امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۰۸ ساعت : ۰۵:۲۶
  • دفاع مقدس
  • آرزو دارم ! با دستها و پاهای قطع شده ، کربلا را ببینم و شهید شوم

    این نوشته ها افسانه نیست ،بلکه قسمتی از تاریخ است ،تاریخی در همین نزدیکی در کنار ما شاید ،همسایه ما کوچه ومحله ها مان ،همانها که غبار فراموشی مظلومانه آنها را از قلوب پاک دهه پنجاه و شصتی مردم ما می زداید ،ابر فراموشی و وادادگی مطامع دنیائی ،اما قلم کاغذ ودفتر و همه ی اشیاء این عالم ،آنها را ازیاد نخواهند برد ،روزی که ما برای دنیا جان خواهیم داد ،مردانی بودند که برای حکومت قرآن وپرستش خداوند برروی کره خاکی جان خود را هدیه پیشگاه الهی کردند مردانی همچون سردار باقرزاده  که چشم بروی هر آنچه تعلق بود بست و به آسمان پرکشید ،از همین کوچه پس کوچه های شهرمان ،همین نزدیکی.

    روایتی از حیات این مرد آسمانی در24 بهمن ماه  سالروز شهادتش تقدیم مخاطبان می شود:

    حیات طیبه  از آغاز

    محمد حسین باقرزاده در ۲۶ شریور ۱۳۳۹ از مادری به نام ام البنین ناساری در قائمشهر متولد شد. پدر او ابراهیم از راه رانندگی معاش خانواده را تامین می کرد. دوران ابتدایی و راهنمایی را در مدرسه سعید نفسی( مطهری فعلی) قائمشهر گذراند. او از دوران نوجوانی به امور دینی و مذهبی گرایش خاصی داشت. با آغاز نهضت انقلابی مردم ایران در راهپیمایی ها و پخش اعلامیه های حضرت امام(ره) به خصوص در ایام ورود امام به ایران فعالیت داشت.

    پس از پیروزی انقلاب اسلامی بر فعالیت های او در حفظ انقلاب افزوده شد و با عضویت در انجمن اسلامی محل فعالیت و مراسم های مذهبی فعالانه شرکت می کرد. ورزش مورد علاقه اش فوتبال بود و در تیم وحدت قائمشهر عضویت داشت. در حالیکه در سال چهارم رشته اقتصاد دبیرستان شرافت(آیت الله غفاری فعلی) مشغول تحصیل بود به دنبال صدور پیام امام خمینی(ره)  مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی بسیج به عضویت بسیج درآمد.

    به دنبال شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران با این باور که فعلا بسیج و جنگ مقدم تر است ادامه تحصیل را به بعد موکول کرد. برای اولین بار در تاریخ ۱۰ شهریور ۱۳۶۰ به مدت یک ونیم ماه از طرف بسیج قائمشهر به جبهه رفت. پس از بازگشت با فرا رسیدن دوره نظام وظیفه به سبب عشقی که به بسیج داشت، در تاریخ ۱ اسفند ۱۳۶۰ برای گذراندن خدمت سربازی به عضویت بسیج قائمشهر درآمد و بلافاصله در پنجم اسفند همان سال تا ۱۰ فروردین ۱۳۶۱ به جبهه عازم شد.

    ثمره ازدواجش ابوالفضل بود

    در دوران سربازی و در تاریخ ۹ آذر ۱۳۶۱  به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی قائمشهر درآمد و پس از طی دوره‌ی مربیگری به عنوان مربی آموزش سپاه قائمشهر مشغول به کار شد. در اواخر آذر ۱۳۶۱ با خواهر همرزمش کمال الدین رضایی ازدواج کرد. باقر زاده از ۲۰ اردیبهشت ۱۳۶۲ تا ۳۰ مرداد ۱۳۶۲ آموزش فرماندهی گردان را در پادگان امام حسین(ع) تهران طی کرد. در ۲۶ شهریور ۱۳۶۲ اولین فرزند او به نام ابوالفضل متولد شد.

    از فرماندهی گروهان تا جانشینی گردان حمزه

    از ۲۲ آبان ۱۳۶۲ تا ۲۳ خرداد ۱۳۶۳ به عنوان فرمانده گروهانی از گردان یا رسول الله(ص) از لشکر ۲۵ کربلا در جبهه حضور یافت. بیشتر اوقات فراغت خود را تا زمانیکه بار دیگر به جبهه اعزام شود به مردم محروم در انجام امور کشاورزی و ساختمانی کمک می‌کرد و در عمران و آبادی محله اش(سیدمحله) فعالانه می‌کوشید. باقرزاده از ۲۴ خرداد تا ۱۹ دی ۱۳۶۳ به عنوان مربی آموزشی درپایگاه بسیج قائمشهر انجام وظیفه کرد.سپس بار دیگر به عنوان جانشین گردان حمزه سیدالشهدا لشکر ۲۵ کربلا از تاریخ ۲۰ دی ۱۳۶۳ تا 15مهر ۱۳۶۴ در جبهه حضور یافت. در مدت حضور در جبهه دوبار از ناحیه‌ی سر مجروح شد و یک بار دچار موج گرفتگی شد.

    خاطره ای از حاج سید صادق ساداتی

    ما مراسمی تحت عنوان بزرگداشت سردار شهید ناصر بهداشت در قائمشهر داشتیم، من به عنوان مجری در کنار تریبون نشسته بودم محمدحسین آمد پیشم، چند خاطره از شهید بهداشت برایم تعریف کرد. از او پرسیدم: «کِی می خواهید به جبهه بروید؟» گفت: «احتمالاً فردا یا پس فردا. ولی من الآن می خواهم حرکت کنم.» گفتم: «شاید دیگه برنگردی، آخراین حرفت چیه؟ می خوام یادگاری پیشم بمونه.» گفت: «ای کاش من هم می توانستم مثل ناصر بهداشت باشم، ای کاش همه ما مثل ناصر بهداشت بودیم. ناصر سرباز سر افراز امام شد و در نهایت به آرزویش یعنی همان شهادت رسید.» گفتم: «شماها هم دارید راه ناصر را ادامه می دهید.» گفت: «من تا ناصر بهداشت فاصله زیادی داریم. من لایق شهادت نیستم، “بادمجان بم آفت ندارد”، شهادت نصیب من نمی شود.»

    اصابت تیر مستقیم وشهادت در والفجر8

    باقرزاده از ۱۶ مهر تا  ۲ دی ۱۳۶۴ به عنوان مربی آموزشی و مسئول پادگان آموزشی بسیج قائمشهر مشغول انجام وظیفه بود تا اینکه شبی در خواب دید که در یک عملیات بزرگ شرکت کرده و شهید شده است. به سبب آن خواب، دیگر تاب ماندن پشت جبهه را نداشت و در ۳ دی ۱۳۶۴ به عنوان جانشین گردان یارسول(ص) عازم جبهه شد. او در عملیات والفجر8 شرکت کرد. و در حین عملیات به یکی از دوستان خود گفت:«بعد از شهادتم به همسرم بگو که من مردانه جنگیدم و کشته شدم.» باقرزاده سرانجام در ادامه عملیات والفجر ۸ و در ۲۴ بهمن ۱۳۶۴ بر اثر اصابت تیر مستقیم به سرش به شهادت رسید.

    هدفم رسیدن به خداست

    همسر شهید، خانم فروزان رضایی می گوید: شب اول ازدواج  با هم به گلزار شهدا رفتیم. محمدحسین گفت: «جای من اینجاست و روزی هم من باید در کنار همین شهدا جا بگیرم.» بعد از چند روز رفتیم پابوسی آقا امام رضا(ع). محمدحسین ساعت ها در حرم گریه می کرد. پرسیدم: «چی شده؟ چرا اینقدر گریه می کنی؟» جوابی نمی داد. آخرین باری که به جبهه می رفت، گفت: «می دانی چرا در حرم آقا امام رضا (ع) گریه می کردم؟» گفتم: «چرا؟» با حالت غریبی گفت: «از آقا می خواستم که ازدواج با تو باعث این نشود که من از هدف اصلی زندگی ام دست بکشم.» گفتم: «چه هدفی داری؟» گفت: «هدفم همان رسیدن به خدا و شهادت در راه اوست.»

    دردفتر خاطراتش نوشته بود: آرزو دارم دست و پاهایم قطع شود کربلا را ببینم بعد شهید شوم.

    خوابی که حال وهوای او را عوض کرد

    خواب دیده بود در یک عملیات بزرگ که ما پیروز آن بودیم، شهید شده است. بعد از دیدن آن خواب،حال و هوای دیگری داشت و برای شرکت در آن عملیات لحظه شماری می کرد. از ما خداحافظی کرد و قرار بود فردا صبح همراه با کاروان به جبهه برود. هنگام شام دیدم، محمدحسین برگشت. با تعجب گفتم: «چرا برگشتی؟» با چهره ای غمگین جواب داد: «گفتم این شب آخری را هم پیش شما باشم.» صبح که می رفت، چند قدمی دور نشده بود، برگشت چند لحظه به من نگاه کرد، چیزی نگفت. گفتم: «چیزی جا گذاشتی؟» سرش را به علامت نه بالا برد، حرکت کرد و رفت. محمدحسین هیچ وقت موقع رفتن به پشت سرش نگاه نمی کرد و حتی به من اجازه نمی داد که پشت سرش بیرون بروم. همیشهمی گفت: «دل ندارم چهره ات را ببینم.» ولی آخرین باری که داشت می رفت، هم به من اجازه داد که بیرون بیایم و هم به پشت سرش نگاهی تکرار نشدنی کرد. خیلی خوشحال بود شاید فهمیده بود که وقت آن عملیات بزرگ و تعبیر شدن خوابش رسیده است.

    وقتی از تلویزیون مارش عملیات والفجر8 را شنیدم، دلم لرزید و هر لحظه انتظار این را داشتم که خبر شهادت محمدحسین را به من بدهند. چند روز بیشتر طول نکشید که بالاخره خواب محمدحسین تعبیرشد و از طریق برادرم متوجه شهادتش شدم.

    همیشه درمورد شهادتش با من صحبت می کرد که مرا آماده کند و می گفت: «زیباترین کاری که در شهادت من می توانی بکنی، این است که مثل حضرت زینب (س) صبور باشی تا من از شهادتم نهایت لذت را ببرم.» به وصیت اش عمل کردم و خیلی صبورانه برخورد کردم. در واقع از قبل آماده هر اتفاقی بودم.

    لالائی ابوالفضل  با عکس بابا

    پسرم اباالفضل که دو ساله بود بعد از شهادت پدرش مرتب مریض می شد و دائماً سراغ بابا را از من می گرفت. هر روز غروب موقع اذان که می شد، می گفت: «عکس بابامو بدین.» عکس را بغل می کرد و می بوسید و روی پاهایش می گذاشت و به خیال خودش لالا،لالا می گفت تا بابا بخوابد. گاهی هم دستهای کوچکش را رو به آسمان بلند می کرد و می گفت: «خدا ! مگه تو بابا نداری؟ چرا بابای منو گرفتی؟» بی قراری های این بچه همه را منقلب کرده بود…..

    پیکر پاک این شهید بزرگوار در گلزار سیدنظام الدین قائمشهر به خاک  سپرده شد وبروری سنگ مزارش اینچنین نوشتند:

    تا گوش دلش شنید آوای حسین

    بی تاب فکند دل به دریای حسین

    دانست چو دوست جان و دل می طلبد

    چون حر سر خود فکند درپای حسین

    فرازی از وصیتنامه سردار شهید باقرزاده

    پروردگارا شهادت ،این والاترین مقام قرب الهی و این بالاترین و زیبا ترین شکل معامله با خودت را نصیبم گردان. از شما امت حزب الله و همیشه در صحنه می خواهم که دنباله رو امام بزرگوارمان باشید و خدای ناکرده آن روز نیاید که همانند اهل کوفه باشیم و امام را تنها بگذاریم..

    هرکس معامله ای را انجام بدهد وسود ببرد ،خرسند و خشنود است و من هم معامله ای را انجام داده ام ،نه با مخلوق ،بلکه با خالق و خدای خویش که خریدار ،خداست و فروشنده من حقیر،مورد معامله جان ومال این انسان گنهکار ،سود آن هم بهشت است ،چه کسی به عهدش در این معامله وفادارتر از خدا خواهد بود.

    والسلام

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *