امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۰۴ ساعت : ۲۱:۳۸

راه اصلاح مفاسد نفس – قسمت چهارم

بسم الله

ارزش معرفت

خداوند متعال از آغاز خلقت انسان، معرفت به وجود انسان و خودشناسى را به او آموخت تا این موجود بى‏نظیر هستى، به موقعیت و ارزش خود آگاه شود. بدین ترتیب، تا زمانى که انسان زنده است، باید قدر خود را بشناسد و مراقب باشد که این ارزش والا را به هیچ قیمتى، در هیچ حادثه‏اى از دست ندهد. حمله به این ارزش و شکستن آن، گناه سنگینى محسوب مى‏شود و انبیا فرموده‏اند که شکنندگان بنیان شخصیت، ملعون و محروم از رحمت خدایند. رسول اکرم صلی الله علیه و آله مى‏فرماید :

« إنَّ هذَا الإنسان بُنْیانُ اللّه‏ »۱.

این انسان، ساختمانى خدایى است.

شگفت‏آور است که پیغمبر صلی الله علیه و آله کلمه بنیان را از نظر ادبى، به کلمه مبارکه «اللّه‏» اضافه کرده است. این اضافه، اضافه تشریحى است ؛ یعنى اضافه‏اى که ارزش مضاف را نشان مى‏دهد. در این جا چند نمونه از زیبایى‏هاى ادبى به کار رفته در قرآن اشاره مى‏کنیم :

«یُرِیدُونَ أَن یُطْفِؤُوا نُورَ اللّه‏ِ»۲.

در این جا کلمه نور به «اللّه‏» اضافه شده است. خداوند نمى‏گوید که دشمن مى‏خواهد نور خدا را خاموش کند ؛ زیرا خود خدا خاموش شدنى نیست و هیچ قدرتمندى نیز قادر به خاموش کردن نور وجود مقدس او نیست. خداوند نمى‏گوید : «یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُوا نُورَ اللّه‏ِ» مشرکان، کفار و منافقان، در هر زمانى و نه فقط در زمان پیغمبر، جمع شده‏اند تا نور خدا را از بین ببرند. هجوم براى خاموش کردن نور خدا همیشگى است، دیروز بوده، امروز هست، فردا هم خواهد بود.

تا وقتى که آنان زیر فشار زحماتشان نابود شوند و دیگر کسى نماند که خواهان خاموشى نور خدا باشد.

حکومت دوازدهمین گوهر ولایت

آن زمان، زمانى است که عدل خدا به دست دوازدهمین گوهر ولایت، سراسر زمین را خواهد گرفت. آن زمان، دیگر دل تاریک، قلب مکدر و فکر پستى پیدا نمى‏شود که اندیشه خاموشى نور خدا را در باطن خود بگذارند. آن زمان، زمانى است‏که نور خدا قلب همه انسان‏ها را فرا مى‏گیرد و مردم کم‏ترین احساس خلأى در هیچ برنامه ظاهرى و باطنى نمى‏کنند و آرامش الهى در ظاهر و باطن زندگى حاکم مى‏شود. آن روز، روزى است که عدالت در باطن مردم نفوذ مى‏کند؛ مردم در امنیت کامل به سر مى‏برند و همه انسان‏ها در این فکرند که به همدیگر کمک کنند. جامعه در آن زمان، پیکرى واحد و بى‏دغدغه و اضطراب است.

امام باقر علیه السلام مى‏فرماید : در آن زمان، اگر یک دختر هجده ساله زیبارو، به تنهایى از وسط بازار بغداد، با شترى که یک طرف آن، بار طلا و طرف دیگر بار نقره دارد، از بازار بغداد، یعنى جایى که اغلب مردم، جز شکم و شهوت به چیزى نمى‏اندیشند،

راه بیفتد و به بازار شام برود، هیچ چشمى پیدا نمى‏شود که به او نگاه بیندازد و هیچ دست هرزى نیست که اموالش را غارت کند.

البته اکنون نیز افرادى هستند که نور خداوند وجودشان را فرا گرفته است و از هر ناپاکى و پلیدى دورند :

«إِنَّمَا یُرِیدُ اللّه‏ُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً »۳.جز این نیست که همواره خدا مى‏خواهد هرگونه پلیدى را از شما اهل بیت برطرف کند ، و شما را چنان که شایسته است [ از همه گناهان ]پاک گرداند .

خداوند در جاى دیگر از قرآن مى‏فرماید :

«فِى بُیُوتٍ أَذِنَ اللّه‏ُ أَن تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ »۴.

[این نور ] در خانه‏هایى است که خدا اجازه داده [شأن ومنزلت وعظمت آن‏ها]رفعت یابند ونامش در آن‏ها برده شود .

نور الهى در آن جایى مى‏تابد که خداوند اذن دهد.

«یُسَبِّحُ لَهُ فِیهَا بِالْغُدُوِّ وَ الاْءَصَالِ * رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تَجَارَهٌ وَ لاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللّه‏ِ وَ إِقَامِ الصَّلَوهِ وَ إِیتَاءِ الزَّکَوهِ یَخَافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالاْءَبْصَارُ »۵.همواره در آن خانه‏ها صبح و شام، او را تسبیح مى‏گویند. مردانى که تجارت و داد و ستد، آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و پرداخت زکات باز نمى‏دارد [ و ] پیوسته از روزى که دل‏ها و دیده‏ها در آن، زیر و رو مى‏شود ، مى‏ترسند .

آثار معرفت نفس

امنیت محض، آرامش کامل و طهارت و نور خالص، در افرادى است که خود را شناخته‏اند، قدرشناس خود هستند و حافظ گوهر گران‏بهاى شخصیت انسانى‏اند. اگر همه جامعه از نور خدا پر شود، آن جامعه، جامعه امن و پاکیزه و جامعه آرامش و حرکات مثبت مى‏شود. پیغمبر صلی الله علیه و آله درباره چنین جامعه‏اى مى‏فرماید : دیگر جز خیر، توقع نکن و تا قیامت هم به انتظار ظهور یک شر نباش. چنین جامعه‏اى دیگر زمینه‏اى براى ایجاد شر ندارد. در جامعه نور و پاکیها، دیگر خلأى نیست که شر تولید کند. خلأ باعث خرابى و فاسد شدن است ؛ اما از انسان خداپرست، جز خیر توقع نمى‏رود. انسان در کنار این گونه اشخاص، احساس امنیت مى‏کند.

«وَ اللّه‏ُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ »۶.و خدا کامل کننده نور خود است ، گرچه کافران خوش نداشته باشند .

در این جا کلمه «نور» به ضمیرى که به «اللّه‏» برمى‏گردد، اضافه شده است. «وَ اللّه‏ُ مُتِمُّ نُورِهِ» ؛ خداوند تمام‏کننده و کامل کننده نور خود مى‏باشد ؛ یعنى تدبیر همه امور، برعهده پروردگار است. او را رشد مى‏دهد، این خاک خلق شده را در این خرابه عالم، به انسان تبدیل مى‏کند، انسان‏هایى چون ابراهیم، محمد، فاطمه زهرا و على تربیت مى‏کند .

معناى نور در قرآن

«وَ اللّه‏ُ مُتِمُّ نُورِهِ». این اضافه، تشریحى است ؛ یعنى درهم شکستن این نور، که به پروردگار اضافه شده، توسط شیاطین امکان ندارد.

منظور از این نور چیست؟ امام باقر و امام صادق علیهما السلام مى‏فرمایند :

« النُّور و اللّه‏ِ هُوَ الأئِمَّه »۷ .

این نور، نور ائمه است که خاموش شدنى نیست.

طاغوتیان با همه هزینه‏هایى که کردند، موفق نشدند نور ائمه را خاموش کنند.

قبل از انقلاب اسلامى ایران، یکى از دولتى‏هاى زمان طاغوت، ما را براى تماشاى کتابخانه لنینگراد که هم‏اکنون در دست روسیه است، برد. این کتابخانه، در آن زمان، پانزده میلیون جلد کتاب داشت و انواع کتاب‏ها در آن یافت مى‏شد ؛ اما در یکى از اتاق‏هاى این کتابخانه، در جایى مخصوص، یک کتاب، با امنیت کامل، روى یک بشقاب طلا نگهدارى مى‏شد. این کتاب، « نهج البلاغه » امام على علیه السلام بود.

آرى، على نور الهى بود. گفتارش نیز پرتوى از آن نور بود، که هرگز به دست هیچ قدرتى خاموش نمى‏شود ؛ زیرا على به خدا اضافه شده است : «أشهد أنَّ علیّا ولىُّ اللّه‏».

انسان باید متوجه باشد که خود را به چه منبعى وصل کرده است.

مقام غلام سیاه امام حسین علیه السلام

نقل شده است که امام حسین علیه السلام غلام سیاه چهره بد بو و کوتاه قدى داشت. این غلام، به امام حسین علیه السلام وفادار بود و خود را به نور الهى متصل کرده بود. او را «مولا الحسین» (غلام حسین) مى‏گفتند. وقتى این غلام به شهادت رسید، امام حسین علیه السلام سر او را به زانوى خود گرفت، صورت بر صورتش نهاد و اشک ریخت و گفت : «اللهُمَّ بَیِّضْ وَجْهَهُ!» ؛ خداوندا! بالاترین آبرو را به این غلام من ببخش! «بَیِّضْ وَجْهَهُ و طَیِّبْ ریحَهُ»۸.

شب سیزدهم محرّم، وقتى امام زین‏العابدین علیه السلام به بنى‏اسد فرمود : چون این اجساد را نمى‏شناسید، من همه آن‏ها را به شما معرفى مى‏کنم.

به امام علیه السلام گفتند : این اجساد سه شبانه‏روز، با این وضع، در این بیابان گرم افتاده‏اند ؛ اما چنان بوى عطر و نسیم دل‏انگیزى این بیابان را فرا گرفته که انسان تعجب مى‏کند. این بوى عطر از چیست؟ امام زین‏العابدین علیه السلام فرمود : بیایید تا جاى آن را به شما نشان دهم. آن گاه آنان را بالاى سر جنازه آن غلام سیاه برد و فرمود : این عطر، از این جنازه است. عطر دیگر شهدا را هم در قیامت حس خواهید کرد ؛ چون دنیا گنجایش آن را ندارد.

امام صادق علیه السلام مى‏فرماید :

« شیعَتُنا منا خُلِقُوا مِنْ فاضِلِ طینَتِنا » .

شیعیان ما از ما هستند و از سرشت ما مى‏باشند .

در این جا کلمه «شیعه» به ضمیر جمع «نا» اضافه شده است.

وعُجِنُوا بمآءِ وِلایَتِنا ۹.

وبا کیمیاى ولایت ما عجین شده‏اند .

کلمه ولایت نیز به «نا» اضافه شده است.

امام علیه السلام مى‏گوید : هر کس به ما اضافه شود، در دنیا و آخرت با ما است ؛ چون خورشید هر چه به جلو مى‏رود، شعاعش را هم به دنبال خود مى‏برد. روز قیامت امامان ما هر جا بروند، ضرورتا شیعیان وفادار را هم به دنبال خود خواهند برد.

وصل شدگان به منبع نور

نقل شده روزى در بصره درِ خانه‏اى را زدند. صاحب خانه در را باز کرد، فردى نامه‏اى به دستش داد و رفت. مرد نامه را باز کرد و خط محبوبش، امام حسین علیه السلام را دید.

آتش است این بانگ ناى و نیست باد

هر که این آتش ندارد، نیست باد10

کلمه به کلمه نامه، جلوه خدا بود : «کَلامُکُمْ نُورٌ». در کلمه به کلمه نامه، سعادت و کرامت موج مى‏زد. امام علیه السلام نوشته بود که مى‏خواهم نزد من بیایى و با من باشى. انسانى که اضافه به خدا است، خدا نیز او را بالا مى‏برد. کسى که اضافه به ائمه و انبیا است، آنان نیز او را مى‏خواهند و در سخت‏ترین شرایط زمان، او را سالم نگه مى‏دارند.

مرد، فرزندانش را صدا زد و گفت : فرزندانم! محبوبم برایم نامه نوشته و این خط و امضاى او است.

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

إنّى رأیتُ دهرا فى هجرک القیامه11

محبوبم مرا خواسته است. من با رسیدن این نامه، دیگر کارى در این دنیا ندارم. آن گاه از همسر و فرزندانش خداحافظى کرد. فرزندانش گفتند : پدر! همه دروازه‏ها را بسته‏اند و کسى نمى‏تواند وارد شهر شود. مرد گفت : من مى‏روم.

عشق از اول چرا خونى بود

تا گریزد آنکه بیرونى بود12

من مى‏روم و از دروازه بصره عبور مى‏کنم. جگر گوشه زهرا علیه‏السلام مرا خواسته است و من باید بروم.

آن گاه به راه افتاد و رفت. اسبش را مى‏تاخت و مى‏گفت : تا توان دارى، تندتر برو و مرا به محبوبم برسان!

نزدیک مکه که رسید، به او گفتند که حسین به سوى عراق رفته است. او نیز منزل به منزل رفت تا به کربلا رسید. بعد از ظهر روز عاشورا، یک ساعت پس از شهادت ابى عبداللّه‏ علیه السلام چشمش به لشکر انبوه عمر سعد افتاد. گمان کرد که لشکر امام حسین علیه السلام است. با خود گفت : اینان همگى به دنبال محبوب من هستند! جلوتر رفت و گفت : مولاى من کجا است؟ پرسیدند : مولاى تو کیست؟ گفت : حسین بن على علیه السلام .

آنان نیز گودال قتلگاه را به او نشان دادند و گفتند : محبوبت آن جا است. گفت : حسین بن على کشته شد؟ گفتند : بله.

همان لحظه از اسب پایین آمد و به سوى پیکر امام به راه افتاد، آن را بوسید و گفت : حسین جان! منتظرم باش! من نیز چند لحظه دیگر به تو مى‏پیوندم.

آن گاه شمشیرش را کشید و به سوى دشمن حمله برد ؛ اما نتوانست از کنار گودال قتلگاه دور شود. وقتى که زخمى شد بر زمین افتاد، بدن زخمى‏اش را به کنارى کشید و با همان حال، دو تن از افراد دشمن را کشت. پس از آن، افراد دشمن به سوى او حمله بردند و او را به شهادت رساندند.

تنها خراب کننده بنیان انسان

«الإنسان بُنیانُ اللّه‏» ؛ انسان بنیان خدا است.«مَلْعُونٌ مَنْ هَدَمَ بُنْیانَهُ» ؛۱۳ کسى که ساختمان وجود انسان را نابود کند، از رحمت خدا محروم است.

بنابر آن چه خداوند در قرآن بیان فرموده و سخنانى که از انبیا و ائمه نقل شده است، تنها تیشه‏اى که مى‏تواند بنیان انسان را خراب کند، گناه است.

«وَلاَ تَعَاوَنُوا عَلَى الاْءِثْمِ وَالْعُدْوَ نِ»۱۴.و یکدیگر را بر گناه و تجاوز، یارى ندهید .

«وَلاَ تَقْرَبُوا الْفَوَ حِشَ مَاظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ»۱۵.و به کارهاى زشت چه آشکار و چه پنهانش نزدیک نشوید .

«وَلاَ تَقْرَبُوا مَالَ الْیَتِیمِ»۱۶.و به مال یتیم، نزدیک نشوید.

«وَ لاَ تَقْرَبُوا الزِّنَىآ إِنَّهُ کَانَ فَاحِشَهً وَسَاءَ سَبِیلاً »۱۷.و نزدیک زنا نشوید که کارى بسیار زشت و راهى بد است .

«وَ لاَ یَغْتَب بَّعْضُکُم بَعْضاً أَیُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَن یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً»۱۸.و از یکدیگر غیبت نکنید ، آیا یکى از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده‏اش را بخورد ؟

«إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ »۱۹.یقیناً خدا ستم‏کاران را دوست ندارد .

«إِنَّ اللّه‏َ لاَ یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍ »۲۰.همانا خدا هیچ خودپسند فخرفروش را دوست ندارد .

«وَاللّه‏ُ لاَ یُحِبُّ الْفَسَادَ »۲۱.و خدا فساد و تباهى را دوست ندارد .

«وَ رَبُّکَ أَعْلَمُ بِالْمُفْسِدِینَ »۲۲.و پروردگارت به مفسدان ، داناتر است .

«یَاأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا لاَ تَأْکُلُوآا أَمْوَ لَکُم بَیْنَکُم بِالْبَاطِلِ إِلاَّآ أَن تَکُونَ تِجَارَهً عَن تَرَاضٍ »۲۳.اى اهل ایمان ! اموال یکدیگر را در میان خود، به باطل [ و از راه حرام و نامشروع ] مخورید ، مگر آنکه تجارتى از روى رضایت میان خودتان انجام گرفته باشد .

تنها تیشه خراب کننده این ساختمان گناه است و اگر این ساختمان خراب گردد، تنها ابزار بازسازى آن، توبه است.

توبه راستین

نقل است که فردى به حضرت على علیه السلام گفت24 : على جان! من گناه بزرگى مرتکب شده‏ام که جریمه آن بسیار سنگین است. یا باید مرا بکشى یا از بلندى پرتابم کنى و یا به آتش بسوزانى.

امام فرمود : اصلاً سخنان تو را قبول ندارم، از این جا برو! مرد برخاست که برود ؛ اما دوباره گفت : على جان! راست گفتم. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود : ادامه نده، برو! دیگر این سخن‏ها را تکرار نکن.

جوان رفت ؛ اما آرام نشد و برگشت و گفت : على جان! از کارى که کرده‏ام، بسیار ناراحتم. امام على علیه السلام فرمود : سه بار به این کار اقرار کردى. اکنون از بین مجازات‏هایى که گفتى، با کدام یک موافق هستى؟ جوان گفت : مرا باید آتش بزنى، من لیاقت این دنیا و استفاده از نعمت‏هاى خدا را ندارم. من گناهى بالاتر از زنا مرتکب شده‏ام.

امام على علیه السلام فرمود : به کسى چیزى نگو و فردا به آن بیابان دور افتاده بیا که کسى تو را نبیند. من آن جا این مجازات را در حق تو اجرا مى‏کنم.

روز بعد، امیرالمؤمنین در آن بیابان، آتشى روشن کرد و به جوان گفت : آیا حاضرى؟ جوان گفت : بله، سپس برسید یا على اگر در این آتش بسوزم، آیا گناهم پاک مى‏شود؟ امام فرمود : بله، حتما. جوان گفت : اکنون مى‏خواهم دو رکعت نماز بخوانم. امام فرمود : بخوان.

«وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَوهِ وَ إِنَّهَا لَکَبِیرَهٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِینَ »۲۵.از صبر و نماز، یارى بخواهید و یقیناً این کار، جز بر فروتنان ، گران و دشوار است .

جوان در سجده آخر نماز، زار زار گریست و گفت : مولاى من! من با تو مخالفت کردم. این حق من است که مرا بسوزانند ؛ اما من خود را به دست على سپردم تا مرا بسوزاند. از تو مى‏خواهم که پس از مرگ، دیگر مرا به آتش جهنم نسوزانى .

امیرالمؤمنین هم در گوشه‏اى به سجده افتاد و او نیز شروع به گریه کرد و گفت : الهى! این جوان را به من ببخش و از مجازات دنیایى او بگذر! آن گاه امیرالمؤمنین با همان حال برخاست و به سوى جوان رفت، دست او را گرفت و گفت : ملائکه را به گریه انداختى، برخیز، خدا تو را بخشید.

آرى، هر ساختمانى که ویران مى‏شود، بازسازى مى‏گردد. ساختمان وجود انسان نیز، با توبه بازسازى مى‏شود و به مدد الهى، مسیر کمال را در پیش مى‏گیرد که این، وعده خداوند به انسان‏ها است.

——————————————————————————–

۱ . تفسیر الکشّاف: ۱/۵۵۴.

۲ . توبه (۹) : ۳۲.

۳ . احزاب (۳۳) : ۳۳.

۴ . نور (۲۴) : ۳۶.

۵ . نور (۲۴) : ۳۶ ـ ۳۷.

۶ . صف (۶۱) : ۸ .

۷ . الکافى: ۱/۱۹۴.

۸ . بحار الأنوار: ۴۵/۲۳.

۹ . بحار الأنوار: ۵۶/۳۰۳.

۱۰ . مثنوى معنوى ، مولوى

۱۱ . دیوان اشعار حافظ شیرازى

۱۲ . مثنوى معنوى ، مولوى

۱۳ . تفسیر الکشّاف: ۱/۵۵۴.

۱۴ . مائده (۵) : ۲.

۱۵ . انعام (۶) : ۱۵۱.

۱۶ . انعام (۶) : ۱۵۲.

۱۷ . اسراء (۱۷) : ۳۲.

۱۸ . حجرات (۴۹) : ۱۲.

۱۹ . شورى (۴۲) : ۴۰.

۲۰ . لقمان (۳۱) : ۱۸.

۲۱ . بقره (۲) : ۲۰۵.

۲۲ . یونس (۱۰) : ۴۰.

۲۳ . نساء (۴) : ۲۹.

۲۴ . وسائل الشیعه : ۱۸.

۲۵ . بقره (۲) : ۴۵.

استاد حسین انصاریان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *