شعر/ پیش چشمم، نه ضریح، نه رواق
(غربت بقیع و مدینه) پیش چشمم، نه ضریح، نه رواق در این مرقد، نه عَلَم، نه چراغ اینجا غوغا، نکنید نکنید روضه برپا، نکنید نکنید…
شعر/ سلام من به چهار امام بی حرم
(غربت بقیع و مدینه) شده دم به دم این نگرانی ام، که مدینه ندیده بمیرم به هوای آن همه آرزو، نشود که بهانه نگیرم مدینه!…
شعر/ چون حرم نیست زائری هم نیست
چون حرم نیست زائری هم نیست خادمی نیست نوکری هم نیست چون که گنبد ندارد این بقعه پس یقیناً کبوتری هم نیست هر که رفته…
شعر/ آن شبی که در آتش کینه، باغ یاس و شقایقت می سوخت
کوچه کوچه مدینه لبریز از عطر و بوی محمّدی شده است به تن شهر باز گشته حیات غرق در رفت و آمدی شده است دم…
شعر/ پیرمرد قبیله ما را در دل شب، کشان کشان بردند
گوشه ای از حرای حجره ی خویش نیمه شب ها،خدا خدا می کرد طبق رسمی که ارث مادر بود مردم شهر را دعا می کرد…
شعر/ نه رواقی، نه گنبدی، حتی سنگ قبری سرمزار تو نیست
نه رواقی، نه گنبدی، حتی سنگ قبری سرمزار تو نیست غیرمُشتی کبوتر خسته خادمی، زائری، کنار تو نیست بغضهایم کجا دخیل شوند پس ضریحت کجاست…