قناصه و دوربین

… هیچ وقت فکر نمی کردم  دو نفر آدم ، این همه  خون داشته باشند . منور  را که هوا فرستادند ، چشمم دید .…

0
15 سال پیش
0

گاو موجي

… داشتم با خودکارم ، کاغذ روی میز را خط خطی می کردم . حوصله ام حسابی سر رفته بود . چشمم که به محمد…

0
15 سال پیش
0

از هشت شب تا چهار صبح توی آّب بودم(1)

به منطقه که رسیدیم ، کنار اروند ، اولین چیز آشنایی که نظرم را جلب کرد ، کشتی بزرگ و زنگ زده ای بود که…

0
15 سال پیش
0

دریا و موجها بد جور با قایقهای ما غریبی می کردند

دریا آرام بود و من تشنه بودم . پارو زدن حسابی عرقم را در آورده بود . نمی دانم چند ساعت بود که روی آب…

0
15 سال پیش
0