با هر دم و بازدم گلولهای بود که بر سرمان خراب میشد …
بعد از ظهر یکی از روزهای گرم بهاری است. با بچهها میافتیم به جان کوچه پسکوچههای قم؛ به دنبال یک آدرس. شهید زنده، طلبه شیمیایی…
گفتگو با همسر «شهید حسن کریمی»از شهدای ۱۰دی ۵۷/ دفاع از کودکان بزرگ ترین جرم همسرم بود
شهید حسن کریمی » یکی از شهدای حادثه دهم دیماه ۱۳۵۷ ورامین است که در جریان تظاهرات مردم و در درگیری با عوامل شاه به…
وصیت یک چوپان زیر شکنجه بعثی ها
بگذار از یک چوپان برایت بگویم . تعجب نکن از اینکه یک چوپان را به اسارت گرفته باشند ! برای عراقی ها هیچ فرقی نمی…
«سفر هفتم» /یادداشتهای روزانه شهید «نصرالله ایمانی» (بخش چهارم)
*نمیدانستم وقتی خمپارهای منفجر میشود، ترکشهایش چه شکلی دارد کمکم فجر صادق دمیده میشد و هر لحظه صدای انفجارها و آژیر توپها زیاد میشد. به…
عملیات شنام؛قطعه ای گمشده در تاریخ جنگ
مقدمه ای تلخ! سی سال از آن واقعه میگذرد و هر سال حداقل یک بار مسیرم را از جادهای انتخاب میکنم که در امتداد رفتن…
«سفر هفتم»/ یادداشتهای روزانه شهید «نصرالله ایمانی» (بخش سوم)
*پلی که به نام شهید «سهام» نامگذاری شده بود «سهام» نام پلی بود که در ابتدای راه ورودی شهر در طرف راست قرار داشت. «سهام»…
گروهی اندک ولی با ایمان/خاطرات پیشمرگان کرد مسلمان
سنگ محک اولین عملیات سازماندهی شده سازمان پیشمرگان مسلمان کرد، پاکسازی شهر کامیاران از لوث وجود گروهکهای ضدانقلاب بود. کامیاران برای ضدانقلاب حکم یک منطقه…
«سفر هفتم»/ یادداشتهای روزانه شهید «نصرالله ایمانی» (بخش دوم)
*سردادن سرود کربلا کربلا تا اهواز در مسیر راه، همگی با هم سرود «کربلا یا کربلا» میخواندیم. از همان لحظه حرکت، با «غلامرضا بستانپور» که…
«سفر هفتم»/ یادداشتهای روزانه شهید «نصرالله ایمانی» (بخش اول)
کتاب «سفر هفتم» یادداشتهای روزانه شهید «نصرالله ایمانی» است. وقتی صدای شنی تجاوز در گوش خاک ما پیچید و لولههای توپ و تانک، پنجره خانههای…
ما برای مسلمان کردن شما آمده ایم!
در هفته چند نوبت لوبیا می دادند . غذای آن شب نیز لوبیا بود. اما معده عده ای آن غذا را نمی پذیرفت و آنها…
فرمانده ای که از هر عملیات یک یادگاری داشت
شهید «حسین محمدیانی» فرمانده محور عملیاتی تیپ یکم لشکر ۵ نصر، ۲۹ دی ماه ۱۳۳۵ در سبزوار متولد شد؛ حسین از سال ۱۳۶۰ به سپاه…
از دهلران تا روزهای سخت رمادی۳
بعد از یک ماه شناسایی و کار روی جبهه ای نزدیک دهلران، موعد مقرر فرا رسید. بالاخره ساعت ها پیاده روی را پشت سر گذاشتیم…
طوفانی که ما را از دست عراقیها نجات داد
شب عید سال شصت و هفت، پرخاطرهترین شب عیدی که تو عمرم دارم. اون شب به همراه گروهی از بچههای «قرارگاه رمضان»، که جنگهای چریکی…
وقتی با جنازه سرباز عراقی زیر یک پتو خوابیدم!
نزدیکی های غروب بود که بچه ها از سنگرها بیرون آمده، به ستون از راه های تعیین شده برای عملیات به حرکت درمیآمدند. ساعتها…
وقتی دو بسیجی یک تیپ بعثی را تار و مار کردند
سردار «جعفر جهروتیزاده» از سرداران نامآشنای دفاع مقدس است؛ او که علاوه بر همرزمی با سرداران بلندآوازه سپاه حضرت رسول (ص)، شهید همت و حاج…