|
وقتی به اهواز رسیدیم، ما را به محل ستاد منتقل کردند. اولین کاری که سید محمد انجام داد، رفتن به حمام بود. گفتم: وقتی ما را تقسیم کردند، فهمیدم که باید از او جدا شوم. موقع خداحافظی رو به من کرد و گفت:
من وصیت نامه ام را نوشته ام. ممکن است دفعه ی آخری باشد که همدیگر را می بینیم. به شما سفارش می کنم که به خانواده ام تاکید کنید دوچرخه ام را بفروشند و پولش را به مسجد بدهند. تعدای کتاب دارم که آن ها را هم به کتابخانه مسجد اهدا کنند کمی پول دارم که آن ها را در مراسم عزایم خرج کنند. چیز دیگری ندارم. بعد با هم خداحافظی کردیم. او رفت و با جسدی پر از ترکش به مشهد باز گشت. احمد احمدی حسینی روز تشییع جنازه ی پسرم، خانمی ناشناس خیلی بی قراری و گریه و زاری می کرد. حتی من که مادر شهید بودم. تحت تاثیر آن زن قرار گرفتم. پیش او رفتم و گفتم: مادر شهید |
