکَتُهُ لِیُخْرِجَکُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ»(احزاب/۴۳) براى اینکه مردم را از ظلمات به نور دعوت کنى «یصلى علیکم» از طریق صلوات و محبت و درود این کار را بکن. با فحش نمىشود. با وحشت و ترس نمىشود. امیرالمومنین مىفرماید: وقتى مىروى که زکات بگیرى، به مسئولین ادارهی دارایى میگوید. وقتى مىروى که زکات بگیرى ژست نگیر که طرف بترسد. «لا ترون اعهدا» وحشت در دل مردم نینداز. گفتیم: «من کان امر به معروف فلیکن امرو ذلک بالمعروف» اگر مىخواهى امر به معروف کنى، خود امر به معروفت هم باید به نحو معروفى باشد. یک کسى، یک کره پیش یک نفر گذاشته بود تا صبحانه بخورد. مىخواست بگوید: این کره گوسفند است، کره گاو نیست. منتها طورى مىگفت که یک فحش هم به او بدهد. مىگفت: این کره گوسفند است نه کره گاو. یک فحش در آن بود. چون مىگفت: نه کره گاو، نکره! مىگفت: این کره گوسفند است. نکره گاو! گاهى وقتها اینطورى است. یعنى یک چیزى را همراه با یک فحش و حرف تندى مىگوید. قرآن مىگوید: «تواصو بالحق» امر به معروف، دوباره مىگوید: «وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ(عصر/۳)» در جاى دیگر مىفرماید: «وَ تَواصَوْا بِالْمَرْحَمَهِ(بلد/۱۷)»، «والعصر(عصر/۱) إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی خُسْرٍ(عصر/۲)، إِلَّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْاْ بِالْحَقِّ وَ تَوَاصَوْاْ بِالصَّبرِْ(عصر/۳)» همدیگر را به حق سفارش کنید. سفارش به حق کنید. اما همین «تواصوا بالحق» در جاى دیگر مىفرماید: «تواصوا بالمرحمه» یعنى مسئله رحمت باید باشد. «الرحمن، علم القرآن» یعنى آنکه با معلمى مىخورد رحمت است. شما میخواهید این آقایى که گناه مىکند را تربیت کنید. تربیت بین دو تا رحمت است. شما در سوره حمد مىگویید: «بسم الله الرحمن الرحیم» بعد مىگویید: «الحمدلله رب العالمین» دو مرتبه مىگویید: «الرحمن الرحیم» از این چه مىفهمیم؟ یعنى تربیت بین دو رحمت است. یعنى کسى که مىخواهد مسئول تربیت مردم بشود، خداوندى که مردم را تربیت مىکند، تربیت بین دو رحمت است. «الرحمن الرحیم» مىگوید: «رب العالمین» متوجه شدید که چه مىخواهم بگویم؟ یعنى کلمه «رب» بین دو تا «رحمن» و «رحیم» است. یعنى «رب» بین دو رحمت است. بچهات را مىخواهى تربیت کنى باید با رحمت باشد. با محبت باشد. نگو: تو را مىزنم! اینکه تربیت نیست. میگویند: مثل اینکه بدنت هوس کتک کرده است! بعضى پدرها مىگویند: بهترین پدر، پدرى است که بچه از او بترسد. بهترین شوهر، شوهرى است که خانمش از او بترسد. شما اگر مىخواهى تربیت کنى، خداوندى که «رب العالمین» است، این طرف رحمت، آنطرف هم رحمت است. این یک نکاتى است که در «تواصوا بالحق» آمده است. امیرالمومنین(ع) فرمودند: «ینبقى لاهل اسم ان یرحم اهل الذنوب» گناهکار را که دیدى، غصهات بشود. فحش به او نده. برو و بگو: آقاجان این گناه را نکن. شما با جهل مخالف باش نه با جاهل. یک وقت آدم با جاهل مخالف است و مىگوید: من از تو بدم مىآید. نگو: من از تو بدم مىآید. بگو: تو خوب هستى و من از کار تو بدم مىآید. یعنى با عیب مخالفت داشته باش. مخالف گناه باش، نه مخالف گناهکار، که گناهکار احساس نکند که یک پدر کشتگى با او دارى. بگو: من با تو حرفى ندارم، ولى این کار خدا پسند نیست. این کار را نکن. مخالف با گناه باشیم اما مخالف گناهکار نباشیم. مخالف با جهل نه جاهل، مخالفت با عیب، نه معیوب. نگو: تو بد هستى. بگو: این کار بد است. چون وقتى که گفتى: تو بد هستى، مىگوید: خوب خیلى هم از تو بهتر هستم. گاهى پدر به بچهاش مىگوید: خاک بر سرت کند. پسر عموى تو از تو بهتر است. او هم مىگوید: خوب عموى من هم از تو بهتر است. همه چیز خراب میشود. به آن نگو که من با تو بد هستم. بگو: ما با تو مسئلهاى نداریم. فقط این کار بد است. با این حرف قصه حل مىشود. «ینبقى لاهل لاسم» تو آن گناهى را که او انجام مىدهد، انجام نمىدهى. تو اهل عصمت هستى. یعنى از این گناه محفوظ هستى. شما سزاوار است که «یرحم اهل الذنوب» به گناهکار رحم کنى. یعنى آنکسى که مبتلا نیست، به آنکسى که مبتلا هست رحم کند. کینهاش را در دل نداشته باشد. قرآن گاهى وقتها براى اینکه ما را بالا ببرد، مىگوید: «ارضیتم» اگر به طرف شخصیت بدهید، خوب است. چون مردم وقتى فهمیدند که خوار شدند دست به همه کارى مىزنند. مىگویند: ما که آبرویمان رفت پس بگذار برود. حالا که طرف فهمیده است، حالا که داستان لو رفته است، پس بگذار این کار را بکنیم. خیلى وقتها جرم، جرم مىآورد. مثلاً با ماشین به یک نفر مىزند. این جرم است. بعد مىگوید: پس حالا فرار کنیم. این جرم دوم است. جرم، جرم مىآورد. مثل اینکه پول، پول مىآورد. آن کسى که پول دارد یک قطعه زمین مىخرد و فردا گرانتر مىشود. همینطور که پول، پول مىآورد، جرم هم جرم مىآورد. گناه، گناه مىآورد. سیگار، تریاک مىآورد. تریاک، هروئین مىآورد. اول زنگ دوچرخه مىدزدد و بعد خود دوچرخه را مىدزدد. بعد موتور مىدزدد. بعد ماشین مىدزدد. بعد نفت مىدزدد. یعنى دزدى از یک جا شروع مىشود. باید به طرف شخصیت داد و گفت: تو حیف هستى. ما داشتهایم کفارى را که با رهبرانشان مىآمدند و مسلمان مىشدند. پیغمبر اسلام مىفرمود: شما تا حالا رهبر کفار بودهاید، حالا که مسلمان شدید الان هم رهبر گروه خودت باش. پستش را نمىگرفت که احساس کند حالا که مسلمان شده است باید پستش را بدهد. یعنى اگر لشکر صدام خدمت مقام معظم رهبرى آمد و با همه سربازها ایمان آورد، همان کسى که فرمانده است خوب هست که همانطور فرمانده باشد. درجه آنرا نگیرید. چون حالا بالاخره در آن خط کار مىکرده و حالا در این خط کار مىکند. رهبر کفر بوده است، حالا رهبر اسلام بشود. شخصیت دادن خیلى ارزش دارد. من یک مثال بزنم که اگر آدم توجه به شخصیت داشته باشد گناه نمىکند. احتمالاً مثال را شنیده باشید. گاهى بچه در خانه یک استکان مىشکند. مادرش داد مىزند. پدرش داد مىزند. میگویند: چرا شکستى؟ مگر کور هستى؟ حواست را جمع کن. اما همین بچهاى که استکان مىشکند و سر او داد مىزنند، فردا رو به روى مهمان که مىشود یک دیس پلو مىافتد و مىشکند. بشقاب بزرگ مىشکند پدر و مادر مىگویند: چیزى نیست. هر روز اینها را مىشکند، اما جلوی مهمان میگوید: چیزى نیست. این آقا براى یک استکان کوچک داد زد، چطور الان براى بشقاب بزرگ داد نمىزند؟ چون مىگوید: اگر داد بزنم، خواهند گفت: عجب صاحبخانهی بى شخصیتى است. چون الان رو به روى مهمان است توجه به شخصیت دارد. مىگوید: حالا که من یک شخصیتى هستم پس حواسم را جمع کنم. من در خانه ده تا هم سرفه کنم به کسى نمىگویم: معذرت مىخواهم. اما پشت دوربین تلویزیون تا سرفه مىکنم، معذرت مىخواهم. براى چه؟ براى اینکه احساس مىکنم حالا که پشت دوربین هستم، چند هزار نفر دارند مرا میبینند. عروس و دامادها تا رویشان به هم باز نشده است، خواهش مىکنم، متشکرم میگویند. چون تازه به هم رسیدهاند مىخواهند آبروى همدیگر را حفظ کنند. شخصیت همدیگر را حفظ کنند. و لذا گفتهاند: با کسى رویت باز نشود. نگو: ما با هم خودمانى هستیم. با کسى هیچ وقت رویت باز نشود. نقل مىکنند که افراد بزرگوار مثل آیت الله جوادى آملى، در خانه حتى جلوی بچهاش پایش را دراز نمىکند. رو به روى بچهاش مودب مىنشیند. حالا ما خیال مى کنیم رو به روی خودمانى که شد هر کارى را باید کرد. حدیث داریم که رسول اکرم(ص) بچهها را هم که صدا مىزد، نمىگفت: حسنى، حسن، فاطى! با کنیه صدا مىزد. شما اگر با شخصیت صدا بزنى، امر به معروفت جا مىافتد. حالا فردا صبح صدا بزن و امتحان کن. یک وقتها بچهات خوابیده است و مىخواهى بگویى: بلند شو و نماز بخوان. این امر به معروف است. چون نماز معروف است و شما امر به معروف مىکنى. یک وقت مىگویى: فاطمه بلند شو. اگر دائم صدایش زدى و بعد هم با نوک پا او را تکان دادی و گفتی: آفتاب زد. او هم بلند مىشودو میگوید: شاید آفتاب دلش بخواهد سحر بزند. به من چه ارتباطی دارد؟ پدر بچهاش را صدا کرد که بلند شو آفتاب زد. گفت: بگذار بخوابم. بلکه خورشید دلش بخواهد سحر بزند. به من چه ربطى دارد؟ اما اگر بگویی: حسن جان، اگر با احترام صدا بزنى، حدیث داریم که هر پدرى اگر دلش مىخواهد که بچهاش گوش به حرفش بدهد، اسم بچهاش را مودب ببرد. اسم مودب بردن اثر دارد براى اینکه طرف گوش به حرف بدهد. این براى بچهها بود. برای بزرگ ترها هم همینطور است. بنده بچه نیستم. شما از من سوال مىکنى. مىگویم: ببخشید! آقا من الان خسته هستم و نزدیک ظهر است. نه گیرندهام کار مىکند و نه فرستندهام. گیج هستم. اما مىگویى: جناب استاد، تا مىگویى: استاد، مىگویم: بفرمایید. با اینکه خسته هستم جواب تو را میدهم. این استاد یک هندوانه بود. بالاخره یک هندوانه زیر بغل مىگذارد و این طرف مىکشد. از یک کسى مىخواهى پول بگیرى، بروى و بگویى: آقا شما که الحمدلله اهل خیر هستى، در این خیر هم کمک مىکنى؟ اگر به آن بگویى که اهل خیر هستى، نمىگوید: نه! شخصیت دادن به افراد مهم است. بارى را مىخواهید بلند کنید. مىگویید: بیا، نمىآید. تا بگویى: پهلوان بیا، مىآید. احترام افراد خیلى مهم است. شخصیت دادن اثر دارد. اگر مىخواهیم که حرف ما و امر به معروف و نهى از منکر اثر پیدا کند، مودب صدا بزنیم. محترم صدا بزنیم. این مهم است. قرآن مىفرماید: «أَ رَضیتُمْ بِالْحَیاهِ الدُّنْیا(توبه/۳۸)» تو خلیفه خدا هستى. چرا اینچنین به دنیا چسبیدهاى؟ تو حیف هستى. امیرالمومنین در نهج البلاغه مىفرماید: «على حر یدع هذه» آیا یک مرد نیست؟ یک جوانمرد نیست که به این دنیا دل نبندد؟ حضرت لوط مىگفت: «أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشیدٌ(هود/۷۸)» یک جوانمرد نیست که جلوى فحشایى که در جامعه هست را بگیرد؟ زمان شاه دو، سه تا جوان به قم آمدند که از یک طلبه دعوت کنند که بیا و براى ما صحبت کن. این طلبه مىگفت: والله مسافرت براى من سنگین است. یک خرده سنگین برخورد کرد. آن جوان گفت: آیا شماها ابوذرهاى زمان ما نیستید؟ گفت: چشم مىآیم. چند ماه این آخوند بلند شد و به شهرستان رفت و مجانی سخنرانى کرد و برگشت. براى اینکه آن جوان گفت: آیا شما ابوذرهاى زمان ما نیستید؟ این اثر مىکند. یک آدمى که فاسد است، به آن بگویید: آقاجان شما آن شخصى نبودى که براى مبارزه با کفر در جبهه بودى؟ شما بسیجى نبودی؟ حالا باید اینطور باشى؟ یعنى به او بگویى که تو یک آدم مهمى بودهاى. به او بگویى: پهلوان، استاد، تو اهل خیر هستى. حسن جان، فاطمه خانم، این کلمات مودب و بردن سابقههاى اینها خیلى ارزش دارد. شما که آدم شجاعى بودى، چرا ترسیدى؟ شما یک بچه هرزهاى را میبینید که پدرش خوب است. شما به آن بگو: مىدانى که از چه خانوادهاى هستى؟ شما میدانی که پدربزرگ شما چه کسى بوده است؟ مىدانى که از چه خانوادهاى هستى؟ او با این حرف یک خرده خودش را جمع مىکند. این خیلى مهم است. همینطور صاف نمىشود امر به معروف و نهى از منکر کرد. مگر آرد تنها را مىشود خورد؟ این باید خمیر شود. یک خرده کارپردازى مىخواهد تا نان بشود. خیلى حرفهایش شیرین است اما بى مقدمه است. شما شکر را بى مقدمه در حلق کسى بریز. خوب خفه مىشود. این را تا شربت نکنى، نمیخورد. نگو: آقا حق مىگویم. حق مىگویى اما این طور نمىشود حق گفت. حق گفتن هم فوت و فن دارد. برادرهاى بسیجى و حزب اللهى، امت اسلامى، خانم ه و آقایان، همهی ما موظف هستیم که امر به معروف و نهى از منکر کنیم. شیوههاى آنرا باید دقت کنیم. یکى از شیوه هایش حرف زیباست. یکى از شیوه هایش شخصیت دادن است. مسئله سوم اظهار دلسوزى است. اظهار دلسوزى خیلى مهم است. «عزیز علیهم ما عنتم» قرآن مىگوید: پیغمبر وقتى مىداند که شما به درد سر افتادهاید، براى شما مىسوزد. من همینکه فهمیدم که بچه شما مریض شده است، خیلی ناراحت شدم. اینها مهم است. من امسال در مکه، یک خاطرهاى از یک پیرزن شنیدم و حسابى شرمنده شدم که واقعاً خداوند در زنها و مردها چه اعجوبه هایى خلق مىکند؟ آدم خجالت مىکشد که اگر آنها آدم هستند پس ما چه کسى هستیم؟ زن یک پینه دوز، کسی که کفش تعمیر میکند، ایشان در طول سال هر وقت مىخواهد بخوابد دو رکعت نماز مىخواند و مىگوید: خدایا ثواب این دو رکعت نماز برای کسانى که در شرق و غرب عالم مردهاند و امشب شب اول قبرشان است و شب اول قبر مىترسند. این دو رکعت نماز هدیه به روح آنها باشد. مىگوییم: خانم چه کسى مرد؟ مىگوید: نمىدانم چه کسى مرد. بالاخره یک کسى مرده است. هر روز یک عدهاى مىمیرند و من ناراحت هستم که یک چنین شبى هم من خواهم داشت. پس تا زنده هستم، دو رکعت نماز که چیزى نیست. دو رکعت نماز هدیه مىکنم. این چقدر ارزش است. گاهى وقتها آدم یک کارى را براى یک کسى انجام مىدهد براى اینکه این فامیلش است. چشم دارد. رودروایسى است. برای همین به فاتحهاش مىرود. براى اینکه طرف ببیند که ما آمدیم. مىگویند: فلانى نوکرش مرد. گفتند: پس برای فاتحه برویم. در راه که مىآمدند گفتند: نوکرش نمرد. خودش مرد. گفتند: اگر خودش مرده است برمىگردیم. گفتند: چرا؟ گفت: اگر نوکرش مرده بود، خودش کنار در بود. من مىروم که خودم را نشان او بدهم که بگوییم: بالاخره ما آمدیم و براى نوکرت یک فاتحه خواندیم. اما اگر خودش مرده است کسى کنار در نیست که من پوز بدهم. پس برگردیم. این پیداست که فاتحه را براى خودش مىخواند. اما یک کسى هم هدیه مىکند. آقا ما این سنگ را برداریم که چرخ ماشین یک مسلمان به این سنگ نخورد و بترکد. این کار، کار خیر است. اینها یک ارزش هایى است که انسان احساس کند که من دلم براى شما مىسوزد. این اظهار دلسوزى هم اثر دارد که آقا من واقعیتش دیدم که شما برای این شغلى که دارى حیف هستى. افرادى هستند که شغلشان، شغل خوبى نیست. لقمهشان حلال نیست. آدم مىآید و مىگوید: آقا جان شما جوان هستى. حیف هستى که به این کار دست زدى. من دلم براى شما مىسوزد. نه اسم تو را مىدانم و نه لقب تو را مىدانم. نه کارى به هم داریم. ولى واقعاً تو حیف هستى که این لقمه را مىخورى. اظهار دلسوزى مهم است. «عزیز علیهما ما عنتم» قرآن مىگوید: پیغمبر براى مردم مىسوخت. همینطور که مىدید مردم «عنتم» به درد سر افتادهاند. مسئله پنجم این است که اول خوبىها را بگویید. اگر مىخواهید که حرف شما اثر کند اول خوبىها را بگویید. شما که نمره فیزیکت خوب است، شما که شیمىات خوب است. شما که ورزشت خوب است، شما که خطتت خوب است، نماز هم بخوان. همه این نمرهها و مدرکها برای این کانال یک است. زندگى دنیا که یک چندسالى بیشتر نیست. چرا رابطهات با خدا کمرنگ شده است؟ شما که خیاطىات خوب است. شما که آشپزیت خوب است. شما که تربیت بچهات خوب است. این سبزى چقدر گل دارد؟ حواست را جمع مىکردى و این را هم خوب مىشستى. اما اگر مستقیم بگویی: این هم سبزى است که شما شستى؟ نیم کیلو گل در آن است. او هم مىگوید: من کلفت تو هستم؟ بلند شو و خودت بشوی. این زنها در همه عکسها، یک عکس امام را خیلى دوست دارند. آن وقتى که امام دارد چای مىریزد. مىگویند: ببین آقا خوب است. خودش رفت و چای ریخت. خودت بلند شو و چایى بریز. از امام یاد بگیر، مگر تو مقلد امام نیستى؟ بلند شو و چای بریز. ببینید اگر صبح گفتى: سبزى گل دارد، نهى از منکر نیست. اما اگر خوبى هایش را گفتى و بعد بدیاش را اثر دارد. در جلسه قبل گفتم: وقتى مىخواهد بگوید که آب جو بد است، صاف نمىگوید: آب جو بد است. مىگوید: آب جو یک خوبى هایى دارد. بالاخره همانطور که گفتم کشاورز، کشمش فروش، شراب ساز، کارخانه شراب سازى، کامیون دار، شیشه فروش، عدهای از مشروبات الکلى به نان و آب مىرسند. همین سیگارى که بد است، خیلىها از همین سیگار نان مىخورند. اداره دخانیت خیلى جمعیت دارد. ولى بالاخره ضررش بیشتر است. اما ممکن است که یک مالیات هم گیر دولت بیاید. اما بالاخره چه؟ این دودى که در ریهها مىرود، عاقبتش چه مىشود؟ یعنى وقتى هم مىخواهد بگوید که شراب بد است اول خوبى آن را مىگوید و بعد مىگوید: بدى آن بیشتر است. شما اگر خواستید که امر به معروف و نهى از منکر کنید خوبى هایش را بگو. مثلاً به نظر شما فیلم بدى پخش مىشود، شما به صدا و سیما نامه مىنویسى که همهی برنامه هایتان خوب است. در این فیلم هم این نکات خوب بود، اما آن تکهاش ضرر داشت. به هرحال اگر خواستید که نهى از منکر کنید اول خوبىها را بگویید. فوری بدىها را نگویید.
مسئله ششم این است که عیبها را یک جا نگویید. من خودم چند وقت پیش یک کسى را در دفتر خواستم و گفتم: شما چنین و چنان، چند تا عیب را پشت سر هم به او گفتم. بیرون رفته بود و گفته بود: قرائتى ما را صدا زد و چنان ما را رگبار بست که نزدیک بود سنگکوب کنم. بعد هم دیدم که راست مىگوید. آخر گاهى آدم مىگوید: دختر، خیاطىات را که ادامه ندادی. درست را هم که تجدید شدى. ظرفها را هم که شکستى. غذا را هم که سوزاندى. درست است که حالا این عیبها را دارد اما گاهى آدم عصبانى که مىشود، پشت سر هم میگوید. خود من هم متأسفانه این عیب را دارم. گاهى که جوش مىآورم، همه عیبها را یک جا مىگویم. یعنى طرف را به رگبار مىبندم. این فایده ندارد او فرار میکند. گاهى یک کسى نشسته است، مادر از دخترش انتقاد مىکند. به پدر مىگوید. پدر میگوید: بدبخت، خدا مرگت بدهد. مادر مىگوید: خدا تکه تکهاش بکند. یکى از راست و یکى از چپ میگوید. اگر یک کسى معیوب است، عیبهاى آن را یک جا نگویید. اگر خواسته باشید که عیبهاى آن را یک جا بگویید، ممکن است که تحمل نکند. هر کسى ظرفیت دارد. مىدانید آهک تا آب رویش مىریزد متلاشى مىشود. چون این آهک هیچ آبی ندارد و یک مرتبه به آب که مىرسد، نمىتواند تحمل کند و منفجر مىشود. ولى در آجر و خشت یک خرده آب ذخیره هست. چون آهک را پختهاند هیچ آبی در آن نیست. تا به آب رسید یک مرتبه متلاشى مىشود. آدم هایى که در خانه محبت نمىبینند تا کسى یک بستنى و یا بلال به آنها داد گولشان مىزند. چون در عمرش پدرش بستنى به او نداده است. آدم هایى که هیچ محبت ندیدهاند مثل آهک هستند. خشک هستند و تا محبت دیدند گول مىخورند. یک جا همه عیبها را نگویید. حضرت عیسى با یک گروهى داشتند مىرفتند و به یک سگ مردهاى رسیدند. یکی گفت: چقدر بد بو است. دیگری گفت: سیاه است. یک نفر گفت: کثیف است. حضرت عیسى دید که عجب دارند این سگ را کلاغ بَر مىکنند. فرمود: به! چه دندانهاى سفیدى دارد. یعنى یک مرتبه سرعت را کم کرد. کجا دارید مىروید؟ یک خوبى هم دارد. یک جا عیبهاى آن را نگویید. حدیث داریم با کسى که بد شدید هر چه که دلت مىخواهد به او نگو. ممکن است که فردا با هم رفیق شوید و آن وقت نمىتوانید به هم نگاه کنید. حدیث داریم با کسى که دوست شدید، همه قصه هایى که دارى براى آن نگو. نگو: خودمانى هستیم. حالا بعد که دعوایتان شد، متوجه میشوی. تو که اینطور سفره دلت را باز مىکنى هرچه که دارى براى آن مىگویى، اگر فردا با هم بد شدید. مىگوید: همه چیز را خواهم گفت. آبرویت دست من است. تکان بخورى مىگویم. اینها حدیث است. حدیث داریم با کسى که بد شدى هرچه که مىخواهى به آن نگو. ممکن است که فردا خواستید آشتى کنید، رویتان نمىشود که به هم نگاه کنید. اگر هم با یک کسى رفیق شدید، هرچه که حرف محرمانه دارى نگو. ممکن است که فردا با هم دشمن شوید. اینها درس زندگى هست و همه هم در حدیث است. اگر مىخواهید که طرف خوب بشود. مدرسههاى غیرانتفاعى، مدرسههایى که پول مىگیرند، گاهی یک ژستى مىگیرند. مىگوییم: چون مىخواهد شاگردهایش در دانشگاه قبول شوند، ژست میگیرد. مىخواهند شاگردهاى خوش شانس و خوش استعداد داشته باشند. حالا قرار بوده است که از نمره پانزده بالا بیاورد، یک دختر نمره چهارده آورده است. مدیر مدرسه مىتواند با این دو نوع برخورد کند. یک برخورد این است که بگوید: دختر نمرهات که چهارده شد. من که گفتم: تو نمىکشى. تو نمىتوانى درس بخوانى. اصلاً بیخود پدر و مادرت تو را اینجا آوردند. تو با آنها فرق مىکنى. تو مغزت نمىکشد. این یک برخورد است که این دختر را نابود میکند. یک وقت هم مىگوید: دختر خانم چیزى نیست که تو الان چهارده دارى. او پانزده دارد. انشاء الله یک خرده همت کن، به آنها مىرسى. هم مىشود گفت: به آنها مىرسى و هم مىشود گفت: در این مدرسه جای تو نیست. ما مدل بالا هستیم و تو مدل پایین هستی. این رقم حرف زدنها خیلى فرق مىکند. عیبها را یک جا نگویید. مسئله دیگر این است که وقتى هم که یک عیب را مىگویید، قیمت تعاونى حساب کنید. یعنى به حداقل اکتفا کن.
پس مورد هفتم این است که به حداقل اکتفا کنیم. آمدند به رسول اکرم(ص) گفتند: یا ر سول الله! دشمن حمله کرد. فرمود: برو و یکى از آنها را بکش. گفت: خیلى زیاد هستند. فرمود: یکى از آنها را بکش. گفت: آقا مىگویم: خیلى هستند. گفت: اگر جان داشتى دو نفر دیگر از آنها را هم بکش. گفت: آقا خیلى هستند. فرمود: اگر طاقت داشتى یکى دیگر از آنها را هم بکش. یعنى حساب نکنید که چون عیب زیاد است، به حداقل اکتفا کنید. پیغمبر وقتى وارد شد، اول فرمود: ببینید هیچ کارى به شما ندارم. فقط «قولوا لااله الاالله» بگویید: لااله الاالله، رستگار مىشوید. همین بس است. «قولوا لااله الاالله تفلحوا» بس است. اگر روز اول مىگفت: هرکسى که مىخواهد مسلمان بشود، باید این کارها را بکند، همه فرار میکردند. نقل مىکنند که یک مسیحى مسلمان شد. دوستش او را سحر صدا کرد که برو مسجد و نماز شب بخوان. بعد نافله بخوان. بعد هم نماز صبح بخوان. بعد هم یک خرده دیگر دعا بخوان تا آفتاب بزند. این مسیحی دید که از تمام زندگى افتاد. گفت: برویم و همان ارمنى که بودیم، باشیم. گاهى ما از زمین فوتبال مىگوییم: بیا به مسجد برای دعاى ندبه برویم. آن فاصله فوتبال با دعاى ندبه خیلى است. حالا آن منکر نیست. نمىخواهم بگویم: فوتبال منکر است ولى باید حساب کرد. اگر قرار است که آن کار نکند، یک کار مشابهاش را باید بکنیم. وقتى ریختند که با مهمانهاى لوط، لواط کنند، خوب غریزه جنسى است و مىخواهند از راه بد این غریزه استفاده بشود. حضرت لوط نگفت: بیا برویم و دعاى ندبه بخوانیم. گفت: حالا این به دنبال شهوت آمده است. نمىشود او را در مسجد برد. فرمود: «یا قَوْمِ هؤُلاءِ بَناتی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُم»(هود/۷۸) بیاید من دختر هایم را عقد مىکنم و به شما مىدهم. شما از طریق اینکه داماد من میشوید، مسئله شهوت شما حل مىشود و گناه لواط را هم مرتکب نمىشوید. یعنى کسى که آمده است لواط کند باید ازدواج را برایش مطرح کرد. به کسی که مىخواهد در دریا برود، بگو: بیا با هم در استخر برویم. به هرحال یک مقدارى به کسى که بى حجاب است، مىگوییم: زود باش و یک چادر سیاه سرت کن. از بى حجابى تا چادر سیاه فاصله خیلى زیاد است. یک مقدارى باید سراشیبى باشد، به حداقل اکتفا کنیم. «قولوا لااله الاالله» مىدانید جهد چه موقع آمد؟ پیغمبر پانزده سال پیغمبر بود و جهاد نبود. یعنى قانون جهاد نیامده بود. اولش ما شعار که مىدادیم مىگفتیم: «استقلال، آزادى، جمهورى اسلامى» اگر مىگفتند که هر کسى که به جمهورى اسلامى رأى بدهد باید یک بچهاش را به جبهه بفرستد و شهید بشود، ما جمهوری اسلامی را قبول نمیکردیم. اول ما جمهورى اسلامى را قبول کردیم و بعد قانون خبرگان آمد و بعد کم کم، نظام سفت شد. بعد دیدیم که به نظام سفت شده دارند حمله مىکنند. به غیرت ما برخورد و هشت سال هم جنگ کردیم. اما اگر از روز اول در راهپیمایى مىگفتند: توجه توجه! کسانى که راهپیمایى مىکنید و مىگویید: مرگ بر شاه، باید هشت سال در جبهه بروید و بجنگید، اگر از روز اول مىگفتند، شاید کسى جمهوری اسلامی را نمیپذیرفت. مىگفت: شاه باشد چه عیبى دارد. یعنى ورود ما باید به تدریج باشد. قانون خمس چه موقع آمد؟ چهل سالگى پیغمبر، به پیغمبرى رسید. پنجاه و پنج سالگى قانون خمس آمد. یعنى پانزده سال پیغمبر به مسلمانها نگفت: که بیست درصد مالتان را بدهید. ساعت اول نمىشود گفت: آقا توبه کردى، پس پولهایت را بده ببینیم. یکى از راهها بیان نمونههایی است که اصلاح شدهاند. یکى از راه هاى امر به معروف این است. مثلاً مىگویى: ما که نمىتوانیم سیگار را ترک بکنیم. مىگوید: ببین آقا فلانى ترک کرد. هیچ طور هم نشد. آدم وقتى که چند نمونه دید، راه برایش باز مىشود. مگر روز اول مردم جبهه رفتند؟ خوب جبهه یک امر به معروفى بود. هم امر به معروف بود و هم نهى از منکر بود. از روز اول که همه مردم به جبهه نرفتند. روز اول یک نفر رفت و آمد پسر عمو و پسر دایىاش را برد. آنها هم رفتند و برگشتند و هشت تایى رفتند. همینطور کم کم رفتند تا اینکه رسید به جایی که از هر کوچه و از هر خانه یک بسیجى در جبهه بود. ما گاهى وقتها به استخر آبى مىرسیم، مىگوییم: والله سرد است. به نظرم سرما بخوریم. یک نفر لخت مىشود و مىرود، خط را مىشکند. آن دومى هم یک خرده مىرود. بعد مىبینى که همه در آب رفتند. اینکه آدم ببیند که نمونه دارد، بیان نمونهها خیلى مهم است. در هواپیما افراد نشستهاند و نماز نخواندهاند. مىگویند: در هواپیما که نمىشود نماز خواند. یک نفر بلند مىشود و یک روزنامه مىاندازد و نمازمی خواند. از خلبان مىپرسد که مکه کدام طرف است و چون خلبانها همه قطب نما دارند مىدانند که قبله کدام طرف است. یک نفر بلند مىشود و نماز مىخواند. مىگوید: پس مىشود در هواپیما نماز خواند. یکى دیگر مىگوید بگذارید من هم نماز بخوانم. یک وقت مىبینى سى و دو نفر در هواپیما نماز میخوانند. فقط یک خط شکن مىخواستند که این خط را بشکند. مثلاً میبینى که فلانى تا حالا نماز نمىخواند، ولى حالا مدتى است که نماز مىخواند. دائم مىگوید ما تا حالا که نخواندیم، حالا خواهند گفت: شیخ شده است. بسم الله الرحمن الرحیم، بله شیخ شدهام. تا حالا هم بد کردهام که شیخ نشده بودم. آدم که نباید رابطهاش با خدا قطع بشود. خدا این همه به ما لطف کرده است. من تا حالا بد کردم که نماز نخواندم. من حالا مىخواهم نماز بخوانم. خیلى وقتها در اثر یک فکرى، یک نذرى، یک جرقهاى، خواندن یک کتابى، یک موعظهاى، تصمیم مىگیرد که یک کارى بکند. من به یک کسى گفتم: آقا اصلاح صورت شما اسلامى نیست. گفت: مىترسم اسلامى کنم و بگویند: او حرب اللهی است. خوب بگویند. این خیال مىکند که اگر یک کارى را بکند، همه خواهند گفت: او اینطور است. مومن کسى است که وقتى تشخیص داد، تصمیم خودش را بگیرد. «لا یَخافُونَ لَوْمَهَ لائِم»(مائده/۵۴) خیلى راحت تصمیم بگیرد. اینقدر جو زده و محیط زده نباشد. خط شکن باشد. وقت تمام شد. بحث ما دربارهی این بود که چطورى با مردم حرف بزنیم که امر به معروف ما جا بیفتد؟ سیمان اگرتر باشد کاشى مىچسبد. اگر کاهگل باشد یا سیمان خشک باشد، کاشى روی آن نمىچسبد. چه کار کنیم که حرف ما بچسبد؟ زیبا حرف زدن، شخصیت دادن، اظهار دلسوزى، اول خوبىها را گفتن، عیبها را یک جا نگفتن، به حداقل اکتفا کردن، نمونهها را مطرح کردن، اینها زمینه ساز این است که مردم حرف ما را بپسندند.
«والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته»