امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 17:36
  • دفاع مقدس
  • شهید غلام رضا پهنابی /مصاحبه ای که به شهادت ختم شد!

    خدمت سربازی غلام رضا، در جبهه گذشت. بعد از سربازی، کار خوبی برایش پیدا شد و بعد هم صاحب زن و فرزند. تقریباً دو سالی از دختردار شدنش نگذشته بود که عزم جبهه و جنگ کرد. هر بار که اسم جبهه را می برد، مانع رفتن او  می شدم و او را به بهانه ی این که برادرش در جبهه است و من تحمل دوری دو پسر را ندارم، منصرف می کردم.

    ماه رمضان همان سال، یعنی ۱۳۶۷، اصرارش بیشتر شد. یک شب همه با هم دور سفره ی افطار نشسته بودیم که شروع کرد به گفتن حرف های تکراری. همین طور در حال جدل بودیم، که تلویزیون، تصویر رزمندگان را در جبهه نشان داد. از یک پیرمرد ۸۵ ساله ای پرسیده بودند که چطور با این وضعیت جسمی به جبهه آمده است؛ پیرمرد هم در جواب گفت:

    -« ما در قبال اسلام و نظام اسلامی وظیفه داریم. وقتی این همه جوان از آرزوهای شان دل کندند و به جبهه آمدند، من پیرمرد کار مهمی نکردم.»

    وقتی مصاحبه تمام شد اشک در چشمانش حلقه زد و گفت:

    -« پدر! دیدی این پیرمرد با چه انگیزه ای به جبهه رفته؟ حالا شما نمی گذاری من به وظیفه ی دینی و انسانی ام عمل کنم.»

    نتوانستم چیزی بگویم. او چند روز بعد، مقدمات رفتنش را فراهم کرد و به جبهه رفت.

    راوی : عباس پهنابی پدر شهید غلام رضا پهنابی

    منبع : رزمندگان شمال

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *