از هشت شب تا چهار صبح توی آّب بودم(2)

… داشتم با خودکارم ، کاغذ روی میز را خط خطی می کردم . حوصله ام حسابی سر رفته بود . چشمم که به محمد…

0
15 سال پیش
0

از هشت شب تا چهار صبح توی آّب بودم(1)

به منطقه که رسیدیم ، کنار اروند ، اولین چیز آشنایی که نظرم را جلب کرد ، کشتی بزرگ و زنگ زده ای بود که…

0
15 سال پیش
0

از هشت شب تا چهار صبح توی آّب بودم

هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم جز تحمل . این وضعیت 45 دقیقه طول کشید . وقتی بلند شد و ایستاد ، انگار دنیا را به…

0
15 سال پیش
0