
متن برنامه ی درس هایی از قرآن کریم حجت الاسلام قرائتی؛ تاریخ پخش :: ۱۳۶۶/۱/۱۳
بسم الله الرحمن الرحیم
روز شریفی است. در ماه شریفی هم هستیم. هرکسی برای کارش یک اولی دارد. مثلاً کشاورزها اول کارشان پاییز است که شخم میکنند، کارمندان دولت اول سالشان فروردین ماه است. هرکسی یک وقتی اول سالش است. کسانی که اهل عبادت و سیر و سلوک، مناجات، تقوا و نیایش و راز و نیاز هستند، اول سالشان ماه رمضان است. منتها برای رفتن به سوی ماه رمضان از ماه رجب خودشان را آماده میکنند. یعنی ماه رمضان مثل مکه است و ماه رجب و شعبان مثل میقات است که لباسهای احرام میپوشند و خودشان را برای مکه آماده میکنند.
در ماه رجب دو امام بزرگوار متولد میشوند و در ماه شعبان هم چهار ولی خدا متولد میشوند. امام حسین سوم شعبان متولد میشود که آن را روز پاسدار مینامند. چهارم شعبان ابالفضل العباس متولد میشود.
ابوالفضل چقدر مودب است و در شهادت یک قدم جلوتر است. در تولد یک قدم عقبتر است. اول امام حسین متولد میشود. بعد ابوالفضل و پنجم شعبان امام چهارم متولد میشود. و در نیمه شعبان حضرت مهدی(ع) متولد شدند و اصولاً ماه رجب و شعبان ماه عبادت است. ما در این جلسه چند تا خاطره ناب از حضرت ابالفضل بگوییم و درباره پرچم صحبت کنیم و دو سه دقیقه درباره آب رسانی صحبت کنیم.
اما مادر اباالفضلام البنین است. چهار پسر داشت که هر چهار پسرش در کربلا شهید شدند که یکی مشهور به ابالفضل و سه پسر دیگرش هم مشهور نیست. این زن علاوه بر اینکه مادر شهید بود یک زن شجاع، دانشمند، شاعر، سخنران، فاضل هم بود. یعنی کمالات فکری و فرهنگی زیادی داشت. همینکه حضرت ابوالفضل(ع) به دنیا آمد، قنداقه او را به دست حضرت امیر دادند. حضرت امیر از همان روزهای اول دستهای ابولفضل را میبوسید و گریه میکرد. و میفرمود: این دستها در کربلا قطع میشود. حضرت میفرمود: من مادر او را که میخواستم بگیرم، گفتم: من یک زنی شجاع میخواهم. اگر مادر شجاع باشد بچهاش هم شجاع است. «محمد حنیفه» پسر حضرت علی(ع) بود که از زن دیگری بود، پسر علی بود ولی ترسو بود. یک روز در جبهه حضرت امیر با پشت شمشیر به پشتش زد. گفت: برو کنار! (ادرکک عرق من امک) مادرت ترسو بود که تو هم ترسو شدی، مادر بچه را بترساند خیلی مهم است. گاهی وقتها مادرها برای اینکه خودشان را راحت کنند میگویند: «لولو» اگر انسان با آدم ترسو مشورت کند هیچ وقت به جایی نمیرسند. و لذا حدیث داریم با آدم ترسو هیچ وقت مشورت نکنید.
نه آدم پولدار میشود اگر بترسد تجارت کند. نه آدم راننده میشود اگر بترسد پشت فرمان برود. با آدم ترسو مشورت نکن. حضرت امیر فرمود: از هر چیز که میترسی در دل آن برو و دل را به دریا بزن.
حضرت ابوالفضل از مادری شجاع متولد شد. جالب اینکه تولد حضرت ابوالفضل بعد از تولد امام حسین است. یعنی مثل ماهی که به دنبال خورشید میرود و از نور خورشید استفاده میکند. ابوالفضل خیلی خوش قیافه، خوش جاذبه و خوش اندام بود. به طوریکه به او ماه(قمر بنی هاشم) میگفتند. با اینکه جوان بود به خاطر سجدههای طولانی جای سجده به پیشانیاش بود. در کربلا حضرت وقتی شهید شد، قاتلی که به او ضربت زده بود، بعداً پشیمان شد، گریه میکرد و میگفت جوانی را کشتم که جای سجده در پیشانیاش پیدا بود.
یک روز حضرت امیر به بچهاش ابوالفضل گفت بگو: «احد» گفت: «احد» گفت بگو: «اثینین». گفت: نه! با زبانی که یک گفتم دیگر دو نمیگویم. حضرت امیر از شیرینی این بچه خندید. زینب کبری هم دختر بچه کوچولو بود. گفت: بابا من را دوست داری؟ گفت: بله! تو را دوست دارم. گفت: خدا را هم دوست داری؟ امام گفت: بله1 خدا را هم دوست دارم. زینب گفت: نه نمیشود. در یک دل دو تا دوستی جمع نمیشود. بعد خود حضرت زینب گفت: تو خدا را دوست داری، منتها چون ما بچه هستیم، به ما محبت داری و شفقت داری و دوستی اصلی مال خداست. اینها خانواده علم، ذوق، شمشیر، شهادت و جرأت هستند.
امام درباره ابوالفضل میفرماید. «ان العباسی العلی ذق العلم ذقا» یعنی با علم از کودکی مانوس بودند. «فخر رازی علم را ریزی کند ? ? ? پیش مرغان ریزد و قی قی کند. » البته این شعر هم خیلی درست نیست. چون فخر رازی خیلی از حرفهایش غلط است. ولی واقعاً خانواده علم اهل بیت هستند.
دو نفر را نزد امام رضا آوردند. امام رضا فرمود: به شرق و غرب بروید عالمتر از ما سراغ نخواهید داشت. هرکس میخواهد مقام ابوالفضل را ببیند باید از این جمله امام صادق ببیند که میگوید: «سَلَامُ اللَّهِ وَ سَلَامُ مَلَائِکَتِهِ الْمُقَرَّبِینَ وَ أَنْبِیَائِهِ الْمُرْسَلِینَ وَ عِبَادِهِ الصَّالِحِینَ وَ جَمِیعِ الشُّهَدَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ»(تهذیبالأحکام، ج۶، ص۶۵)ای ابوالفضل! مقامی داری که حقش این است که خدا و تمام فرشتهها و تمام انبیا و تمام شهدا و صدیقین بر تو درود بفرستند. این زیارت سندش معتبر است.
در اصطلاح عرف ما ابوالفضل «باب الحوائج» هم هست. یکی از علمای شوشتر شاگرد شیخ انصاری که یکی ازعلمای صد سال پیش است. (تمام علمای صد سال پیش تا الان همه کتا بهای شیخ انصاری را خواندهاند تا فقیه شدند. اوعالمی است که از علم او صد سال همه علما استفاده کردهاند. ایشون از مهمین نجف بود.) شاگردی داشت که مشکل مسکن داشت. میخواست خانه بخرد. مدتها کربلا و حرم حضرت ابوالفضل(ع) میرفت و حاجتش داده نمیشد. میگفت یک روز دیدم یک عرب بیابانی آمد یک بچهای آورد که دستش شل بود. گفت: یا ابوالفضل دست بچهام را خوب کن. و بچه هم دستش خوب شد. عالم نجف یک نگاهی کرد و گفت: یا ابوالفضل! چه شده است؟ ما که همیشه میآییم هیچ! این آمد و گرفت و رفت. من که دیگر حرم نمیآیم و دنبال درسش به نجف رفت. تا وارد نجف شد استادش علامه آیت الله شیخ مرتضی انصاری دو تا کیسه پول داد و گفت، این پول را بگیر برو خانه بخر و با ابوالفضل قهر نکن.
حالا رابطه بین شیخ انصاری و ابوالفضل چیست خودشان میدانند، ولی مثل اینکه ابوالفضل حواله را داده بود که شیخ انصاری پیاده کند. اصولا ما هیچ وقت نباید با خدا قهر کنیم. ما که از خدا طلبی نداریم. مثل ما مثل نوشتن کلمه ادب است. آیا حرف(دال) حق دارد بگوید: آقای قرائتی به من ظلم کردی چرا کمر من خم است؟ جناب(دال) تو اصلا نبودی و من تو را نوشتم. بله اگر مثلاً یک کمالی داشت و کمال گرفته شده بود، میتوانست شکایت کند. اما یک چیزی که از اول نبوده است، پس طلبی وجود ندارد.
خدایا! چرا من یک سیر استعداد دارم. بو علی سینا یک کیلو استعداد دارد؟ جواب این است که مگر تو از من طلبی داشتی؟ من میتوانستم تو را سوسک خلق کنم. و خلاصه تلخ و شیرینی دنیا مخلوط با همدیگر است.
قصه تلگراف یادتان نرود. تلگراف کرد به خدا که خدایا یک کامیون اسکناس بفرست، جواب آمد: یک کامیون اسکناس با سه تا پسرهروئینی میفرستم. دوباره تلگراف کردم به خدا که خدایا یک گونی اسکناس بفرست. جواب آمد: یک گونی اسکناس با یک دختر کچل میفرستم. دیدم حرف ندارد. دوباره تلگراف کردم: که خدایا یک ساک اسکناس بفرست. جواب آمد یک ساک اسکناس با تنگی سینه میفرستم. گفت: خدایا همان روزی صد تومان، دویست تومان را بفرست بیاید. جواب آمد میفرستم، ولی فوضولی موقوف. بهتر این است که ما بنده خدا و تسلیم باشیم. یک کسی راه میرفت و میگفت: ۱۲، ۱۲، ۱۲، ۱۲ یک نفر رسید و گفت: چرا میگویی دوازده؟ بعد گفت: ۱۳، میخواستم ببینم فضول کیست. دیدم تو هم یکی از آنها هستی.
ابوالفضل(ع) فقط در کربلا شجاع نبود. در جنگی حضرت امیر صورتش را بست که ناشناس باشد. میدان رفت. یک جنگی کرد و جمعیت زیادی را به هلاکت فرستاد. گفتند: چه کسی بود؟ در آخر فهمیدند که حضرت ابوالفضل(ع) بود. روزی که میخواستند بدن مقدس امام حسن را دفن کنند، قرار بود کنار پیغمبر دفن کنند. نگذاشتند و به بدن مقدس امام حسن را تیراندازی کردند. ابوالفضل شمشیر کشید و اگر امام حسین جلویش را نگرفته بود جمعیتی را به درک میفرستاد.
ابوالفضل(ع) هم پرچمدار و هم سقا بود. در مورد آب دادن یک چیزی بگویم. قدیم یک رسم خوبی بود. هر کسی خانه میساخت در خانهاش یک تخته گاهی درست میکرد که پیرمردی کسی بنشیند و خستگیاش را در کند. الان دیگر اینطور نیست. قدیمیهای ما خیلی آثار خوبی داشتند. یک فرهنگ اصیلی داشتیم. قدیمیها در کوچهها خیابانها سنگال میگذاشتند. چقدر خوب است یک نفر خیّر بیاید و برای هر دبیرستان و هر درمانگاهی آب سرد کن بسازد.
قرآن میگوید: آب مایه حیات است و آب رسانی یعنی حیات رسانی. پیغمبر فرمود بهترین اعمال این است که آدم جگر تشنهای را سیراب کند. هرکس یک لیوان آب به تشنهای بدهد، انگار بردهای را آزاد کرده است و هرکس آب از راه دور آب برساند، انگار یک نفر را زنده کرده است. ابوطالب در مکه مسؤول آب رسانی بود. هاشم جد پیغمبر از زم زم یعنی از مکه، آب را به منی میبرد تا به حاجیها آب بدهد. آب رسانی به حجاج مقام رسمی بود. امام حسین(ع) کوچک بود که تشنهاش شد و یکباره گفت: «آب». پیغمبر تا دید حسین میگوید «آب» سریع بلند شد و به بچهها آب داد. ابوالفضل(ع) هم در سخت ترین شرایط آب داد و ماجرای آب رسانی و مشک آب را از وعظا شنیدهاید. ولی آب دادن مهم ترین کارها و با ارزش ترین کارهاست.
یکی از کارهای ابوالفضل پرچم داری است. پرچم داری در تاریخ اسلام بوده است. اولاً پرچم را دست هر کسی نمیدادند. درجنگ خیبر پیغمبر فرمود: من باید پرچم را دست کسی بدهم که لایق باشد و او خدا و پیغمبر را دوست دارد و خدا و پیغمبر هم او را دوست دارد. ایران قدیم پرچمی داشت به نام درفش کاویانی که یک میلیون قیمتش بود. پیغمبر ما در اولین بار پرچم را به دست حمزه سید الشهدا داد. بعد از شهادت حمزه در همه جنگها غیر از جنگ تبوک پرچمدار علی ابن ابی طالب بود. سومین پرچم دار اسلام حضرت ابوالفضل(ع) بود. در جنگی پیغمبر پرچم را به «مصعب بن عمیر» داد و به خاطر اینکه پرچم را محکم گرفته بود دستش را زدند. داد به دست دیگرش و خلاصه اینکه هر دو دستش را قطع کردند.
در جنگ صفین شش نفر پرچم را گرفتند و هر شش نفر هم شهید شدند. در زمان رسول خدا هرجنگی یک پرچمی داشت. مثلاً در جنگ بدر پرچم سرخ بود و در جنگ احد و خیبر سفید بود. پرچم علویان سفید بود و پرچم بنی عباس سیاه بود. در روایات میخوانیم که نماز پرچم دین است. یعنی هر وقت دیدید نماز نخواندید معلوم میشود که پرچم دینتان افتاده است.
یک قصه از حضرت ابوالفضل برایتان بگویم. بعضیها هستند که خویش و قومی در خارج دارند. برایشان دعوتنامه میفرستند که بلند شو و بیا. (دعوت طاغوتیان ازحزب اللهی ها). عصر تاسوعا بود، شمر پشت خیمهها آمد و داد زد. امام حسین فرمود: اگرچه فاسق است ولی جوابش را بدهید. ابوالفضل رفت و گفت: بله! شمر با ابوالفضل خویش و قوم بود. شمر گفت: بیا آنطرف آسمان و دکان دستگاه و همه چیز هست و به حضرت امان نامه داد. ابوالفضل(ع) فرمود: خدا تو را و امان نامهات را لعنت کند. شب عاشورا امام حسین به ابوالفضل گفت: اگر میخواهی بروی برو! ابوالفضل فرمود: خدا من را زنده نگذارد که بعد از تو باشم.
حضرت ابوالفضل آب را میآورد و یاد بچههای امام حسین میافتد و خودش نمیخورد. این به چه معناست؟ یعنی شما اگر به چیزی رسیدی و دیدی باطل است برگرد. حالا آب که باطل نبود.
ما چند وقت پیش رفتیم یزد و برای ساخت ساختمان نهضت سوادآموزی کلنگ زدیم. دیدیم نمیتوانیم و بودجه نداریم. گفتند: زشت است و آنرا در تلویزیون گفتهاند. خوب باشد عیبی ندارد همیشه باید حق را ببینیم. نگوییم آبرویمان میریزد. دیروز روز دوازدهم فروردین و روز جمهوری اسلامی بود.
خدایا! به آبروی امام حسین رزمندگان ما را به کربلا برسان.
خدایا! به وقای ابوالفضل ما را وفادار جمهوری اسلامی قرار بده.
خدایا! به آبروی ابوالفضل به ما آبرو بده و آبروی ما را روز به روز بیشتر کن.
خدایا! به پرچم دار کربلا پرچم اسلام را در سراسر جهان مستقر بفرما.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار.
«والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته»