امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۰۱ ساعت : ۰۱:۲۲
  • دفاع مقدس
  • شهید قربان علی عبادی

    در دوران انقلاب همراه او به تهران رفتم. یک روز که مهمان خواهرم بودیم،  با عجله آمد و گفت:
    باید برویم ساواک مرا شناسایی کرده خدا کند که خانه ی خواهرت را پیدا نکنند.
    فوراً آماده شدیم و بعد از خدا حافظی با اتوبوس به سمت کاشان حرکت کردیم تا به منزل براد رش برویم. در بین راه،  راننده ی اتوبوس گفت:

    نمی دانم چرا ماشین پشت سری،  دارد چراغ می دهد؟
    وقتی راننده ماشین را نگه داشت؛  چند نفر وارد اتوبوس شدند و یک راست آمدند سراغ قربان علی. او را گرفتند و در حالی که کتکش می زدند،  گفتند:
    بچه دهاتی لات! برو پایین.
    من فریاد زدم و گفتم:
    ولش کنید. چرا می زنیدش
    یکی از آنها داد زد:
    تو خفه شو!
    و کشان کشان او را با خود برد ند. اما او خیلی آهسته به من گفت:
    برو فلکه شاه عباس و بپرس خانه ی شیخ عباس کجاست.
    او را برد ند. من که هیچ پولی به همراه نداشتم و جایی را بلد نبودم،  زدم زیر گریه. راننده ی اتوبوس کمی پول به من داد و پیاده ام کرد. گوشه ی خیابان ایستاده بودم و نمی دانستم که باید چکار کنم. چند ساعت بعد،  دیدم قربان علی آمد کتک مفصلی خورده بود و نای راه رفتن نداشت. پشت پاهایش را داغ کرده بود ند. اما با این حال مرا د لداری می داد و می گفت که چیزی نشده.
    چند روز بعد به نیشابور بر گشتیم. قربان علی دوباره شروع کرد به پخش اعلامیه. به او گفتم:  نرو!  دوباره گیر می افتی.
    ولی او د ر جوابم می گفت:
    باید تا پیروزی انقلاب مبارزه کرد.
    همسر شهید
    برچسب‌ها :

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *