امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۱۷ ساعت : ۱۹:۲۴
  • دفاع مقدس
  • شهید محسن فدایی چمن آبادی

    چند وقتی بود که شب ها دیر به خانه می آمد. پد رم نگران او بود و دائم از او سوال      می کرد:
    شب ها کجا می روی؟
    و او جواب درستی نمی داد. یک شب مادرم به او گفت:
     
    بهتر است خودت بروی دنبالش و ببینی که کجا می رود.
    پدر دنبال محسن رفته بود و او را در نماز خانه ی پایگاه بسیج در حال نماز خواندن دیده بود. پدرم سرش را روی در مسجد گذاشته و گریه کرده بود. وقتی به خانه آمد،  چشمانش سرخ سرخ بود. رو به مادرم کرد و گفت:
    به خدا قسم که ما از این بچه غافل بودیم. در حالی که او خود راهش را انتخاب کرده است.

    خواهر شهید

    ۱ دیدگاه

    • ناشناس
      ۱۴۰۱/۰۴/۰۸

      شاید باورتون نشه ولی داییمه دایی محسنم

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *