
متن برنامه ی درس هایی از قرآن کریم حجت الاسلام قرائتی؛ تاریخ پخش :: ۱۳۷۰/۱/۲۹
بسم الله الرحمن الرحیم
الهی انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی
به مناسبت روز بیست و نه فروردین سال هفتاد، روز ارتش، ارتش جمهورى اسلامى ایران، در خدمت برادران ارتشى هستیم، از سه نیرو، موضوع بحثمان، نظامیان نمونه است. هم در صدر اسلام و هم در زمان انقلاب، خاطراتى است بحث امشب ما، بریده، بریده از تاریخ و از حماسه سازان، اول از صدر تاریخ بگوییم تا برسیم به تاریخ شیرین کارهاى ارتش خودمان در اینایم داشته است. معمولاً یک جنگى که پیش مىآید، جنگ دوم که پیش مىآید، جنگ اول نوارش پاک مىشود. یعنى همیشه، نو که مىآید به بازار، آن کهنهها تمام مىشود. اما جنگى که ایران در این هشت سال کرد، جنگى بود با عراق و صدام کرد که در طول تاریخ هر که دیگه جنگ بکند، هر چى جنگ بعداً بشود، ارزش جنگ شما بیشتر مىشود. یعنى مثل قرآن مىماند. هر چى علم پیش برود، جلوه ى قرآن بیشتر مىشود. و هر چه انسان رهبرهاى کشورها را مىبیند قدر رهبر خودش را مىداند و هر چه ادیان را مطالعه مىکند و مکاتب را، قدر مکتب اسلام را و هر چه امتها را نگاه مىکند، نجیبى امت ایران بیشتر روشن مىشود. یعنى در امتها، نجیبترین امت هستیم. کل کره ى زمین، رهبرانشان فاسق هستند. ما رهبرمان عادل است. کل مکتبها انحراف دارند. جزء مکتب ما و همه ى اینها که با صدام مىجنگند و با عراق و یا با کس دیگر، بعد آن وقت معلوم مىشود که ما این هشت سال چکار کردهایم؟ یعنى شما چکار کردهاید؟ هر چى تاریخ بگذرد، شکوفاتر مىشویم. یعنى تاریخ ما را کهنه نخواهد کرد. کما این که اسلام را کهنه نخواهد کرد. چراغ هایى از اسلام زده شده است. افراد تحصیل کرده در اطراف کشورها پیدا شدهاند، مکاتب را مطالعه کردهاند. از همه سر خوردن. من در این ماه رمضان هفتاد با این که نوارم، غروبها پخش مىشد، اما اینها را ما قبل از ماه رمضان ضبط کرده بودیم.
من مثل کبابىها مىمانم. کبابىها قبل از ظهر گوشتشان را به سیخ مىکنند و ما این نوارها را قبل از ماه رمضان پر کردیم که ماه رمضان پخش شود. خود من ماه رمضان رفته بودم یه چند تا از این کشورهاى اروپایى، و یک آدم هایى را ما کشف مىکردیم، تحصیل کرده، دانشمند، مکاتب مختلف را دیده، از همه سر خورده است، حالا پناهنده شده است به مکتب اسلام، این هم مکتب اهل بیت. هر چى مکتب زیاد درست شود، و هر چى رهبر باشد، بالاخره ما آینده روشن خواهیم شد. این جنگ ما الحمد لله جنگى بود که بعداً معلوم شد که ما چه بودهایم و شما چه کار کردهاید؟ حالا از اسلام و نمونهها را بگم. اول نظامى نمونه را باید بگیم. شخص رسول اکرم ص، امیرالمؤمنین مىفرمود: در جبههها از همه نزدیکتر به دشمن، خود پیغمبر بود. دومین شخص، على بن ابیطالب ع است. که حدیث معروفش را شنیدهاید. «لضربه علی یوم الخندق أفضل من عباده الثقلین»(إقبالالأعمال، ص۴۶۷) یک شمشیر امیرالمؤمنین در جنگ خندق از کل عبادتها ارزشش بیشتر است.
سومین نمونه، حضرت حمزه، چون خیلى فشرده بگم که به همه برسیم. سیده ى شهدا، که لقب سید شهدا را پیغمبر به آن داد. مصلح شد با یارانى که جمعیتى بودند که همه حافظ قرآن بودند.
نفر چهارم باید بگیم، جعفر طیار، برادر على بن ابیطالب اول شهید از خانواده ى ابوطالب، اول مهاجر، اول سخن گو، اول شهید از فامیل ابوطالب، برادر على بن ابیطالب، دوازده سال هجرت کرد به حبشه، سخنى گفت براى نجاشى در حبشه، گریه کرد، مسلمان شد. بعد که آمد، روزى بود که پیغمبر اسلام به پیروزى رسیده بود. فرمود: نمىدانم از دیدن جمال جعفر طیار بیشتر شاد هستم و یا از پیروزى در جنگ؟ یعنى ملاقات پیغمبر با جعفر طیار، بارش به اندازه ى بار یک پیروزى مهم بود. پیغمبر طبق آن نقل فرمود: نمىدانم از پیروزىجنگ خوشحالتر هستم و یا از دیدن سیماى شما؟ جعفر طیار، دو تا دستش را در راه اسلام داد. نماز جعفرى که مىگویند، حضرت امام(رضى)در رساله نوشته است. نماز جعفر طیار، کبریت احمر است. کبریت احمر یعنى خیلى در گران بهاست. بسیار نماز مهمى است. براى مشکلاتى که براى افراد پیش مىآید. قوىترین و برندهترین توسل است. معمولاً توسلات، تو رساله ى عملیه نمىآید
معمولاً در کتابهاى ذکر و ورد است. تنها توسلى که در متن کتب فقهى آمده است، نماز جعفر طیار است. هیچ توسلى در رساله نیست. روضه نمیدانم، توسل به ابوالفضل، روضه ى فلان، ختم سوره ى انعام، هیچ توسلى تو کتابهاى فقهى نیامده است. تنها توسلى که در کتب فقهى آمده است، نماز جعفر طیار است و حالا اگر یک کسى مشکلى داشت، مىتواند تمرین کند. جعفر طیار از شهداى نمونه ى صدر اسلام، که در جنگ موته، آن وقت جالب این است که این جعفر طیار بچه داشت، دو تا پسرهایش هم در کربلا شهید شد، یاران امام حسین ع از نظامیان نمونه هستند که خود امام حسین ع کلمه نمونه را به آنها داد. فرمود: در عالم یارانى با وفاتر از شما ندیدهام.
قرآن نقل مىکند از یک نظامیان نمونه که مىفرماید: «وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثیرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فی سَبیلِ اللَّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا وَ اللَّهُ یُحِبُّ الصَّابِرینَ» آل عمران/۱۴۶ انبیا یارانى داشتند که در راه خدا مىجنگیدند، نمىترسیدند، خسته نمىشدند. در مقابل تبلیغات، هر چه مىآمدند مىگفتند: دشمن زیاد است «النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ» آل عمران/۱۷۳ آیه ى قرآن است. مردم جمع شدند، جمعیت زیاد است. دشمن علیه شما خیلى است. شما صلاح نیست قیام کنید فاخشو بترسید از اینها. دست به حرکتى نزنید. اینها ایمانشان زیادتر مىشد. ه رچه مىخواستند اینها را بترسانند، قوىتر بودند. امام، زمانى که درترکیه تبعید بود، ساواک ترکیه بردش یک منطقه را نشان آن بدهد، براى این که امام را بترساند. امام رفت سر زمین، گفت: این جا را مىدانى چى است؟ فرمود: خوب چى است؟ فرمود: این جا چهل نفر از علما علیه حکومت ترکیه حرف زدند، اعدام شدند. این را برده بودند که امام را بترسانند.
امام فرمود: عجب، اى کاش ما هم در ایران چهل نفر شهید مىشد، کاش، ما از علماى ترکیه عقب افتادهایم. دید عجب بدتر شد. یعنى بردنش، امام را بترساننش، امام تازه این زمین را که دید خیز گرفت. گفت: پس عجب ما دیر جنبیدهایم. یعنى هر چه مىخواهند بترسانندش، مىگویند ان الناس «النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ» مردم جمع شدهاند به ضرر شما، خطرناک «فَاخْشَوْهُمْ» و بترسید، این ا ایمانشان بیشتر مىشد. اینها نمونه هایى است که، اصولاً یک وقت، یک طلبه از من پرسید، قم درس بخوانم یا بروم جبهه؟ گفتم: من یک آیه برایت مىخوانم، داریم «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذینَ یُقاتِلُونَ فی سَبیلِهِ صَفًّا کَأَنَّهُمْ بُنْیانٌ مَرْصُوصٌ» صف/۴ نداریم إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ کسانى که در حوزه هستند. إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ کسانى که درس خارج مىخوانند. یک همچین آیهاى نداریم. ما یقین داریم رزمنده محبوب خداست. اما یقین نداریم، طلبه محبوب خداست. بله، اگر مسئله ى جنگ، خدا رحمت کند شهید بابایى را، با مشاین رفتند فرودگاه تا با خانوادهاش برود حج، پاى ماشین ایشان گفت که حج مهمتر است و یا دفاع؟ به خانمش گفت: تو برو، من رفتم. از پاى ماشین برگشت، چون مسئله ى امنیت اصل عبادت است. اگر امنیت نباشد، عبادت نیست.
قرآن مىگوید: «لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنی لا یُشْرِکُونَ بی شَیْئاً» نور/۵۵ این خیلى آیه قشنگى است. یعنى تا خوف تبدیلا به امنیت نباشد، این «یَعْبُدُونَنی» نیست. اول باید خوف امنیت بشود، یعنى اگر مملکت امنیت داشت، بعد مردم «یَعْبُدُونَنی» عبادت مىکنند. روز قدس که چهار میلیون، قدس سال هفتاد، چهار میلیون که مىروند در نماز جمعه تهران مثلاً، اگر مملکت امن است، چهار میلیون مىرود، گر چه ایران نشان داد که آن روزهایى هم که ناامن بود، مىرفتند. به هر حال «مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنی» یعن یکسى که مسئولیت امنیت زمین و دریا و آسمان و اینهاست، نباید بگوید من ارتشى هستم. باید بگوید: من شغلم این است. مسئول امنیت هستم. زیر سایه ى امنیت، توى طلبه درس مىخوانى.
الان حوزه ى علمیه ى نجف، دیشب عکس یکى از علما را من دیدم که با یک واسطه فامیل ما هم هست. این بنده ى خدا، عالم پیرمرد، دارد راه مىرود، دم در حرم امیرالمؤمنین ع به رگبارش مىبندند و تا سه روز یک عالم ربانى، جنازهاش افتاده در خیابان نجف و کسى جرأت نکرد بردارد. چون هرکس رفت بردارد، تیرش زدند. بعد از سه، چهار شبانه روز، یک عالم دیگر با لباس مبدل با چند تا زن، نصف شب مىآیند جنازه را مىبرند. حوزه ى علمیه ى نجف هم تا صدام زنده باشد، حوزه ى علمیه نیست. یعنى واقعاً «یَعْبُدُونَنی» نیست. مگر این که امنیت باشد. این قداست کار است. مالک اشتر یکى از نمونهها مالک اشتر است. از نظامیان نمونه.
حالا از نظامیان صدر اسلام مىگویم. بعد هم از نمونههاى انقلاب خودمان. نام چند نفر را مىبرم. مالک اشتر جورى است که وقتى حضرت مىخواهد برود جبهه، مىآید اسب را مىگیرد و مىگوید: چرا من را نمىبرى جبهه؟ چرا به من گفتهاى تو منطقه بمان؟ حضرت علی ع فرمود که: «إِنَّهُمْ لَنْ یُصِیبُوا مِنَ الْأَجْرِ شَیْئاً إِلَّا کُنْتَ شَرِیکَهُمْ فِیهِ»(وقعهصفین، ص۱۳۳) غصه نخور. من به تو مىگم بمان، بمان. هر ثوابى ما در جبهه داریم، تو هم شریک ما هستى. ناراحت نباش. گفت: چشم. قرآن مىگوید: عدهاى مىآمدند مىگفتند: مىخواهیم برویم جبهه، مىگفتند، حضرت مىفرمود: من شمشیر ندارم به شما بدهم. اسب ندارم به شما بدهم. «وَ أَعْیُنُهُمْ تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً» توبه/۹۲، جریان «تَفیضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً» یعنى اشک مىریخت به خاطر غصه که چرا نمىرود. نمونه نقل مىکند. البته افرادى هم هستند که فرار مىکردند. «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللَّهِ» توبه/۸۱، «فَرِحَ» یعنى آیه مىگوید: مىگه که عدهاى هستند که خوشحال مىشدند که مأموریت از آنها برداشته شد. «فَرِحَ» ایه «فَرِحَ» داریم در قرآن «فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ» یعنى آن هایى که تخلف مىکردند، خوشحال مىشدند که جبهه نرفتیم. قرآن مىگوید: کجا مىروى؟ اگر «فی بُرُوجٍ مُشَیَّدَهٍ» نساء/۷۸ اگر در ساختمانهاى سفت هم باشى، روزى که باید مرگ سراغت بیاید، سراغت مىآید. جمعى از خلبانها رفتند منزل یک خانم خلبانى، گفتند: که با کمال تأسف، شوهر شما برنگشتند. حالا نمىدانیم اسیر شده است. ان شاء الله برمى گردد و این حرفها، یک مرتبه خانمش مىگوید که: اگر عمر دارد پهلوى خدا، هر کجا باشد، خدا حفظش مىکند، اگ رهم عمرش تمام شده باشد، حالا توى آسمان باشد و یا توى زمین، سکته قلبى باشد یا توى آسمان، اگر عمرش تمام شده، اگر خدا عمرش را گرفته من تسلیم هستم. اگ رعمر دارد، خدا خودش حفظش مىکند. این خلبانها که رفته بودند، با ترس و لرز، خبر برنگشتن این خلبان را به همسرش بدهند، خانم همچین برخورد کرده بود که، این آقاى سرتیپ، دیشب منزل ما بود، مىگفت: ما دیگه زدیم گاراژ. یعنى رفته بودیم با احتیاط حرف بزنیم، دیدیم اصلش این بالاتر از اینها با ما برخورد مىکند.
نظامیان نمونه: مالک اشتر مىآید افسار اسب را مىگیرد. به حضرت مىگوید: چرا من را نمىبرى؟ مىگوید: غصه نخور، شریک هستى و قرآن مىگوید که اشک مىریزد که چرا نمىرود؟ یک رزمنده را آوردند قدش کوتاه بود. پیغمبر فرمود: تو قدت کوتاه است. رفت کفش بلند پا کرد، آمد گفت: آقا دومرتبه در صف. ما داشتیم افرادى را که شناسنامه ى خود را تغییر مىدادند. البته آدم پست هم داریم. سازمان زمین شهرى گفته، به کسى زمین مىدهیم که خودش و خانمش زمینى نداشته باشد. این رفته خانمش را طلاق داده، یعنى از بس آدم خوب داریم، از بس آدم بد جنس هم داریم که از خانم مىگذرد به خاطر زمین. همه رقم آدمى داریم. آدم هایى بسیار زیبا و آدم هایى بسیار زشت. دنیا چى است؟
از رزمندههاى نمونه صدر اسلام مىتوانم نام حنظله را ببرم. حنظله خیلى خوشمزه است قصهاش. باباش کافر است و پدرزنش منافق. باباش از بزرگان کفار است. توى آن جبهه ى کفر وایساده است. پسرش این خط است، پدر آن خط است. این یکى. دوم پدر خانمش، رهبر منافقین است. اما خودش حزب اللهى است. ضمناً از این معلوم مىشود که در گزینشها خیلى نباید کار به این و آن داشت. آقا شما پدر زنتان چه کاره است؟ من پدر زنم هر که مىخواهد باشد چه کار دارى؟ بعضى وقتها در گزیتنشها مىگویند: دختر عمهات زمان ناصر الدین شاه چکاره است؟ بابا چکارش دارى؟ در گزینش خودش را حساب کن. بابا، پدرش کافر است. پدر زنش رهبر منافقین است ولى خودش آدم خوبى است. آدم را در گزینش باید این طور باشیم. حنظله یک همچین شرایط خانوادگى دارد. شب عروسىاش افرادى را دعوت مىکند، دستور جبهه مىآید، مىآید پهلوى پیغمبر، مىگوید: اقا من امشب مهمان دعوت کردهام. شب عروسیم است. مىگوید: خیلى خوب شما بروید سراغ عروسیتان. مىره عروسى مىکند بعد دلش آرام نمىگیرد، غسل نکرده، خودش را جنب به جبهه مىرساند. شهید مىشود که پیغمبر فرمود: این را ملائکه خودشان غسلش مىدهند. منتها از همان شب عروسى، با همان آمیزش، خدا بچهاى به آن مىدهد که بچهاش قهرمان مىشود. و رهبر یک حرکت ضد طاغوت مىشود. در ماجراى حره، عرض کنم به حضور شما که مسئله دیگه یک عالم یهودى، یک عالم یهودى هست، مخیرى یا مخیرق، اگر غلط نخوانده باشم. این با این که عالم است و یهودى است، معمولاً مسیحىها گرایششان به اسلام بیش از یهودى هاست. در تاریخ اسلام، مسحى هایى که مسلمان شدهاند خیلى آمارشان زیاد است. یهودىها تک تک بودند که گرایش پیدا کردند ولى خوب این یهودى موفق شد، روز احد بود به یهودىها گفت: من حقانیت اسلام را فهمیدهام. بدانید. گفتند: نه امروز شنبه است. چون جنگ احد روز شنبه بود. روز شنبه روز تعطیلى است. ما فردا فکر مىکنیم. خدا رحمت کند شهید عزیز نامجو، ایشان مىگفت: حزب اللهى نه ساعت کار دارد و نه خستگى. از کلمات شهید نامجو، بعضى آقا، حسابها را خیلى دقیق مىکنند. این دقت حسابها حتى بین افراد آمد ه است که، ساعت چند جاده خاکى است، جاده اسفالت، یک طلبهاى رفته یک جایى نماز بخواند، ویست تومان به آن دادهاند. تو نامهاش نوشتهاند: چون یک روز نماز صبح نیامدى، اى بابا پنج تومانش را، یعنى این طورى نباید باشد قصه. اصلاً مسائل باید مسائل عاشق و معشوقى باشد. تو دانشگاه، توى دبیرستان، تو مسجد، اگر بر اساس حق التدریس و پول و اینها باشد، آن خاصیت اصلیش را از دست مىدهد. باید رو حساب عاشقى باشد. گاهى وقتها آدم هستش، به جاى درس، اصلاً حرف نزند برنامهاش یک جور دیگه باشد. مسائل عاطفى یک جور دیگه باشد. مسائل عاطفى ارزشش بیشتر است. امام آمد مدرسه ى فیضیه درس بدهد، وارد سالن که شد، دید یک بچه طلبه دارد مطالعه مىکند، رفت دید ایشان مطالعه مىکند، فورى برگشت. گفتند: آقا چرا برگشتى؟ گفت: هیچى نگید. ایشان دارد مطالعه مىکند. گفت: خوب به آن مىگشم بلند شو. ما به چند دلیل نوبت ما است. اول این که این بچه است و ما همه عالم. شاگرها گفتند: دوم این که این یکى است و ما جمعیت هستیم. سوم این که این اول آخوندیش است و ما سال هاست مجتهد و غریب الاجتهاد هستیم. چهارم این که امروز نوبت ما بوده است، این بى خود آمده است. از همه گذشته به آن بگوییم بلند شو، بلند مىشود. خودش ما را ببیند، بلند مىشود امام فرمود: اینها هیچ کدام دلیل الهى نیست. بچه و بزرگ پهلوى خدا یک جور است. درس جامع المقدمات و درس خارج، پهلوى خدا یک جور است. جمعیت پهلوى خدا ارزش نیست. درس آدم کلاس اول است و یا کلاس دانشگاه پهلوى خدا مهم نیست «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاکُمْ» حجرات/۱۳ و اما هر روز ما مىآمدیم، هر روز نوبت ما بودهاست، امروز ایشان آمده است، نوبت ایشان است. به آن هم بگیم پاشو، پا مىشود اما توى رو دروایسى است. و تو رودروایسى پا شدن ارزش ندارد. این خلاف شرع است. گفتند: چى، گفت: هیچى نگویید. قدم بزنید، اگر همین طور دور حوض فیضیه امام یک ساعت راه رفت طلبههاى فاضل دو عالم همه راه رفتند و این بچهام قشنگ نشسته بود، مطالعه مىکرد و آن روز درس امام تعطیل شد. تا به من گفتند درس امام تعطیل شد، من گفتم: اتفاقاً آن روز امامبه شما درس داد. درس واقعى آن است. از افراد نمونه، البته این که مسئله گزینش را گفتم، اشاره به گزینشهاى زمان قدیم بود. الان از گزینشها خبر ندارم. بعتر شده یا بدتر شده است. من از گزینشهاى چند سال پیش گفتم. بسیار خوب. از نظامیان نمونه مىتوانیم اسم سعد را ببریم. سعد بن معاذ حضرتلقد کنت کنت فى حلوق؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ! ! ! ! ! ! کفار استخوان بودى، تیغ بودى در چشمشان و استخوان بودى در گلویشان لو بقیه لک وفت الآخر تو اگر بودى نمىگذاشتى امیرالمؤمنین خانه نشین شود. سعد رزمندهاى بود که از دنیا رفت. پیغمبر پابرهنه تشییع جنازه کرد و فرمود: نود هزار فرشته که از جمله ى انها جبرئیل است براى تشییع جنازه ى سعد آمده. از نمونههاى رزمنده مصعب است. مصعب یک بچه تاجر بود. خیلى هم خوش تیپ و خوشگل بود. باباش خیلى پول داشت. تیپش هم خیلى سوپر دولوکس بود. اما قبل از این که چهل نفر در مکه ایمان بیاورد، این قبل زا آن چهل نفر، یعنى زیر چهل نفر، از اول افرادى بود که آمد ایمان آورد. پدرش از خانه بیرونش کرد. لباس هایش را هم گرفت. یک پلاس دور خودش پیچید، آمد گفت: یا رسول الله من دست از تو برنمى دارم. ایشان اول کسى بود که آمد مدینه و بنیان گذار اسلام در مدینه مصعب بود. یک بچه تاجر، خوش تیپ، و به خاطر این کار همه ى مال و همه ى انعامین و امکانات را از آن گرفتتند و مصعب هم از شهداى نمونه بود. ابوایوب انصارى، همان که شتر در خانهاش خوابید. پیرمرد، در جنگ قسطنطنیه مریض شد، گفت: من در این مرض مىمیرم. اما من یک تقاضا دارم. به رزمندهها گفت: گفت: جنازه ى من را برندارید، برگردانید. شما هیمن طور که مىروید رو به دشمن، وقتى هم مردم، جنازهام را بردارید بروید جلو، بروید تا آخرین جایى که مىتوانید آن جا دفن کنید. یعنى بروید در دل دشمن جنازه ى من را دفن کنید.
ابوایوب انصارى همان عزیزى که شتر در خانهاش خوابید، در مدینه در جبهه از دنیا رفت. پیرمرد، جنازهاش را برداشتند. با یک شور رفتند جلو، دیدبان مسیحىها گفت: اینها یک چیزى سر دست گرفتهاند انگار بمب است. دارند، با یک جور دیگه حمله کردهاند. تسلیم شدند. آوردند تا پاى شهر را گفتند. و جنازه را دفن کردند. الان هم در ترکیه هست قبرش و مردم، من دیدهام م یروند سر قبرش دعا مىکنند.
ابوایوب انصارى گفت: من مىخواهم از جنازهام به نفع پیشرفت اسلام استفاده کنم. خیلى آدمهاى نمونه داشتیم. معلم نمونه داشتیم که مرخصى گرفته است براى مریضىاش ده روز، سه روز، چهار روز، خوب شده است، روز پنجم آمده است. آدم هم داریم که مىخواهد چک بکشد، نگاه مىکند به تقویم، چک را روز جمعه مىکشد، مىگه یک روز عقبتر آدم داریم که وقتى کردها را از عراق بیرون مىکنند، واقعاً پتوى خودش را مىدهد.
آدم هست از بخل، مىگفت: از حمام که مىآید، وقت بیرون آمدن حمام، سرش را مىتراشد. گفتند: چرا؟ گفت: آخه وقتى وارد حمام شوم سرم را بتراشم، وقتى مىآیم بیرون، این بیست دقیقه موى سرم مىآید بیرون. یعنى رو، گفته بود شما کرایه خانه، پول برق، گفته بود. پول برق را مىدهى کرایه خانه، ولى این برق که وارد مىشود، استهلاک این سیمها چى؟ بالاخره این سیمها که از آن برق عبور مىکند به مروزر زمان، یعنى خبیثترین آدمها را، آدم مىبیند. کریمترین آدمها را هم مىبیند. الحمد لله که ما در میان امتى هستیم که نود درصدشان کریم هستند. خبیث هایشان کم است. منتها کرامتها در معیارها نیست. یعنى براى حمایت از امیر کویت، روزى دو هزار تا پرواز، براى حمایت از یک میلیون آواره، یک پرواز. به قول آقاى رفسنجانى، خیلى قشنگ فرمود: فرمود: کمک فرانسه به اندازه ى کمک یکى از دهاتهاى ما است. خیلى تحقیر قشنگى بود. خیلى، بعضى وقتها آدم خباثت مىبیند در بعضى قیافهها.
در موزه ى اتریش یا فرانسه، فرانسه مثل این که بود. رفتیم بازدید، خوب خودمان استاد دانشگاه، هنرشناس براى ما داشت توضیح مىداد. گفتم: ببینیم این مترجمه چه مىگوید؟ ما وایسادیم، گفت: اقا شما که پول ندادهاید، گوش به حرف من ندهید. این آقا بیست نفر را آورده بود توضیح مىداد که چى است، ما شدیم بیست و یک نفر. تا گوش دادیم، گفت: تو چون پول ندادهاى، صداى من به گوشت نخورد. سیماى غرب در خباثت. مىگه پول ندادى روى ثانیه، یک دقیقه، حرف من را گوش نده. ولى ما چى؟ ما آقاى کروبى مىفرمود: رئیس مجلس مىفرمود: زن پیدا کردیم یازده شهید براى انقلاب داد. یکى یازده تا شهید مىدهد. یکى مىگوید: یک دقیقه حرف من را براى این که پول ندادهاى، گوش نده. انسان چقدر اوج مىگیرد در کرامت، چقدر اوج مىگیرد در خباثت؟ افرادى هستند نمونه، نمونههاى جالب، استادى بعد از تحقیقات زیاد مسیحى بوده رها کرده ماتیس شده، مطالعه کرده است، استاد رها کرده آمده در مکاتب اسلام شیعه را پذیرفته، پا شده آمده ایران دست امام را بوسیده، پا شده رفته جبهه، از غرب پا شده آمده جبهه، آدم هم بود در خوزستان تا تقى به توقى شد، اثاثیهاش را برداشت آمد تهران مشغول تجارتش شد. پاش را دیگر خوزستان نگذاشت. از خوزستان فرار مىکند، از اتریش به خوزستان مىرود. نمونهها و جالب این است که همه هم مىگذرد. فقط روسیاهى به زغال مىماند خوب از امروز خودمان بگوییم. نظامیان نمونه. از نامجو اسم ببریم. اول کسى که د رارتش جمهورى اسلامى، از طرف امام نماینده شد، تا یک هفته قبل از شهادتش مستأجر بود. سرهنگ ۲ بود، آوردند یک درجه به او دادند، ایشان گفت که: دستور مىدهید قبول مىکنم درجه را، ولى من با همین سرهنگ دویى کارم تاب نخورده است. یعنى جاى کارى ندارم که نیاز داشته باشم، یک درجه بالاتر باشد. آخه بعضى جاها تا درجه بالاتر نباشد کسى گوش به حرف آدم نمىدهد. بعضىها، نه، به هر کس حرف مىزنى، گوش مىدهد. درجهاى هم ندارى. خود من هم از آنها هستم. به هر کس تلفن مىکنم، گوش به حرفم مىدهند. پستى هم در مملکت ندارم. ولى به هر کس چیزى بگم، گوش مىدهد. گفت: ما نیازى نداریم که حالا مثلاً درجه بگیریم. حالا مىخواهید بگیرم مىگیرم. نیازى ندارم حالا و آرزویم این بود که انقلاب پیروز شود و شد. و من با همین درجه به کارم ادامه مىدهم. درجه «لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ» انفال/۴ قرآن راجع به درجه مىگوید: «لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ» حالا جالب این است که یک آیه ى دیگر هم داریم مىگوید: «هُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ اللَّه» آل عمران/۱۶۳ فرق این دو تا آیه را ببینید. یک آیه در قرآن داریم مىگوید «لَهُمْ دَرَجاتٌ» و آیه ى دیگر مىگوید: «هُمْ دَرَجاتٌ» یعنى بعضى افراد ارزششان با درجهشان است. درجه را بردارى، خود ارزشش مىآید پایین. بعضى آدمها نه، اصلش، خودش درجه است. بعضى جاها باید بالاى مجلس را پتو انداخت تا آدم بگوید آن جا بالاست. بعضى جاها، خودش بدون پتو بالاست. بعضى جاها، ادم پهلوى یک کسى که نشست بزرگ مىشود. بعضى جاها خودش بزرگ است. یعنى اگر پهلوى بچهام بنشیند، یعنى بالاى جلسه، با عنوان نیست، با خود ایشان است. یعنى اگر این جا هم نشست، بالاى جلسه این جا مىشود.
قرآن مىگوید: «لَهُمْ دَرَجاتٌ» یک آیه داریم یک جاى دیگه قرآن، در یک آیه دیگه مىگوید «هُمْ دَرَجاتٌ» اصلاً بعضىها دیگه لهم نیست. هم اصلاً خودش درجه است که ما طلبهها مىگوییم «شرف المکان بالمکین» یعنى ارزش به آن آدم است که آن جا نشسته است هم درجات خودش درجه است. بهشت این طورى است. بعضىها در قرآن مىگوید که «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً» دهر/۲۱ خدا به اینها «سَقا» سقاى آب دادن، یعنى رب به اینها آب مىدهد. آیهاى داریم خدا به اینها آب مىدهد. بعضى آیهها داریم. «یُسْقَوْنَ فیها کَأْساً» دهر/۱۷ به فرشتهها مىگوید: یک چیزى به آن بدهید بخورد. یعنى این یک درجه و آن یک درجه. بعضى جاها را خدا به پیغمبرش مىگوید: «وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ» توبه/۱۰۳ پیغمبر تو براى اینها صلوات بفرست. یعنى در حدى نیست که خود خدا صلوات بفرستد. به پیغمبرش مىگوید: خدا «صَلِّ عَلَیْهِمْ» بعضى جاها مىگوید: «أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ» بقره/۱۵۷ اصلاً خود خدا به آنها صلوات مىفرستد. مىدانید تفرق این آیهها چى است؟ «لَهُمْ دَرَجاتٌ»، هم درجات پیغمبر تو به آنها درود بفرست. خدا به آنها درود مىفرستد. «سَقاهُمْ رَبُّهُمْ»، «یُسْقَوْنَ» درجات این طورى است. نه فقط در بین درجه دارها و افسران ارشد و سرتیپها، تو سربازها، ما حسین فهمیده را شناخته بودیم. یک سرباز آذربایجانى را دیشب با آن آشنا شدیم به نام یوسف حیدرى، بعد از قبول قطع نامه، عراق حمله مىکند از یک راه باریکى، ستون تانکها، مهمات گردان هم تمام مىشود، این سرباز آذربایجانى عزیز بر مىدارد چند تا نارنجک به خودش مىبندد، مىرود زیر تانک، تانک اول منفجر مىشود، ستون تانکها مىایستد. بیست و چهار ساعت مىایستد، مهمات مىآید. همه ى تانکهاى آنها زده مىشود. ولى این سرباز از آذربایجان، این رشادت را انجام مىدهد.
سرباز نمونه داشتیم، درجه دار نمونه داشتیم. در عملیات مرصاد، بمبهاى شیمیایى تأخیرى، در سطح گسترده د رمنطقه پخش شد. مقداریش خوب بمب تأخیرى معلوم نیست که چه موقع منفجر مىشود؟ این را هر چه خواستند از زیر هواپیما و از منطقه فرودگاه و از باند اینها را کنار کنند، هر لحظه یک درجه دار همین طور مىرفت جلو، بر مىداشت جاى امنى پرتاب مىکرد خودش، نمونههاى نظامى داشتهایم. تو نیروى هوایى داشتهایم، توى نیروى دریایى داشتیم. ماجراى هفت آذر را کسى فراموش نمىکند. حالا اینها ذکر خیرى است در دنیا، چیزى نیست گیرم یک کسى را که شیرین کارى کرد، یک خیابان را به اسمش کنند، یک بیمارستان را به اسمش مىکنند. اینها اسمهاى دنیایى است. «وَ الْآخِرَهُ خَیْرٌ وَ أَبْقى» اعلى/۱۷ آخرت و درجات «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ» توبه/۷۲ انسان که باید بمیرد، انسان که باید برود، منتهى این دو تا خلبان دیگه، یکى به نام سروان ذوقى و یکى سرگرد اکبرى، این دو تا به خاطر پروازهاى خوبى که داشتند، تشویقى از پایگاه هواپیمایى مىآید که اینها را ببرد مشهد با خانواده هایشان. از همان پایگاه پرواز به مشهد. خودشان و خانمشان ایستادهاند به خاطر پرواز، مسئله ى عملیات پیش مىآید، برمى گردد، مىگوید: آقا من مىخواهم پرواز کنم. مىگوید: آقا شما پروازهایت را کردهاى. شما با خانمتان بروید مشهد، مىگوید: نه من یک پرواز دیگه مىخواهم بکنم. مشهد نمىخواهم بروم. این دو تا برادر سوار بر هواپیما مىشوند، مىروند و هر دو شهید مىشوند. تشویقى، ساک بسته، کنار همسر، هواپیما هم آمده تشویقى اینها را ببرد مشهد، نمونه هایى داریم و ما روى خون اینها داریم زندگى مىکنیم. خیلى مخلصین داشتیم، امام چه کرد؟ انقلاب چه کرد؟ و چه چیزى ساخت؟ و البته در ایران اینطور است. جاهاى دیگر رو مسئله ى عشق به اسلام نیست. مسئله ى پول است. یک روز دلار نیاید، علاقه نیست. ما فقط در ایران هستیم که وقتى در حسینیه ى جماران جمع مىشدیم، رو عشق، بعضىها روى ترس بود. مسئله ى ترس را، فرق مىکند د رنظام کسى از رئیسش بترسد و یا دوستش داشته باشد. ببینید ما دو تا بله قربان داریم. من این را احتمالاً یک جایى گفته باشم. بله قربان دو تا داریم. گاهى بله قربان ریشهاش عشق است. گاهى ترس است. اصلاً ارزش جمهورى اسلامى این است که اطاعتهاى ما بر اساس عشق باشد. چرا مقام معظم رهبرى را اطاعت مىکنى؟ فرمانده ى کل قوا، چرا مقام معظم رهبرى است؟ چرا؟ «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» ما مردم ایران جمع شدیم عالم با تقوایى را به عنوان خبره تعیین کردیم. بدون اجبار، علماى با تقواى خبرگان جمع شدند، بدون اجبار، رهبر را تعیین کردند. پس من به عالم رأى دادم. با اختیار، عالم رهبر را انتخاب کرد. با اختیار، کل کشورهاى کره ى زمین، رهبرشان یا از آمریکاست یا از شوروى. یا نسب آمریکاست و یا نسب شوروى. یکى مىگذارد، یکى بر مىدارد. تنها کشورى که عزل و نسب به دست خودمان افتاده است، در سایه ى انقلاب ایران است. بله قربان هایمان بر اساس عشق است. یک وقت نقل مىکنند، شاید شنیده باشید مىگویند: رضا شاه آمد از یک پادگان بازدید کند، خوب اینها قبل از بازدید مراسمى داشت. آموزشى مىدیدند. یک آدمى را پیدا کردند که برود جلو، رضا شاه سه تا سؤال مىکرد، مىپرسید پسر سن، این خیلى قشنگ سن، مىگفت: بگو بیست و دو، محکم. خیلى خوب، چقدر وقت است کار مىکنى؟ قربان هیجده ماه، خیلى سفت. رضا شاه مىپرسد که تو من را بیشتر دوست دارى و یا میهن؟ بگو قربان هر دو. این را آموزش داده بودند. خیلى با پسرو، پیش روى تشریفاتش، رضا شاه که آمد این سرباز ترسید، ترسید و همه را قاطى کرد. گفت: سن؟ گفت قربان هیجده ماه. گفت: چقدر وقت است خدمت مىکنى؟ گفت: قربان بیست و دو سال است. رضا شاه عصبانى شد. گفت: احمق خودت را خر کردهاى یا من؟ گفت: قربان هر دو. یعنى قاطى پاتى کرد. یک وقت یک کسى رضا شاه را مىبیند از آن مر ترسد. بله قربان هم مىگوید. بر اساس ترس. یک کسى مىآید حسینیه جماران و امام را هم دوست دارد، فرق مىکند پزشکى که با دلار مىآید رضا شاه را معاینه مىکند یا پزشکى که وضو بگیرد و دست به بدن امام بگذارد براى معاینه و عمل خیلى فرق مىکند. پزشکى که بر اساس دلار بیاید یا پزشکى که وضو بگیرد و دست به بدن امام بگذارد ارزش جمهورى اسلامى ما به عشق و محبت است. الان اگر یکى از شماها، مسئولین ارتش، از نیروى هوایى، دریاى، بیایند در تلویزیون بگویند آقا در عملیات رزمندههاى ما، سربازهاى ما، خون مىخواهند. کوچه و بازار بسم الله خون، من طلبه تو صف مىایستم خون بدهم. لذت مىبرم. و اگر ببینم شما بدنت زخمى شده است، من عمامهام را پاره مىکنم، اگر باندى، پارچه ى تمیزتز از عمامهام نباشد، عمامهام را پاره مىکنم به جاى باند به پاى شما مىپیچم. چون امام وقتى فرمود: من بازوى رزمنده را مىبوسم و بر این بوسه افتخار مىکنم، من باید کفش شما را ببوسم. فرق مىکند بر اساس عشق باشد و یا بر اساس دلار. کل ارتش دنیا حمایت از طاغوت مىکنند. شما حمایت از حق مىکنید. کل ارتش دنیا، فرمانده ى کل قواى آنها ظالم است، شما عادل است. کل ارتش دنیا، محبوبیت ملى ندارند، شما محبوبیت ملى دارید. و این در سایه ى انقلاب است. خدایا به آبروى نظامیان نمونه در طول تاریخ، نظامیان نمونه، ارتش نظامیان نمونه سیاه، ژاندارمرى، شهربانى، بسیجىها، گمنامها، نظامیان نمونه ى صدر اسلام، خدایا به آبروى آن نظامیان نمونه که ایثار کردند، نظام مقدس ما را به ما دادهاند که روز به روز براى این که خوشحال بشوید بگوییم آمارى که گرتند، پادگانها، مسجدها، دبیرستان، روضه خوانش، نماز خوانش از هر سال بیشتر شده است. الحمد لله از نظر سیاسى در کل کره ى زمین، عزیزترین کشورها هستیم. عزیزترین کشورها هستیم و این همه هجوم سیل و آواره و کرد و عرب و عجم و افغانى با همه حوادث تلخ، روى پاى خودمان ایستادهایم. جمهورى اسلامى که از روز اول انقلاب همه مىگفتند نمونه، مىگویند، یک کسى اسمش مخفى بود. رنگش پریده بود. گفتند: مخفى خان چرا رنگت پریده است؟ گفت: برو بابا، من باید مرده باشم. حالا خوب است رنگم پریده است. گفتند: چطور؟ گفت: براى این که هر کس به دوستش نامه مىنویسد، تو نامه مىنویسد مخفى نماند. باز خوب است من موندهام. منتها رنگم پریده است. جمهورى اسلامى از وقتى تأسیس شد، تمام کشورها گفتند: جمهورى اسلامى نماند. باز خوب شد ماند. و روز به روز هم قوىتر شد، حالا پنیر و کره و نان و اینها یک چیزى گران شد، ولى باز هم زنده باد ما. چون هشت سال جنگیدیم، دو تومان دادیم نان داغ خوردیم. و در عراق دو ماه که جنگ شد، آرد، گونى هزار تومان شد. هفتاد هزار تومان. یعنى یک گونى آرد، در ایلام هزار تومان، در بغداد هفتاد هزار تومان. ولى ما هشت سال جنگیدیم و با دو تومان نان داغ خوردیم، باز هم زنده باد ایران. خوشا به حالمان که ایرانى هستیم. خوشا به حالمان که مسلمان هستیم.
خدایا نعمت اسلامى بودن، نعمت ایرانى بودن، نعمت در خط اهل بیت بودن، نعمت فرمانده ى کل قوا، عادل بودن، نعمت هماهنگى دولت و ملت را از ما سلب نکن. توفیق شناخت و شکر مرحمت بفرما. تذکر خوبى است. آوارگان عراقى، هر کس هر چیزى دارد، برید به خانه هایتان بگویید، خانمها هم کمک کنند، چادر اضافه هست، پیراهن، منتها کهنه نباشد. قرآن یک آیه دارد مىگوید: یک چیزى ندهید که اگر آن را بدهند به شما ناراحت مىشوى بگیرى. لباسى که خودت هم مىپوشى. منتها حالا تنگ شده و اگر نه تنگ نبود، خودم هم مىپوشیدم. لباس کهنه و پاره، نه، لباسهاى خوبى که مصرف واجب ندارید. همه را کارتن بسته کنید، یک میلیون برهنه، شما یک عمرى در ماه رمضان گفتى ٍ «اللَّهُمَّ اکْسُ کُلَّ عُرْیَان»(المصباح کفعمی، ص۶۱۷) خدایا عریانها را بپوشان «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» یک میلیون عریان بپوشانش.
یک کسى گفت: آقا برویم همدان، سى متر مىپرم. خوب همین جا بپر. اگر تو پرشت خوب است، همین جا بپر. شما هى به خدا مىگویى: خدایا عریانها را بپوشان. مىگوید: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» یک میلیون عریان، این یکى، دوم این که دیگه حالا این تبلیغ، بله طورى نیست بگم، نهضت سوادآموزى دارد اسم نویسى مىکند. آقایونى که بى سواد هستند، سریع اسم نویسى کنند. چهار ماه و نیم بیایند، چهار صد تا کلمه یاد مىگیرند.
«والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته»