امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۰۱ ساعت : ۱۳:۵۰

اندیشه در اسلام – قسمت چهارم

به نام حضرت حق

علاج دردها با اندیشه و فکر

سخن در مسئله اندیشه بود. قرآن کریم براى درمان بسیارى دردها، مردم را به فکر کردن دعوت مى‏کند و آن را راهى براى رسیدن به درک توحید و معارف مهمى مى‏داند که در محور توحید قرار دارد ؛ در نتیجه، هر کسى‏که از راه اندیشه به توحید و معارفى برسد که در حول محور توحید است، به بسیارى از واقعیات عالى عالَم رسیده است. و آن کس که به واقعیات عالم برسد، از رشد و کمالى که قرآن مى‏فرماید برخوردار مى‏شود ؛ در نتیجه، وجود او، هم براى خودش و هم براى دیگران، به بهترین منبع خیر تبدیل خواهد شد.

اندیشه نقطه حرکت انبیا

این که قرآن نخستین حرکت انبیا را حرکت فکرى مى‏داند، بسیار مهم است، به ویژه در آیات سوره ابراهیم این مسئله را به صورت گسترده توضیح مى‏دهد. در احوال رهبر بزرگ اسلام همه نوشته‏اند که پیش از این‏که به رسالت مبعوث شوند، مهم‏ترین کارشان در این چهل سال فکر کردن بود. بر اثر همین حرکت فکرى، ایشان بسیارى از مشکلات مردم را پیش از بعثت حل مى‏کردند و وجود مقدّسشان نیز در میان بدترین مردم، به بهترین انسان معروف شده بود، به گونه‏اى که همه از او به امین تعبیر مى‏کردند. امیرالمؤمنین علیه السلام هنگامى‏که از پیامبر صلی الله علیه و آله تعریف مى‏کند، وجود مقدّس او را از نظر فکرى مهم‏ترین رکن وجودشان معرفى مى‏کند.

قرآن از تمام مخالفان حقیقت دعوت مى‏کند که براى درمان مخالفتشان، به فکر کردن در واقعیات روى آورند. مخالفان زمان پیامبر صلی الله علیه و آله به شدّت با او مخالفت مى‏کردند و در فضاى مخالفتشان هم تهمت کذّاب، ساحر و مجنون به آن وجود مقدّس مى‏زدند.

پروردگار عالم از مخالفان چنین دعوت مى‏کنند :

« تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِن جِنَّهٍ »۱.

درباره رفیقتان [ محمّد که عمرى با پاکى ، امانت ، صدق و درستى در میان شما زندگى کرده است ]بیندیشید که هیچ گونه جنونى ندارد .

بدون دلیل درباره پیامبر من قضاوت نکنید. عجولانه در مورد این مرد الهى دهان باز نکنید. عقل و فکر خود را در تمام حالات وجود مقدّس او به‏کار بگیرید تا به حقیقت برسید. بدترین پرده و ننگین‏ترین حجاب، حجاب جهل و نادانى است. او این پرده را با دست پر قدرت عقل کنار زد. اگر انسان با چراغ اندیشه حرکت کند، به ویژه در مواقعى که از اندیشه اندیشمندان الهى کمک مى‏گیرد، موجود بسیار باارزشى مى‏شود.

آثار اندیشه در روایات

یک سلسله روایات بسیار مهمى در باب اندیشه هست که از بهترین روایات مکتب ماست. شما نمى‏توانید در کلیه فرهنگ‏هاى جهان، نمونه این مطالب را

درباره اندیشه پیدا کنید.

در روایتى از امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏خوانیم :

«إنّ التفکر یدعوا إلى البر والعمل به »۲ .

اندیشه و فکر نتیجه‏اش این است که انسان را با همه نیکى‏ها آشنا مى‏کند .

و دل انسان چون به طور فطرى عاشق پاکى‏ها و نیکى‏هاست، اندیشه انسان را به آگاه شدن به نیکى‏ها و عمل کردن به آنها وادار مى‏کند. در حقیقت، امیرالمؤمنین علیه السلام اندیشه را ریشه عمل به تمام نیکى‏ها مى‏داند ؛ بنابراین، فکر در جاهاى فراوانى افراد و گروه‏ها را نجات داده است.

اندیشه پاک ریشه حلّ اختلاف

زمانى در مسجدالحرام سیل آمده بود و دیوارهاى کعبه بر اثر فشار سیل خراب شده بود. این رویداد زمانى رخ داد که هنوز پیامبر صلی الله علیه و آله به رسالت مبعوث نشده بود، بلکه جوانى ۲۵ یا ۳۰ ساله بود.

اهل مکه از متعصب‏ترین مردم منطقه بودند و هر قبیله‏اى دوست داشت به دلیل این که اسم قبیله‏اش مطرح شود، در هر کارى جلو بیفتد، هنگامى‏که خانه کعبه را ساختند، در نصب کردن حجرالأسود میان رؤساى قبایل که تعدادشان هم فراوان بود، اختلاف افتاد، زیرا هر کدام اصرار داشتند حجرالأسود را قبیله آنها نصب کند.

آنها مردمى کینه‏ورز و بد اخلاق بودند و اگر در مسئله‏اى اختلاف مى‏کردند و اختلافشان به جنگ منتهى مى‏شد، معلوم نبود تا چه زمانى به طول بینجامد ـ چنان‏که دو قبیله اوس و خزرج در مدینه بر سر موضوعى اختلاف کردند و اختلافشان حل نشد، بلکه به جنگ انجامید، جنگى که یک قرن نسل به نسل طول کشید ـ در مسئله نصب حجرالأسود هم دست از تعصب برنداشتند و نزدیک بود که شمشیرها کشیده شود که در این صورت، آتش عظیمى از جنگ بین قبایل مکه شعله‏ور مى‏شد ؛ در این زمان، رهبر باکرامت اسلام وارد مسجدالحرام شد و چون همه به فکر او اهمیت مى‏دادند، گفتند صبر کنید تا ایشان قضاوت کند.

رئیس هر قبیله‏اى تصورش این بود که اگر قبیله او موفق به این امر شود، این مسئله تا قیامت براى آنها شرافت بسیار مهمى خواهد داشت ؛ البته از کنار این حرف‏ها هم درآمدهاى خوبى به دست مى‏آمد.

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: شمشیرها را غلاف کنید و همه همین کار را کردند. ایشان عباى مبارکشان را روى زمین پهن کردند، حجرالأسود را روى عبا گذاشتند و فرمودند که نماینده همه قبایل بیایند، یک گوشه از عبا را بگیرند و سنگ را سر جایش نصب کنند تا این افتخار نصیب همه قبایل شود و بدین ترتیب، به دعوا خاتمه دادند.

جنایات هولناک بر اثر بى‏فکرى

گاهى اندیشه، یک کشور را از خطرها حفظ مى‏کند. آلمان یازده سال در دست دیوانه‏اى به نام هیتلر بود. فکر هم نمى‏کرد که یازده سال در دست او باشد. کسى‏که فقط دنبال شهرت بود. او که انسانى بى‏فکر و ضعیف‏العقل بود، در آخرین لحظات زندگى‏اش، زمانى که کسى در اطراف نبود، متفقان تمام خیابان‏هاى آلمان را اشغال کرده بودند و ارتش آلمان متلاشى شده بودند، تنها خود و همسرش، مانده بود با اسلحه، اول زنش و بعد خود را کشت. نتیجه این یازده سال این شد که ۳۵ میلیون انسان که هیتلر حتى یکى از آنها را هم نمى‏شناخت، کشته شدند.

الان این عزیزانى که در جبهه و بمباران‏ها شهید شدند، صدام کدامشان را مى‏شناخت، هیچ‏کدام، اگر از او بپرسند چرا کسانى را کشتى که حتى آنها را نمى‏شناختى، پاسخى ندارد ؛ بنابراین، چندین هزار شهید و خانواده شهدا و معلولان و اسیران و زنان بیوه، همه نتیجه خودخواهى یک دیوانه بى‏فکر و احمق است.

عبرت گرفتن از بى‏فکرها

از زندگى بى‏فکرها مى‏توان فهمید که فکر چه قدر ارزش دارد. ادب از که آموختى؟ از بى ادبان. پرسیدند : انسانى به این مؤدبى چه طور از بى‏ادبان ادب آموختى؟ گفت: کارهایشان را نگاه مى‏کردم و نتیجه آنها را مى‏دیدم، فکر مى‏کردم که این کار چه قدر بیهوده است ؛ از این رو خود دیگر آن کار را انجام نمى‏دادم.

از زندگى بى‏فکرها باید به ارزش فکر پى برد. فکر کردن هم کار مشکلى نیست. انسان اگر پشت پرده احساسات، غرایز و شهوات زندگى نکند و جلوى همه اینها قرار بگیرد، فکر کردن براى او کار آسانى خواهد شد. فکر کند که آیا به لذتش مى‏ارزد که آبرویم تا وقتى که زنده هستم برود و روز قیامت به سخت‏ترین شکل، مجازات شوم. آیا سزاوار است با به دام انداختن دخترى جوان و بى‏آبرو کردن او را از حالت دختر بودن درآورم و تا آخر عمر او و پدر و مادرش را دچار بلا و عذاب کنم. فکر ریشه نیکى‏ها، پاکى‏ها و درستى‏هاست.

شخصیت واقعى و غیر واقعى

شخصى که شش سال با خانواده زنش اختلاف داشت، شبى در یکى از مجالس خصوصى به من گفت : از این‏که شش سال است با خانواده همسرم، به ویژه مادرش اختلاف دارم، رنج مى‏برم، زندگى‏ام بسیار تلخ شده و آرامش روحى ندارم. بیست دقیقه با او حرف زدم و او را به حرکت فکرى وادار کردم. تمام دورنماها را نزدیکش آوردم، با این‏که خانواده‏اش را نمى‏شناختم. خوب همه را نگاه کرد، من هم ساکت شدم. پس از لحظاتى فکر کردن درباره دورنماى زندگى همسرش، بچه‏ها و آینده، گفت: حالا چه کار کنم؟ گفتم: باید کارى انجام دهى که مى‏دانم براى روح تو مقدارى سنگین است، ولى باید انجام دهى، کارى که اگر براى من بود، نه تنها سنگین نبود، بلکه بسیار آسان و سبک هم بود، زیرا کسانى‏که گرفتار غرور، پول و شخصیت کاذب هستند، از عهده چنین کارى برنمى‏آیند. انسان اگر شخصیتش حقیقى باشد، خودش کلید حلّ مشکل است، اما آن‏که شخصیت کاذبى دارد، نمى‏تواند مشکلش را حل کند. آدم‏هایى که شخصیت کاذب دارند، همه کاره‏اند. هم مرجع تقلیدند، هم شاه، هم رئیس جمهور، هم غربند و هم شرق. با این شخصیت کاذب اصلاً زیر بار هیچ کار خیرى نمى‏روند.

با او حرف‏هاى فراوانى زدم، گفت: من این کار را مى‏کنم، اگرچه ده پیراهن از او بیشتر پاره کردم. به او گفتم پس بلند شو به دکان خیاطى برویم و هزار مرتبه جلوى قیچى تعظیم کن، چون هزار پیراهن از تو بیشتر پاره کرده است. گفت: حالا من چه‏کار کنم؟ گفتم من تا فردا زندگى تو را از عسل شیرین‏تر مى‏کنم و از آیات و روایات برایت دلیل مى‏آورم، به شرط این‏که زیر بار بروى. گفت: الان شش سال است که با مادر خانمم اختلاف شدیدى دارم و اصلاً او را ندیده‏ام، اگر هم بخواهم با ماشین از آن کوچه رد شوم، سعى مى‏کنم از دو کوچه بالاتر بروم تا او را نبینم. اصلاً از جایى که مادر زنم زندگى مى‏کند، عبور نمى‏کنم.

گفت: هر کارى که شما بگویى، انجام مى‏دهم. گفتم: باید اطمینان بدهى تا من به تو اعتماد کنم. گفتم: فردا یک قواره پارچه خیلى خوب و یک جعبه شیرینى مى‏خرى و به منزل مادر خانمت مى‏روى، سلام مى‏کنى و احوالش را مى‏پرسى و پارچه و جعبه شیرینى را هم به او مى‏دهى. بعد هم سه بلیط هواپیما مى‏گیرى و با همسر و مادر خانمت براى زیارت امام هشتم به مشهد مى‏روید. از آنها خوب پذیرایى مى‏کنى و مى‏بینى که پس از برگشت، همه اختلافات شش ساله ریشه‏کن مى‏شود.

گفت: حتماً انجام مى‏دهم. نمى‏دانم انجام این کار چه قدر به او سخت گذشت، در هر صورت، او پیش از فرا رسیدن مرگش این‏کار را انجام داد. پس از مدتى که او را دیدم، گفتم: چه شد؟ گفت: تمام تلخى‏هاى این شش ساله از بین رفت. خدا پدر تو را رحمت کند. زندگى ما را از یک بلاى سنگین نجات دادى.

این بحث بسیار ریشه‏دار و عیمق است. شما اگر کتاب‏هاى بزرگ و باارزش علماى شیعه را ببینید، پى خواهید برد که پیش از بحث نماز و ازدواج، نخستین کتاب ما در روایات باب عقل و جهل است.

امام صادق علیه السلام فرمود :

«أفضل العباده ادمان التفکر فى اللّه‏ وفى قدرته »۳ .

بهترین عبادت فکر کردن در مورد وجود مقدّس حق است که من چه آقاى لطیف و خبیرى دارم.

وعنه عن على علیه السلام :

«نبه بالتفکر قلبک .

دل خوابیده‏ات را با فکر و اندیشه بیدار کن .

«وجاف عن اللیل جنبک » .

شب را تا نزدیک صبح به رختخواب نچسب، یک مقدار شب را براى عبادت از

رختخواب دور بمان .

«واتّق اللّه‏ ربک »۴ .

و نسبت به خدایت حریم دارى کنى .

حالا اگر حال عبادت هم ندارى عیبى ندارد، یک ربع به اذان صبح مانده، بلند شو و رو به قبله بنشین و یک مقدار درباره خودت فکر کن. پرونده عمرت را در این نیم ساعت ورق بزن و مرور کن، کارهایت را ارزیابى کن، ببین فلان کار را اگر بپذیرى بهتر است یا نپذیرى، فلان عمل را انجام دهى بهتر است یا انجام ندهى.

امام رضا علیه السلام مى‏فرماید :

«لیس العباده بکثره الصلوه والصوم » .

زیاد نماز خواندن و زیاد روزه گرفتن که عبادت نیست .

«إنما العباده التفکر فى أمر اللّه‏ عزّوجلّ »۵ .

عبادت اندیشه کردن در آیات خداست .

دو روایت تکان دهنده

«سئل عیسى من أفضل الناس؟ قال: من کان منطقه ذکرا وصمته فکرا ونظره عبره »۶ .

کسى‏که سخنش چراغ راه و مشکل‏گشاست و رنج‏ها را درمان کرده، مردم را از ناراحتى نجات مى‏دهد و سکوتش هم فکر است، و نگاه کردنش هم عبرت گرفتن مى‏باشد، مانند من است.

پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله مى‏فرماید:

«اعطوا أعینکم حظها من العباده ».

لذت عبادت را به چشمانتان بچشانید.

گفتند: چگونه؟ فرمودند:

«النظر فى المصحف » .

قرآن را باز کنید و نگاه کنید.

«والتفکر فیه » .

در آیاتش اندیشه کنید.

«والاعتبار عند عجائبه »۷ .

از واقعیات قرآن پند بگیرید.

حکایت عجیبى از تأثیر کلام خدا

در کتابى به نام « تفسیر یوسف » که هشت صد سال پیش به عربى چاپ شده، ولى هنوز ترجمه نشده است، از قول اسمعى، ادیب عرب نقل مى‏کند که مى‏گوید: بصره بودم، نزدیک ایّام حج بود، تصمیم گرفتم از بصره به مکه بروم، کاروان‏ها هم رفته بودند. زمان به سرعت مى‏گذشت، به طرف مکه حرکت کردم. بین بصره و عربستان در بین راه بادزدى بیابانگرد رو به رو شدم. به من گفت: هر چه پول دارى بده، گفتم چشم، ولى یک مقدارش را براى خودم بگذار.

گفت: نه، همه را باید بدهى. چهار صد دینار بیشتر نداشتم، همه رادادم.

سپس به من گفت: تو کیستى؟

گفتم: اهل بغدادم.

گفت: از کجا مى‏آیى؟

گفتم: از بصره

گفت: از کجاى بصره؟

گفتم: خانه خودم

گفت: کجا مى‏روى؟

گفتم: مکه

گفت: مکه کجاست؟

گفتم: فلان منطقه

گفت: براى چه مى‏روى؟

گفتم: به خانه خدا مى‏روم.

گفت: مگر خدا خانه دارد؟

گفتم: نه از آنهایى که تو فکر مى‏کنى. یک جاى بسیار محترم و آبرومند است که به وجود مقدّس او بستگى دارد.

گفت: خانه خدا مى‏روید چه کار کنید؟

گفتم: مى‏رویم حرف‏هاى خدا را مى‏خوانیم.

گفت: مگر خدا حرف دارد؟

گفتم: بله

گفت: آیا چیزى از حرف‏هاى خدا را مى‏دانى؟

گفتم: بله. با خودم فکر کردم کجاى قرآن را براى این دزد که پول‏هاى مردم را مى‏برد، بخوانم. گفتم: بنشین تا برایت بخوانم. سوره مبارکه «ذاریات» را شروع به خواندن کردم. این دزد، عرب بود و مى‏فهمید چه مى‏گویم. به این آیه رسیدم :

« وَفِى السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَمَا تُوعَدُونَ »۸.

و رزق شما و آن چه به آن وعده داده مى‏شوید ، در آسمان است.

من روزى حلال زندگى شما را پیش خودم رقم زدم و شما باید با کار کردن آن را به دست آورید.

من تا این آیه را خواندم، دیدم که بدنش مى‏لرزد، در فکر فرو رفت که خداى من روزى مرا رقم زده، و این یک حقیقت است. زمانى که در رحم مادر بودم، سینه مادر را پُر از شیر کرد. هنوز به دنیا نیامده بودم، سفره پهن بود. حالا چگونه در این بیابان، سفره دیگران را خالى کنم؟ کاملاً منقلب شد.

به من گفت: مرا با خودت به این سفر ببر. هر چه خرجم باشد مى‏دهم. پذیرفتم، با هم حرکت کردیم تا رسیدیم به جایى که باید مُحرم شویم. چه قدر فکر خوب است. هیچ کس مانند این دزد محرم نشد؟ هیچ کسى حال او را نداشت. پس از احرام او را گم کردم. گذشت، تا این‏که سال بعد از بغداد با کاروان بسیار خوبى براى حج به مکه آمدیم. عمره تمتع را به‏جا آوردم و پس از انجام اعمال آن دوباره محرم شدم و براى انجام حج تمتع، اوّل به عرفات رفتم و شب به مشعر و منا و سپس به مکه برگشتم. اعمال مکه که تمام شد، در حال طواف مستحبى بودم که دیدم کسى روى شانه‏ام زد، گفت: مرا مى‏شناسى؟ هر چه قیافه او را نگاه کردم نشناختم، گفتم: نه. چون زمانى که او را دیده بودم دزد بود و قیافه دزد با قیافه مخفى ملکوتى بسیار تفاوت دارد.

گفت: ولى من تو را مى‏شناسم. یادت است پارسال حرف‏هاى خدا را در بیابان براى من خواندى؟ من از سال گذشته تاکنون این‏جا هستم تا صاحبان اموال دزدى شده را پیدا کنم و اموال را به آنها برگردانم، کسانى را هم که نمى‏شناسم، آن قدر کار کرده، ردّ مظالم مى‏دهم تا پاک شوم. آیا از آن حرف‏هاى خدا باز هم مى‏دانى؟

گفتم: بله. فکر کردم پارسال تا کجاى سوره را خواندم. چه کلامى او را بیدار کرد؟

« وَفِى السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَمَا تُوعَدُونَ »۹.

و رزق شما و آن چه به آن وعده داده مى‏شوید ، در آسمان است.

سپس این آیه را برایش خواندم :

« فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَالاْءَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ مَا أَنَّکُمْ تَنطِقُونَ »۱۰.

پس سوگند به پروردگار آسمان و زمین که آن چه را وعده داده مى‏شوید ، حق و یقینى است ، همان گونه که شما [ وقت سخن گفتن یقین دارید ]سخن مى‏گویید .

همان گونه که با پروردگار آسمان و زمین سخن مى‏گویید و حرف زدنتان براى خودتان قابل شک نیست، اطمینان داشته باشید که با کار حلال، روزى‏تان را مى‏دهم. با شنیدن این سخنان فریاد زد، دلش را گرفت، بى‏طاقت شد، دیدم که دیگر نفس نمى‏کشد. دوستان را صدا کردم، زیر بغلش را گرفتند و آن‏طرف حجر اسماعیل گذاردند، نگاه کردیم دیدیم از دنیا رفته بود.

این اثر و نتیجه اندیشه است که انسان را از طبقه هفتم جهنم به طبقه هشتم بهشت مى‏رساند.

——————————————————————————-

۱ . سبأ (۳۴) : ۴۶.

۲ . الکافى : ۲/۵۵ ، حدیث ۵ ؛ وسائل الشیعه : ۱۵/۱۹۶، حدیث ۲۰۲۶۲ ؛ بحار الأنوار : ۶۸/۳۲۲، حدیث ۵ .

۳ . الکافى : ۲/۵۵ ، حدیث ۳ ؛ وسائل الشیعه، : ۱۵/۱۹۶، حدیث ۲۰۲۶۰ ؛ بحار الأنوار : ۶۸/۳۲۱ حدیث ۳۲.

۴ . الکافى : ۲/۵۴ ، حدیث ۱ ؛ بحار الأنوار : ۶۸/۳۱۸، حدیث ۱.

۵ . الکافى : ۲/۵۵ ، حدیث ۴ ؛ وسائل الشیعه : ۱۵/۱۹۶، حدیث ۲۰۲۶۱ ؛ بحار الأنوار : ۶۸/۳۲۲، حدیث ۴.

۶ . مجموعه ورام : ۱/۲۵۰.

۷ . مجموعه ورام : ۱/۲۵۰.

۸ . ذاریات (۵۱) : ۲۲.

۹ . ذاریات (۵۱) : ۲۲.

۱۰ . ذاریات ( ۵۱ ) : ۲۳.

استاد حسین انصاریان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *