امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۰۱ ساعت : ۱۳:۵۰

اندیشه در اسلام – قسمت ششم

بسم الله الرحمن الرحیم

درک حقانیت عالم بر اثر اندیشه

مسئله مهمى که اسلام بر آن اصرار دارد این است که مردم داراى فکر و اندیشه باشند و در آیات خدا بیندیشند، چرا که فکر در آیات خدا در حقیقت، راه و مقدمه‏اى براى بهترین نتیجه، یعنى اتصال به وجود مقدّس حضرت حق است.

قرآن مجید مى‏فرماید: از راه اندیشه در آیات الهى شما به این نتیجه مى‏رسید که عالم و آدم هر دو بر حق هستند و آن گاه سعى مى‏کنید لباس باطل به آن نپوشانید، ضایع نکنید و به نابودى نکشید.

حقیقت هم همین طور است، چرا که انسان وقتى بفهمد که همه عالم حق است، کمترین عنصر از این عناصر عالم را به مسیر باطل نخواهد کشید و سعى او بر این است که با عناصرى که در اختیار دارد، تجارت الهى کند، تجارتى که قرآن نتیجه‏اش را نجات از عذاب دردناک مى‏داند.

« یَا أَیُّهَا الَّذِینَ امَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَى تِجَارَهٍ تُنجِیکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ * تُؤْمِنُونَ بِاللّه‏َ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِى سَبِیلِ اللّه‏َ بَأَمْوَالِکُمْ وَأَنفُسِکُمْ »۱ .

اى اهل ایمان ! آیا شما را به تجارتى راهنمایى کنم که شما را از عذابى دردناک نجات مى‏دهد ؟ به خدا و پیامبرش ایمان آورید ، و با اموال و جان‏هایتان در راه خدا جهاد کنید ؛ این [ ایمان و جهاد ] اگر [ به منافع فراگیر و همیشگى آن ]معرفت و آگاهى داشتید ، براى شما [ از هر چیزى ]بهتر است .

منظور از اموال همین عناصرى است که سر سفره خلقت است و انسان اندیشمند که به حقانیت این عناصر رسیده سعى مى‏کند آنها را در راه حق مصرف کرده، با این عناصر تجارت کند، تجارتى که سودش ابدى است.

یک پرسش و سه پاسخ

شخصى از یکى از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید که زندگى را براى چه مى‏خواهى؟ جواب بسیار خوبى داد، گفت : دلم مى‏خواهد براى سه کار زنده باشم : به‏خاطر شب، روز و مردم.

اما به‏خاطر شب مى‏خواهم زنده باشم، چون پروردگار بزرگ عالم بنده را براى سه کار در شب دعوت فرموده است ؛ البته سه کارى که پروردگار از بنده دعوت کرده، تمام شب نیست، بلکه به دو قسمت از شب متعلق است. پروردگار عالم در قرآن مى‏فرماید : دو سوم شب براى خواب است. حدود یک ساعت مانده به اذان صبح پروردگار سه کار براى ما قرار داده است. به دلیل اهمیّت این یک ساعت است که تمام انبیا و ائمه قدس سرهما عمر خود را در یک سوم آخر شب با این سه کار پر کرده‏اند؛ یعنى عنصر عمر را در یک سوم آخر شب تمام کردند و آن‏وقت خوابشان را مقدمه این سه کار قرار داده‏اند. مى‏خوابند تا بدن استراحت کرده، نشاط براى این سه کار داشته باشند، پس خود این خواب هم عبادت و بندگى است. مقدمه بندگى، خود بندگى است. وضو خود به خود واجب نیست، بلکه براى نماز واجب مى‏شود و مقدمه نماز است. وقتى انسان براى نماز وضو مى‏گیرد، گویى عبادت مى‏کند، ولى اگر وقت نماز نباشد یا انسان نماز را براى خدا نخواند، وضو ارزشى ندارد. هیچ پیامبر و امامى هم تا شب از دنیا رفتنش یک ساعت مانده به نماز صبح را به خواب نگذراندند. همه انبیا و ائمه در آن‏وقت شب بیدار بودند. انجام این سه کار بر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله واجب عینى بوده و حق ترک آن قسمت از شب را نداشته است ؛ البته دیگر انبیا و ائمه مى‏توانستند ترک کنند و بعد هم در کنار آن قطعه شب این آیه را فرستاد:

« عَسَى أَن یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقَاماً مَّحمُوداً »۲.

امید است پروردگارت تو را [ به سبب این عبادت ویژه ] به جایگاهى ستوده برانگیزد .

هنگامى‏که روایات و بعضى آیات قرآن را نگاه مى‏کنیم که نسبت به این دو ساعت و این سه کار که چه سودى براى دنیا، برزخ و آخرت انسان دارد، خود را در برابر دریاى پر موجى مى‏بینیم که چشم اندازش براى ما از این عالم گسترده‏تر است.

۱ . کار اول تهجّد است. کلمه تهجّد به معناى نماز شب است. یازده رکعت است. پیش از این که مؤذن اذان را بگوید باید تمام شود. پنج تا دو رکعت، مانند نماز صبح و یک رکعت، حمد و سوره و قنوت و رکوع و سجود و تشهد و سلام ؛ البته گفته‏اند سجده آخرش را آن‏قدر ادامه بدهید که شیطان در پیشگاه حق فریاد بزند که از دست سجده تو کمرم شکست، و راهم به روى او بسته شد. قنوتش هم یک برنامه‏هایى دارد. دعاهاى مخصوصى دارد و اگر بتواند چهل مؤمن را، زنده یا مرده، دعا کند و دعا به فارسى هم مانعى ندارد، سیصد مرتبه العفو بگوید. اگر کسى هم حوصله‏اش را ندارد، یک «ربنا آتنا» مى‏خواند و به رکوع مى‏رود. پس از این یازده رکعت آبرو براى آخرت ذخیره مى‏شود و روزى براى دنیا فراوان مى‏گردد ؛ افزون بر این، هنگامى‏که وارد رکعت اول شدى، پروردگار بزرگ عالم، گناهانت را مى‏بخشد. ارزش آخرتى آن را هم کسى نمى‏داند.

۲ . کار دوم استغفار و توبه است.

« وَبِالاْءَسْحَارِ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ »۳.

و سحرگاهان از خدا درخواست آمرزش مى‏کردند .

۳. کار سوم اندیشه در عمرگذشته وجارى شدن اشک چشم‏است. امام ششم علیه السلام در این باره مى‏فرماید: این اشک را با دستمال پاک نکنید. اگر هم مى‏خواهید پاک کنید، با دستتان به صورتتان بمالید. بگذارید این اشک‏ها ذخیره شود. در روز قیامت هنگامى‏که بنده‏اى را به طرف جهنم مى‏کشند، خطاب مى‏رسد او را نبرید. او سرمایه عظیمى پیش من دارد که شما نمى‏دانید، و آن این است که در دل تاریکى شب، گرچه در همه عمر یک شب بنده‏ام بلند شد، از گذشته‏اش پشیمان شد، رنجیده شد، کسل شد، غصه‏دار شد، اشکش جارى شد، همان اشک، قیمت نجاتش است. او را رهاکنید. قرآن مجید درباره این اشک در آیه زیر مى‏فرماید:

« أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ »۴.

مانند دو چشمه اوّل بهار دیده آنها داراى اشک است.

گفت من زندگى را براى شب مى‏خواهم و شب را براى آن ساعت سحر و ساعت سحر را هم براى استغفار، گریه و تهجّد، اما زندگى را براى روز مى‏خواهم، آن هم روز طولانى و خیلى گرم که از آسمان آتش ببارد و من با کمال نشاط و شوق آن روز طولانى را روزه بگیرم و در خانه معبود و محبوبم لذّت ببرم، اما زندگى را براى مردم مى‏خواهم که در داخل مردم باشم و کار کسى را که گرفتار است با نشاط رفع کنم.

نتیجه حقانیت عالم

تفکر در جهان و خویشتن و مطالعه در اوضاع عالم راهى است که شما را به این جا مى‏رساند که عالم حق است، خودتان نیز حق هستید.

« سَنُرِیهِمْ ایَاتِنَا فِى الاْفَاقِ وَفِى أَنفُسِهِمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ »۵.

به زودى نشانه‏هاى خود را در کرانه‏ها و اطراف جهان و در نفوس خودشان به آنان نشان خواهیم داد تا براى آنان روشن شود که بى‏تردید او حق است .

« وَمَا خَلَقْنَا السَّمواتِ وَالاْءَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ »۶.

و آسمان‏ها و زمین و آن چه را میان آن دوتاست، جز به حق نیافریدیم.

« وَمَا خَلَقْنَا السَّماءَ وَالاْءَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا لاَعِبِینَ »۷.

و ما آسمان‏ها و زمین و آن چه را میان آن دو است ، به بازى نیافریده‏ایم .

من عالم را بیهوده نیافریده‏ام که تو عناصر عالم را به بازیچه بدانى، انگشتانت را به قمار بگیرى، معده‏ات را با شراب پر کنى، فکرت را به حیله بگیرى، قدمت را به حرکت کردن براى دو به هم زنى و گناه و معصیت بکار بگیرى. عالم و انسان حق است. وقتى ثابت شد عالم حق است، هنگام مصرف آن، این حق را کجا مى‏برم؟ حق را مى‏برم و با عملم لباس حق مى‏پوشانم نه لباس باطل ؛ حالا زندگى را براى چه مى‏خواهید؟

براى شب، شب را براى سحر، سحر را براى استغفار و توبه. براى روز، روز را براى روزه. و براى مردم که بگردم ببینم تا جایى که از دستم برمى‏آید مشکل آنها را حل کنم. این زندگى حق است. مرگ آن حق است. برزخ آن هم حق است. حق چنین انسانى هم این است که حتما به بهشت برود و بهشت را بر اثر یک چنین زندگى پر از حقیقتى به ارث ببرد.

« قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِینَ هُمْ فِى صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاهِ فَاعِلُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ * إِلاَّ عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ * فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ لاِءَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ »۸ .

بى‏تردید مؤمنان رستگار شدند . آنان که در نمازشان [ به ظاهر ]فروتن [ و به باطن با حضور قلب ] اند . و آنان که از [ هر گفتار و کردارِ ]بیهوده و بى‏فایده روى‏گردانند ، و آنان که پرداخت کننده زکات‏اند ، و آنان که نگه دارنده دامنشان [ از شهوت‏هاى حرام ]اند ، مگر در [ کام جویى از ]همسران یا کنیزانشان ، که آنان [ در این زمینه ]مورد سرزنش نیستند . پس کسانى [ که در بهره‏گیرى جنسى ، راهى ]غیر از این جویند ، تجاوزکار [ از حدود حق ]هستند . و آنان که امانت‏ها و پیمان‏هاى خود را رعایت مى‏کنند .

به حق متولد شد، به حق معامله کرد، به حق هم مُرد و وارد محشر شد. حق او هم هست که به بهشت برود.

این زندگى به این پاکیزگى را آلوده‏اش نکنیم و حقى را با شهوت نجس نکنیم. قرآن هم در آیاتى که خوانده شد، مى‏فرماید: وقتى‏که شهوت شعله‏اش روشن شد، نگذار تجاوز کند : «الاّ عَلَى أَزوَاجِهِم».

اگر ازدواج کردى با همان مسیر ازدواج شهوت را خاموش کن و اگر ازدواج نکردى، مقدارى خودت را نگه‏دار تا خدا گشایشى برساند. اگر نمى‏توانى خودت را نگه‏دارى، مسیر ازدواج موقت را طى کن که افکارت را نگیرد. فکر گناه کم‏کم در ذهنت بر وجودت مسلط نشود، چشمت را منحرف نکند. آن فکر آن قدر به تو فشار نیاورد که تو را به زنا یا گناه دیگر آلوده کند. عالم حق است، شهوت هم حق است. زن، مرد و عناصر حقند. همه چیز در این عالم حقند. از این سفره هر حقى را که برمى‏دارى، به حق مصرف کن، سفره از آنِ خداست. شما هم مهمان او هستى، این حقى که از سر این سفره برمى‏دارى، با خود حضرت حق معامله کن. خیال نکنید که معامله با حق، نفعش تنها در آخرت آشکار مى‏شود، نه، معامله با حق نفعش از همان ابتداى معامله آشکار مى‏شود که نمونه آن اندیشه در آیات خداست که موجب یقین و توحید در انسان مى‏شود «یتولد منه التوحید والیقین».

ما را به خدا و حق مى‏رساند. حرکت ما را حرکت در مسیر حق قرار مى‏دهد. بهترین لذت و عالى‏ترین سود را از زندگى مى‏بریم. باید فکر کنیم که هیچ چیزِ وجود ما و آن‏چه در اختیار ما قرار گرفته، باطل نمى‏شود. براى یافتن حق بیندیشید. براى ظهور حق در وجودمان و در غیب درونمان، به یک سرمایه عظیم پرمنفعتى تبدیل مى‏شویم.

این حکایت را حتماً بخوانید

فضیل ابن عیاض چند اندیشه دارد که حیفم مى‏آید برایتان نگویم. او مردى بود که اسمش وحشت ایجاد مى‏کرد. آنهایى که شهرنشین بودند مى‏ترسیدند و آنها که بیابان‏گرد بودند و کار و کاسبى بین دو شهر داشتند، هم از او مى‏ترسیدند. این دزد گردن کلفتِ سرگردنه، چند برنامه فکرى دارد که بر اثر این روشنایى فکر، نور این فکرش در تاریخ ماند. از ارادتمندان به وجود مقدّس حضرت موسى بن جعفر علیه السلام هم بود. براى یک بار هم حاضر نشد در دوره هارون با او ملاقات کند، چرا که مى‏گفت دینم از بین مى‏رود. یک‏بار هارون در مکه بى‏خبر به ملاقاتش آمد که آن شب هم مطلبى به هارون گفت که هارون تا صبح خوابش نبرد. وقتى از آن منزل بیرون آمد، گریه مى‏کرد. هزار دینار هم آن شب برایش فرستاد که عین هزار دینار را پس داد و گفت: مدت زیادى است که از دزدى توبه کرده‏ام. خدمت‏کار خانه گفت: ما که پول نداریم این هزار دینار را بپذیرید، اما او گفت: ما حتى بدن خودمان بار سنگینى است که آن‏را مى‏کشیم، حالا هزار دینار هم بار روى آن اضافه کنیم، بسیار خوب فکر مى‏کرد.

امام محمّد غزالى مى‏گوید : ما در مسافرت به دزد برخوردیم، تمام اثاث‏هاى کاروان را بردند، حتى یک خورجین هم نداشتیم، خورجین‏هاى ما را هم بردند. بلند شدیم پیش پلیس دزدها رفتیم و گفتیم که مال این مردم را پس بدهید، گفت: نمى‏شود. این همه پارچه این همه پول، این همه خوراکى. گفتم پس مال مرا پس بدهید. گفت: چیست؟ گفتم: یک مشت کاغذ که روى این کاغذها یک مشت نوشته است. گفت: حالا اگر مال تورا پس ندهیم، چه مى‏شود؟ گفتم: هیچ، من سى سال زحمت کشیده‏ام، علم اندوختم و این علمم را روى این کاغذها آورده‏ام.

رئیس دزدها حرفى به من زد که همان سخن سبب انقلاب درونى من شد. سى سال تمام به شام آمد و در مدت این سى سال، کتاب « کیمیاى سعادت » را نوشت و خودش را چهره ابدى کرد. رئیس دزدها خندید و گفت: اى بدبخت، عجب علمى دارى که دزد همه‏اش را یک مجلس برد، برو علمى بیاموز که دزد نتواند ببرد.

مرد که باید که گیرد اندر گوش

ور نوشته است پند بر دیوار

باطل است آن‏چه مدعى گوید

خفته را خفته کى کند بیدار

قافله‏اى را دزدیدند که اموال فراوانى داشت. فضیل هم روى یک سنگ نشسته بود و نگاه مى‏کرد. پس از این‏که بارها را باز کردند، در یکى از آنها یک دستمال بسته کهنه بود. فضیل گفت: این را بیاور، خودمان باز کنیم. این حتما گوهر گران‏بهایى است که در این دستمال کهنه پنهان کرده که دوستانش نفهمند. وقتى پیش فضیل آوردند و باز کرد، دید یک تکّه چرم است که رویش آیه الکرسى نوشته شده است. فکر کرد. این آیه الکرسى را براى چه نوشته‏اند. گفت: صاحبان این مال پیش خود حساب کردند که حتماً در این مسیر به دزد قدرتمندى مانند من برمى‏خورند ؛ از این رو، آیه الکرسى را نوشتند تا قرآن مالشان را برکت دهد و حفظ کند ؛ به همین علت، این کار را انجام دادند. صدا زد، اى دوستان من، از شما تقاضا مى‏کنم تمام اموال این مردم را پس دهید، براى این‏که ما دزد پارچه‏ایم نه دزد عقیده و ایمان. اینها به علت این که مالشان از بین نرود، آیه الکرسى نوشته‏اند. ما اگر این مال را ببریم، عقیده اینها را برده‏ایم.

خود اینها انسان را حرکت مى‏دهد. باید همواره فکر کنم که قیافه، عمل و حرکت من به‏گونه‏اى است که هرکس نزد من مى‏آید به عنوان دین مى‏آید. سعى کنم تا دین مردم را حفظ کنم. اگر هم کار غلطى مى‏کنم، جلوى مردم انجام ندهم. اگر گناهى دارم، جلوى مردم نباشد که اعتمادشان سلب شود. اگر انسان با فکر کار کند، هیچ حقى باطل نمى‏شود.

عاقبتى تکان دهنده

عاقبت کار را دوگونه نقل مى‏کنند: یک روایت این است که مى‏گویند به یکى از نوچه هایش گفت: به بغداد مى‏روى، فلان کوچه و در فلان خانه را مى‏زنى. آنها دختر زیبایى دارند. به پدر و مادرش مى‏گویى که امشب او را آرایش کنند، بیدارهم بمانند، ما نصف شب مى‏خواهیم به آن خانه بیاییم، وگرنه باید هر دو براى کشته شدن حاضر شوند. پیغام را آورد. پدر و مادر گریه کردند و فکر کردند که چه کار کنیم. به کلانترى بغداد خبر دهیم. چه کسى مى‏تواند از دست او نجات پیدا کند. ممکن است به نوچه‏هایش دستور داده باشد که اگر به کلانترى خبر دادند، همه را قتل عام کنید ؛ از این رو، گفتند : بیایند دختر را بردارند و ببرند. تسلیم شدند، چون ضعیف بودند. دختر را آراستند. دوازده شب آمد و مى‏خواست از پشت بام وارد خانه شود نه از درب، چون نمى‏خواست خودش را لو دهد. همین طورى که داشت از پشت بام‏ها مى‏آمد، یکى دو خانه به پشت بام خانه آن دختر مانده بود که شخصى از همان انسان‏هایى که زندگى را براى شب و شب را براى عبادت و روز را براى روزه و خدمت به مردم مى‏خواستند، در سحر، در حال سجده یا قنوت یا رکوع بود و با یک حالى آیه سوره حدید را مى‏خواند:

« أَلَمْ یَأْنِ لِلَّذِینَ امَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللّه‏َ »۹.

آیا براى اهل ایمان وقت آن نرسیده که دل هایشان براى یاد خداو قرآنى که نازل شده نرم و فروتن شود ؟

باز هم نمى‏آیى؟ باز هم برنمى گردى؟ باز هم وقت توبه کردنت نیست؟ چهل ماه رمضان گذشت، چهل محرم و صفر بر تو گذشت، هزار بار پشت بیرق و علم رفتى. صد بار از کنار مجالس مذهبى رد شدى. این همه دعاى کمیل خواندند و رفتند و شهید شدند و پرواز کردند، هنوز هم تو عقب ماندى. این شخص چه قلبى داشت که این آیه را مى‏خواند. روى پشت بام نشست و فکر کرد. این فکر زیاد هم طول نکشید. خدا مى‏فرماید کم‏کم روى خاک بام افتاد و گفت: محبوب من به من مى‏گویى؟ آخر الان که این اطراف کسى بیدار نیست، مرا صدا مى‏کنى؟ به من مى‏گویى وقتش نشده است؟ چرا وقتش شده است. کار بزرگى است که انسان از چنین شهوت پرقدرتى دست بردارد، از طرفى رفیق‏هایش هم در بیابان منتظرش هستند. پایین آمد. از دروازه بغداد بیرون رفت. کاروانى در حال حرکت بود. هنوز هم سحرنشده بود. خواست از کنار خرابه‏اى که همیشه مسیر حرکت کاروان است، بگذرد که صدایى شنید. گوش کرد، دید قافله سالار مى‏گوید: دوستان عجله کنید، بار کنید، مى‏خواهیم به سرعت از بیراهه برویم که اگر به این دزد گردن کلفت و لات بى‏سر و پا برخورد کنیم، اموال و دارائى ما بر باد رفته است. این دزد وقتى این سخنان را شنید، کنار خرابه زار زار گریه کرد، صدا زد: قافله سالار عجله نکن. به کاروانیان بگو آرام باشند و راحت بارکنند و حرکت کنند. آن سگ هارى که از او مى‏ترسیدید، امشب افسارش کردند. صاحبش به دادش رسید و دست و پایش را بست.از آن شب، سى سال در مقام توبه بود. کشور هم به این پرجمعیتى نبود و مى‏توانست صاحبان بارها را پیدا کند. همه را پیدا کردند، بارها را پس دادند. تو بیا، کارت درست مى‏شود ؛ البته بسیارى از صاحبان بارها، به عشق این توبه‏اى که کرده بود، پولشان را نگرفتند. بارها به مکه آمد. به آخر عمرش رسیده بود و استاد عرفان شده بود، درس مى‏داد، شاگرد داشت. شب نهم، شب عرفات که بسیارى به صحرا رفته بودند، عده‏اى حاجى در مسجدالحرام بودند، عده‏اى خوابیده بودند، عده‏اى هم نماز مى‏خواندند و مشغول مناجات بودند. مسجدالحرام چراغ هم نداشت. فضیل هم گوشه‏اى افتاده بود و ناله مى‏کرد، اشک مى‏ریخت. دوستش به او گفت: فضیل خدا امشب با این مهمان‏هایش در این مسجدالحرام، شب نهم ذى الحجه چه مى‏کند؟

گفت: به خدا قسم تمام اینها را امشب مى‏آمرزد، به شرط این‏که من در میانشان نباشم. این‏قدر واقعى توبه کرده بود. خوب است انسان از پروردگار حیا کند.

——————————————————————————–

۱ . صف (۶۱) : ۱۰ ـ ۱۱.

۲ . اسراء (۱۷) : ۷۹.

۳ . ذاریات (۵۱) : ۱۸.

۴ . مائده (۵) : ۸۳ .

۵ . فصلت (۴۱) : ۵۳ .

۶ . حجر (۱۵) : ۸۵ .

۷ . دخان (۴۴) : ۳۸.

۸ . مؤمنون (۲۳) : ۱ ـ ۸ .

۹ . حدید (۵۷) : ۱۶.

استاد حسین انصاریان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *