باید رفت
روز بعد هم با گلوله های توپخانه دشمن زیر آتش قرار گرفتیم؛ اما در هر حال با مقاومت و ایستادگی خویش مانعی برای پیشروی دشمن…
جنگ نفتکش ها ، کابوس قایق های تندرو
دو روز بعد از شب عملیات، پروانه موتور یکی از یدککشها در آبهای رود کارون، در سیم بوکسل گیر کرد. به اتّفاق جمعی از برادران…
اسارت و قبول قطعنامه
صندوق قرض الحسنه،کارخیری بو.د که مشکل گشای خیلی ازبچه ها شد.بچه هاباحقوق مختصری که می گرفتند، این صندوق را راه اندختند تا آنهایی که درمواقعی…
چکامه اسارت
پس از مدتی، یک بیماری داخلی گرفت ومنتقلش کردند بیمارستان. نمازهای خالصانه وخاشعانه اودربیمارستان، دکترآنجا را متأثر کرده بود. بچه هایی که دربیمارستان بستری بودند…
دنیای اسارت و زندگی آن دوران
ازهمان شب اول دستهای ما آماده شد برای سینه زدن، دستهای آنها نیز بالا رفت برای فرود کابل، باتوم، شلاق بربد نهای نحیف. شب سوم…
اسرای عاشورایی
حتی فرمانده هم نتوانست آرامشان کند. در که باز شد، ۵۰ سرباز ریختند داخل. یکی از آن کسانی که سینه اش سرخ شده بود، خودش…
جایگاه حقوق بشر در اسارت کجا بود؟
یک شب، یکی از بچه ها خواب می بیند که نگهبان دارد می آید و با صدای بلند(به جای خود) می دهد. سایر بچه ها…
اسارت نوجوان به عشق خمینی
مجیدی که هرگز با گردش ماه و خورشید، در گذر زمان هیچ گونه تغییراتی در او پدیدار نگشت. و همچنان همان بسیجی آرمانی، ولائی اردوگاه…
اسارت و نماز
وقتی چشمش به من خورد، چنان لگدی به سرم زدکه نتوانستم خودم را کنترل کنم وپهن شدم روی زمین. کتک ونماز تصمیم گرفتیم نمازجماعت بخوانیم.…
تراشیدن دیوارهای سیمانی با زبان روزه و بازوهایی که باد کرده بود
9 بچهها گفتند حاج آقا اجازه بده الله اکبر بگوییم و از شما حمایت کنیم. اما ایشان گفت آنها با من کار داشتند نه شما.…
ورزش و تفرح در اسارات
درهمان روزهای اول مرگ عدنان خیرالله، یکی ازمنافقها نامه ای را داده بودبه دست فرمانده اردوگاه. فرمانده ازاوپرسیده بود که این نامه برای چیست واوجواب…
جمعه سیاه و برنامه روزانه اسارت
جمعه ها جمعه ها، روزها پرعذابی بود. نمی دانم. چرا؟ معمولاًسخت ترین شکنجه ها، کتکها وحتی بی غذاییها را روزجمعه پیاده می کردند. یکی ازشکنجه…
اسارت ، دانشگاه بود
یکی ازهمین انسانهای مهربان ودلسوز نصیب اردوگاه ما شده بود. او شیعه بود و جون می توانست به زبان فارسی صحبت کند، خیلی زود دست…
نمازش را نشکست، دستش را شکستند
با عربی و فارسی دستوپا شکسته بهمان فهماند. شعبان هیچ توجهی به فرهان نکرد. فرهان همیشه خدا یک نبشی نیممتری آهنی توی دستانش بود. وقتی…
یاران امام حسین علیه السلام
گفتم : یا حسین و غش کردم. همین طور رفتیم تا رسیدیم شهر کربلا و رفتیم داخل خانه. بیست روز طول کشید، تا توانستیم برسیم.…