امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۰۳ ساعت : ۰۸:۲۸
  • مهدویت
  • امام مهدى(عج) منجى اسلام (۲)

    به نام خدا

    در بحث پیشین روش‏شناسى پژوهش در موضوع اساسى منجى اسلام را به تفصیل بیان داشتیم و تمایز روش شناسانه بین مطالعه تاریخ اعتقادات به پدیده نجات بخشى انتهاى تاریخ و نه خود اعتقادات را تشریح کردیم.

    اشاره:
    در بحث پیشین روش‏شناسى پژوهش در موضوع اساسى منجى اسلام را به تفصیل بیان داشتیم و تمایز روش شناسانه بین مطالعه تاریخ اعتقادات به پدیده نجات بخشى انتهاى تاریخ و نه خود اعتقادات را تشریح کردیم. مقاله حاضر اعتقاد به ظهور منجى انتهاى تاریخ از اعقاب پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را از نظر تاریخى بررسى مى‏کند. عصاره تشیع در نگرش اعتقادى به ظهور درباره این منجى نهفته شد، و در مواجهه با جور و ستم سیاسى به صورت اعتراض اجتماعى مبتنى بر اصلاحات سیاسى بیان گردیده است.

    این اعتقاد فعال نه تنها امید به آینده بهتر را معنى مى‏دهد، بلکه به ارزشیابى دوباره زندگى تاریخى و اجتماعى عصر حاضر نیز مى‏پردازد. همگان در انتظار این منجى الهى به سر مى‏برند و ظهور او را آرزو دارند تا در زمانى که خدا مصلحت بداند رجعت نماید و رنج‏هاى مؤمنان را پایان بخشد و حکومت دشمنان خدا را خاتمه دهد و سلطنت الهى را بر تمام زمین حاکمیت بخشد و هدایت حقیقى و عارى از فساد و تباهى را بر مردم باز گرداند و یک نظام عادلانه اجتماعى را برقرار سازد و جهانى آزاد از ظلم و جور را پدید آورد که در آن وحى الهى هنجار و معیار براى ملتها خواهد بود و انسانها را به رستگارى سوق دهد. تأکید اساسى در آئین رستگارى اسلامى بر مسئولیت تاریخى پیروانش قرار دارد تا با تشکیل امت اسلامى، با عضویت همه کسانى که در جهان به خدا و وحى الهى از طریق پیامبر خاتمش حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله معتقدند جامعه مطلوب سیاسى مذهبى را شکل دهد. این مسئولیت با خود چالش انقلابى اسلام را با هر نظم خصمانه‏اى که تحقق آن را مختل مى‏سازد به همراه دارد.

    مهمترین عامل در تکوین تشیع اعتقاد به امام نجات بخش موعود بوده که فساد و شرارت را پایان مى‏دهد. از این رو، اعتقاد به ظهور منجى اسلامى امام دوازدهم مهدى(عج) نماد برجسته تشیع در اسلام به شمار مى‏آید.

    فصل اول: مقدمه
    امام مهدى(عج)، منجى اسلام
    سرآغاز
    تشیع و مفهوم امام منجى

    فرق اولیه شیعى و مفهوم مهدى(عج)

    امام جعفر صادق علیه‏السلام و شیعیان امامى

    آئین امامت شیعیان

    زمینه تاریخى غیبت امام دوازدهم(عج)

    فروپاشى خلافت عباسى و مواضع آخرین امامان علوى

    طبقه بندى اجتماعى و سیاسى علماى اولیه امامیه: از کلینى تا طوسى

    اوج حوزه علمى امامیه در قرن پنجم هجرى

    یادداشتهاى فصل اول

    فصل اول: مقدمه

    امام مهدى(عج)، منجى اسلام

    سرآغاز

    خوانندگان غربى در طى سالهاى اخیر درباره مسلمانان ایرانى که از شاخه مذهبى خاصى از تشیع اسلامى پیروى مى‏کنند، خبرهایى شنیده‏اند. این مسلمانان به ظهور منجى از اعقاب حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، پیامبر بزرگ اسلام اعتقاد دارند. عصاره تشیع در نگرش اعتقادى به ظهور دوباره این منجى نهفته شده و در مواجهه با جور و ستم سیاسى به صورت اعتراض اجتماعى مبتنى بر اصلاحات سیاسى بیان گردیده است.

    انتظار شیعه به پایان ظلم و شرارت حاکم بر جهان از مجراى استقرار عدالت توسط یکى از اعقاب پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نه تنها امید به آینده بهتر را معنى مى‏دهد، بلکه به ارزشیابى دوباره زندگى تاریخى و اجتماعى عصر حاضر نیز مى‏پردازد. بر این مبنا، انتظار مى‏رود تا شرایط اجتماعى و سیاسى جارى در پرتو آنچه در زمان ظهور منجى اسلام رخ خواهد داد بهبودى یابد و در آن جهت تغییر کند. مطالعه مفهوم کلیدى مهدى، امام هدایتگر الهى، که شیعیان دوازده امامى او را امام نجات بخش مى‏دانند، موضوع بسیار مهمى است که در این اثر مورد بحث و بررسى قرار مى‏گیرد.

    اعتقاد به وجود مبارک یک نجات بخش منتظر، که ظهور خواهد کرد و همه نیروهاى شر را منکوب و نابود خواهد ساخت و حکومت عدل را برپا خواهد نمود و مساوات را در سرتاسر زمین برقرار خواهد نمود، وجه مشترک همه ادیان مهم جهان است. مسیحیان، یهودیان و زردشتیان، در زمانهاى مختلف تحت سیطره کسانى قرار داشتند که اعتنایى به میراث و سنن مذهبى آنها نمى‏کردند و در انتظار نجات بخشى به سر مى‏بردند تا سنن مذهبى مسیح یا سائوشیانت در مورد زردشتیان را از یک سلسله برگزیده الهى گرامى دارد. این چنین منجى الهى مورد انتظار همگان بود تا ظهور کند و در زمانى که خدا مصلحت مى‏داند رجعت نماید تا رنج‏هاى مؤمنان را پایان بخشد و حکومت دشمنان خدا را خاتمه دهد و سلطنت الهى را بر تمام زمین حاکمیت بخشد. گرچه واژه‏هاى «مسیح» یا «منجى» حلقه اختصاصى یهودى ـ مسیحى دارد.

    و بازتابى از مجموعه آئین‏هاى مسیحى ـ یهودى است. در عین حال، مى‏توان با عنایت به مفهوم آن و اطمینان از منشاء این واژه، آن را در متن اسلامى آن به کار برد. در حقیقت، مسیحیان، یهودیان و احادیث اسلامى در روش به کارگیرى شکلى نجات بخش منتظر با هم متفاوت‏اند. مسیحیان به رجعت دوباره او مى‏اندیشند.

    یهودیان در اندیشه شخصى که در آینده خواهد آمد به سر مى‏برند و مسلمانان در اندیشه وجود مبارکى هستند که ظهور خواهد کرد و علیه حاکمیت غیردینى جور و ستم غیرقابل تحمل قیام خواهد نمود. واژه «منجى‏گرى» در متن اسلامى آن ترجمان مفهوم شخصیتى الهى بنام مقدس مهدى است، که رهبرى با هویت شناخته شده و از پیش تعیین گردیده است تا قیام کند و تحول بزرگ اجتماعى را پدیدار سازد و جامعه بشرى را اصلاح نماید و همه امور را تحت هدایت الهى بازگرداند. از این رو، منجى اسلام، الهام بخش پیروان‏اش در اعاده خلوص اعتقادى است که بر مبناى آن هدایت حقیقى و عارى از فساد و تباهى را به همه مردم باز مى‏گرداند و یک نظام عادلانه اجتماعى را مى‏آفریند و جهانى آزاد از ظلم و جور را پدید مى‏آورد که در آن «وحى الهى» هنجار و معیار براى ملتها خواهد بود.

    گرچه شباهت منجى اسلامى به اعتقادات مسیحى یهودى بیان شد، اما اعتقاد به مهدى(عج) در اسلام رنگ اسلامى مشخصى دارد. آئین اسلامى رستگارى، انسان را گناهکارى بالفطره نمى‏داند تا از طریق نوزائى معنوى نجات یابد. بلکه بر این باور است که انسان مرده‏اى غرق در گناه نیست. بنابراین، نیازى به تولد دوباره معنوى ندارد. به علاوه این آئین رستگارى اسلامى، رستگارى مردم را در واژه‏هاى ملى که تحقق سلطنت الهى را در «ارض موعود» توسط یک جامعه منحصر به فرد مختار (یهودیان) شکل مى‏دهد تصور نمى‏کند. در عوض، تأکید اساسى در آئین رستگارى اسلامى بر مسئولیت تاریخى پیروانش قرار دارد، تا با تشکیل امت اسلامى، با عضویت همه کسانى که در جهان به خدا و و حى الهى از طریق پیامبر خاتمش حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله معتقدند به برقرارى جامعه مطلوب سیاسى مذهبى بپردازد.

    این مسئولیت با خود چالش انقلابى اسلام را با هر نظم خصمانه‏اى که تحقق آن را مختل مى‏سازد به همراه دارد. بذرهاى این مسئولیت توسط خود پیامبر اسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پاشیده شد و میوه‏هاى طغیان را علیه نظامات فاسد در تاریخ اسلامى به بار آورد و پیروان خود را با دعوت به مقاومت به آینده‏اى عادلانه‏تر و بهتر الهام بخشید. حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، نه تنها بنیانگذار یک دین الهى بود، بلکه حافظ و ولى یک نظم نوین اجتماعى به شمار مى‏آمد. پیام او، که در کلام وحى (قرآن) قرار دارد، انگیزه عظیم معنوى و سیاسى ـ اجتماعى را براى خلق یک جامعه عدل جهانى فراهم ساخت. در نتیجه، در سال‏هاى بعد از وفات پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله گروهى از مسلمین پدیدار شدند که از نظام حاکم به غایت ناراضى بودند و به اصالت اسلامى که تحت شخصیت ممتاز و الگویى حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏اندیشیدند و او را هم به عنوان پیامبر و هم رئیس دولت اسلامى و تنها سرفصل ایده آل و آرمان‏هاى اسلامى مى‏نگریستند و او را از فساد حاکمان دنیاپرست امپراطورى کشورگشاى اسلامى منزه مى‏دانستند. تحقق این امر که در وجود مبارک رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تجلّى مى‏یافت این عقیده را به وجود مى‏آورد که او واقعا شخصیتى فراتر و والاتر از مردمان عادى دارد. او در حقیقت شخصیت برگزیده الهى بود و از این رو رهبر حقیقى جامعه به شمار مى‏آمد و قادر بود تا مردم را به رستگارى هدایت فرماید.

    با توجه به این موقعیت خاص والاى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، برخى از پیروانش منتظر برقرارى حکومت شخصى از اعقاب او شدند که «نام او محمد و کنیه‏اش همانند کنیه فرستاده خداست و زمین را از عدالت و مساوات پر خواهد کرد، همانگونه که از ظلم و جور و بى عدالتى پر شده است.(۱) در نتیجه، گرچه آموزه‏هاى قرآنى در مورد مفهوم رستگارى در ظاهر ظهور مهدى(عج) نجات بخش را در ذهن مجسم نمى‏سازد تا جامعه مؤمنان را به اسلام اصیل که در زمان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله وجود داشت هدایت کند، اما، با احتمال زیاد، این فداکارى و تعهد و پاى‏بندى مؤمنان به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بود که آنها را معتقد به ظهور منجى هدایتگر الهى از خاندان مکرم پاک او (اهل البیت) مى‏کرد و منتظر ظهور او مى‏ساخت.

    رشد این امید در بین گروهى که مورد بدرفتارى و ظلم و سرکوبى نظام حاکم خلفا قرار گرفته بودند نتیجه اجتناب‏ناپذیر تنش همیشگى در اسلام بر تحقق جامعه عدل اسلامى تحت هدایت وحى الهى بود. با برقرارى سلسله‏هاى مختلف در اسلام، که در ارتقاء و تحقق آرمان‏هاى اسلامى ناکام بودند، نیاز به وجود یک رهایى بخش ضرورى بود. آرزومندان ظهور امام منجى عمدتا کسانى بودند که با ادعاى اعقاب پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به عنوان وارثان رسالت نبوى همدردى مى‏کردند. این افراد همان شیعیان نخستین بودند، مهمترین عامل در تکوین تشیع اعتقاد به امام نجات بخش موعود بود که فساد و شرارت را پایان مى‏دهد. از این رو، اعتقاد به ظهور منجى اسلامى نماد برجسته تشیع در اسلام، به ویژه شیعه امامیه به شمار مى‏آید که با اعتقاد به ظهور مهدى(عج) امام دوازدهم مشخص مى‏شود و در دعاهاى شیعى به کرّات تکرار مى‏گردد: «خدایا براى نجات از رنج‏ها در قیام او (امام مهدى(عج)) تعجیل کن».

    تشیع و مفهوم امام منجى
    تقسیم بندى اسلام به تشیع و تسنّن تا حدودى به تفاوت برداشت این دو فرقه از مفهوم رستگارى بر مى‏گردد. احتمالاً، به همین دلیل است که نمى‏توان درباره شیعه و سنى در صدر اسلام سخن گفت. این دو فرقه در آن دوره هنوز به عرضه سازمان‏مند آئین اسلامى دست نیافته بودند. اصول مذهبى که در قرآن مشخص شده بود، هنوز براى علماى مسلمان تفسیرى یگانه نداشت و سازمان و تبلور عقیده شکل نگرفته بود. اصولاً، بسط آئینى جنبه تدریجى دارد. از اینرو، تعالیم قرآنى درباره رستگارى باید در انتظار رویدادهاى تاریخى مى‏ماند، و این اصل بدون تردید، تأثیر عمده‏اى بر شکل‏گیرى آن داشت. اگر آئین اسلامى رستگارى در شکل‏گیرى جامعه سیاسى مذهبى آرمانى که تحت نظام اجتماعى و قانونى مناسب اسلامى در زمین به خوبى درک مى‏شد، آنگاه چنین جامعه آرمانى به وجود رهبرى که بتواند آن را تحقق بخشد، بستگى مى‏یافت. اگر نه بلافاصله پس از ارتحال پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، آنچنانکه شیعیان معتقدند، حداقل در دهه‏هاى بعدى مسأله رهبرى اسلامى موضوع قاطعى بود که مسلمانان را به فرق مختلف تقسیم کرد. آئین رستگارى اسلامى با هدایت الهى از طریق میانجى منصوص پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، که مسئولیت ارائه و حفاظت از این پیام را به عهده داشت آمیخته شد.

    سالهاى اولیه پس از ارتحال رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با توالى پیروزى‏هاى مداوم ارتش مسلمین تحت فرماندهى خلفاى حاکم مشخص مى‏گردد. در نتیجه، به نظر نمى‏رسد مناقشه‏اى بر اینکه چه کسى مسئولیت هدایت جامعه را به رستگارى عهده دار شود مواجه گردد. ولى با پایان این دوره و آغاز جنگ‏هاى داخلى پس از قتل خلیفه سوم در سال ۳۵ هجرى (۶۵۶ میلادى)، مسلمین دیدند که نظم عادلانه اسلامى پس از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله برقرار نشد. اینجا بود که ضرورت بحث پیرامون وجود رهبرى شایسته که بتواند امامت امت را بر عهده گیرد و نظم حقیقى اسلامى را برقرار سازد مطرح شد و عمومیت یافت. اکثر بحثهاى اولیه در مورد امامت در بادى امر شکل سیاسى به خود گرفت، ولى سرانجام استدلال‏هاى مربوط به آن بازتاب پدیده رستگارى را در برداشت. این امر در مورد تمام مفاهیم اسلامى هم صادق است، زیرا اسلام به صورت یک پدیده مذهبى پیامد اسلام به عنوان یک واقعیت سیاسى بود. قیام برخى از رهبران دینى و هوادارى پیروان شیفته آنان نشانگر کوششى است که منش جامعه مسلمان را در ایفاى مسئولیت تاریخى خود در تشکیل جامعه عدل و از جمله سازمان سیاسى آن نشان مى‏دهد. در سالهاى پس از وقوع جنگهاى داخلى، دو پاسخ عمده به مسأله مهم رستگارى اسلامى توسط دو فرقه بزرگ مخالف از مسلمین ارائه گردید. این پاسخ‏ها، در سالهاى بعد، دو گروه را با اصطلاحات فرقه‏اى شیعه و سنى مشخص مى‏سازد.

    پس از پایان دوران خلفاى راشدین (سال ۴۰ هجرى به بعد / ۶۸۰ بعد از میلاد) سنیان یا اهل السنه والجماعه، در جستجوى رستگارى ممکن تنها به بیعت و وفادارى مسلمین به امت تا آنجا که امور جامعه بچرخد و خلیفه به ترویج و رعایت قانون شریعت متعهد باشد، بدون توجه به شایستگى‏هاى او و اینکه از نسل رهبرانى که باید در رأس جامعه قرار گیرند، چنانکه پس از این بدان خواهیم پرداخت، معتقد شدند و تضمین رستگارى را صرفا در آن دانستند. از آن پس رهبرى بنا به برداشتى که نظریه پردازان سنّى دارند، تنها باید حافظ قانون شریعت باشد و این وظیفه از مجراى فرآیند بیعت اعضاء جامعه به او استقرار مى‏یابد. در حقیقت، راه حل پیشنهادى سنیان، بیان ساده‏اى از یک واقعیت تاریخى بود، بدین معنى که رهبرى مسلمانان پس از دوره اولیه خلفاى راشدین، که از آن به عصر طلایى اسلامى تعبیر مى‏کنند، بستگى به شخصیتى که این مسئولیت به او اعطا مى‏شود ندارد، بلکه به بیعتى که جامعه به رهبران ابراز مى‏داشت بستگى مى‏یافت. از این رو، در تحلیل نهائى، پذیرش سنت توسط جامعه و عضویت در آن بود که رستگارى را تضمین مى‏نمود.

    از طرف دیگر، شیعیان، بیعت جامعه (امت) را چنانکه مخالفان آنها مدعى هستند، براى تأمین رستگارى مورد نظر اسلام کار آمد نیافتند. از نخستین روزهاى جنگ داخلى در اسلام در سال ۳۵ هجرى (۶۵۶ میلادى)، برخى از مسلمانان به مسئله رهبرى در واژه‏هاى سیاسى آن اندیشیدند، ولى هم چنین بر آن بار مذهبى هم قرار دادند. مقدمتا، آنها بر این باور بودند که پیامبر اسلام حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله خود رهبرى با جذبه روحانى بود که هم قدرت معنوى و هم ظاهرى را در خویش جمع کرده بود. مسئولیت معنوى او در توانایى‏اش از تفسیر خطاناپذیر او از پیام قرآن و کلام وحى خلاصه مى‏شد. اسلام، براى آنکه وظیفه هدایت مؤمنان را به رستگارى پس از ارتحال پیامبر رحمت صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تداوم بخشد به رهبرى نیازمند بود که بتواند مسئولیت دو بعدى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را به انجام رساند. به عبارت دیگر، تنها رهبرى با برخوردارى از شایستگى جذبه روحانى مى‏توانست جانشینى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را عهده دار گردد و جامعه آرمانى اسلامى را به سوى رستگارى هدایت کند. شایسته‏تر از اعضاء برگزیده خاندان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که وارث این جذبه روحانى باشند کسى نبود. اعتقاد به تعالى شخصیت والاى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و جانشین بر حق او به عنوان علت دوم، همراه با امید به رفع رفتارهاى ناگوار، که پیش از این بدان اشاره رفت، به مفهوم اساسى رهبرى نجات بخش از اعقاب برگزیده پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله انجامید؛ امامى که قادر است منجى معتقدان باشد. با احتمال زیاد، این نهضت بلافاصله پس از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، با تشکیل حزب على علیه‏السلام (شیعه)، پسر عم و داماد حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، که از على علیه‏السلام به عنوان جانشین بر حق شایسته پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله حمایت مى‏کرد، آغاز شد. حزب على علیه‏السلام هسته حرکت تاریخى سیاسى شیعه شد.

    در آخرین سالهاى خلافت امام على علیه‏السلام و آغاز حکمرانى بنى‏امیه، این گروه نسبتا کوچک بودند و در کوفه عراق مرکزیت داشتند. توجه به این نکته حائز کمال اهمیت است که کوفه، پایتخت حکومت امام على علیه‏السلام در طول خلافت آنحضرت (۴۰ ـ ۳۵ هجرى / ۶۱ ـ ۶۵۶ میلادى) اهمیت سیاسى، اقتصادى و فکرى را در بخش شرقى سرزمین اسلامى به دست آورد. در کوفه، شیعیان به امام على علیه‏السلام و خاندان او به عنوان نامزدهاى بر حق و شایسته رهبرى جامعه مى‏نگریستند و از اهداف آنان به منزله احیاگران سیاست حقیقى اسلامى پشتیبانى مى‏کردند. هم چنین، این گروه امام على علیه‏السلام را مظهر رهبرى عدل در برابر نظام‏هاى مرکزى حاکم مى‏دانستند. در نتیجه این دعاوى، گروه شیعه سیاسى کوفه به تدریج به گروهى نیرومند تبدیل شد و اهمیت گسترده‏اى در بخش‏هاى مختلف سرزمین‏هاى شرقى خلافت، به ویژه در شهر پادگانى عربى قم، از سرزمین فلات غربى ایران به دست آورد.

    شیعه از روابط صمیمى و برادرانه تاریخى امام على علیه‏السلام با پیامبر محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بهره گرفت و بر اصالت و مفهوم اهل‏البیت علیه‏السلام ـ خاندانى که رؤسا باید از آن برگزیده شوند تکیه کرد و با شیفتگى از نامزدى خاندان على علیه‏السلام به رهبرى جامعه اسلامى حمایت کرد. خاندانى که در حقیقت تنها نسل محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را از طریق دختر محبوبش حضرت فاطمه علیهاالسلام ادامه مى‏دهد. این حمایت از رهبرى خاندان على علیه‏السلام حداقل در آغاز بنیادگزارى مذهبى را نتیجه نمى‏داد. در عین حال، فهم این مطلب که این دوره شکل‏گیرى تشیع به درک مفاهیم قرون بعدى که آئین امامت تکوین یافت و به حالت توازن در قرون دوم و سوم هجرى (نهم و دهم میلادى) رسید کمک مى‏کند. هم چنین باعث کمال خشنودى است که بعضى از مسائل قرن حاضر (قرن بیست و یکم) که شیعیان با آن روبرو هستند در اواخر قرن سوم هجرى (قرن دهم میلادى) پیش‏بینى شده باشد. ادعا براى رهبرى خاندان على علیه‏السلام ، عقیده‏اى مسلم شد که در واژه‏هاى مقدس احادیث نبوى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بیان شده است و به تدریج بخشى از آئین اصلى امامت، که اعتقادات کامل شیعى بر محور آن در گردش است، قرار گرفت. بنیاد معنوى شیعه بر مبناى ولایت على علیه‏السلام ، امام اول شیعیان قرار دارد. ولایت، دوستى خالصانه، تعهد به اهداف امام و عشق آگاهانه به او را معنى دهد. در حقیقت، ولایت على علیه‏السلام تنها معیار قضاوت ایمان حقیقى است. ایمان بر مبناى حمایت و جانبدارى از على علیه‏السلام و آنچه که او مظهر آن است به ویژه عدالت اسلامى تعریف مى‏شود و بدان مربوط مى‏گردد. دستیابى به رستگارى، اگر انسان به وجود امام حقیقى عصر علیه‏السلام اعتراف نکند و ایمان نیاورد ممکن نیست. امامى که اطاعت از او واجب است، زیرا او به تنهایى مى‏تواند نظم حقیقى اسلامى و عدالت و مساوات، که وظیفه اصلى منسوب به امام مهدى(عج)، منجى اسلام است را برقرار سازد.

    مفهوم شیعى رستگارى با مقاومت و پایدارى زیاد همراه مى‏شود چون نه تنها شناخت امام بر حق با نقش منجى را خواستار است، بلکه مهمتر از آن با حق حکمرانى رژیم‏هاى موجود براى حاکمیت در چالش قرار دارد. این نکته اخیر، نقطه تمرکز همه کسانى شد که فکر مى‏کردند مورد تبعیض و بدرفتارى نظام حاکم قرار گرفته‏اند.

    از این رو، شیعیان نخستین تحت حکومت امویان در شناخت امام على علیه‏السلام به عنوان امام بر حق بعد از پیامبر خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله متحد شدند و در الهاماتشان در ایجاد نظام عدل علوى علیه‏السلام با نظام خلافت در تعارض بودند. در نتیجه، تشیع از همان آغاز به صورت یک حزب مخالف سنتى سر برافراشت و همچنانکه حرکت‏هاى معترضانه تحت هدایت دامنه‏اى وسیع از رهبران آنها از خاندان پیامبر (اهل‏البیت علیه‏السلام ) ساماندهى مى‏شد هدایت این رهبران قادر بود تا احساسات پاک مذهبى را در پیروان به جهت وصول به اهداف سیاسى برانگیزاند. از این رو، تشیع نجات بخش چهره مشخص تمام انقلابات اولیه‏اى بود که در نواحى گوناگون سرزمین‏هاى اسلامى تحت رهبرى این رهبران مختلف روى مى‏داد. اعتقاد به ساحت مقدس امام مهدى(عج) به عنوان امام منجى هدایت‏گر الهى، که با بهره‏مندى از علم الهى نظیر آنچه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله داشت قلوب همه کسانى که از حقوق خود در نظام‏هاى حاکم محروم شده بودند را تسخیر کرد و نقطه الهامات آنها شد.

    در عین حال، تلاشهاى شیعیان در اقدام مستقیم سیاسى با مقاومت شدید همراه شد، و در همان آغاز تجربیات سیاسى‏اشان ناکام ماند. این موضوع باعث شد تا در میان آنها فرقه گرایى به وجود آید. از سوى دیگر، بعضى از شیعیان بر مقاومت مسلحانه در برابر نظام‏هاى سرکوبگر خلفا اصرار ورزید. اینها شیعیان تندروى بودند که بعضى از آنها به خاطر ادعاهاى مبالغه‏آمیز شان در مورد امامان، غلات (افراطیون) نامیده شدند. آنها خلفاى سنى را غاصبین ملعون مى‏پنداشتند و معتقد بودند که استقرار عدالت در روى زمین را تنها مى‏توان در مورد امامى از خاندان امامان بر حق از اولاد حضرت فاطمه علیهاالسلام و حضرت امام على علیه‏السلام انتظار داشت، چنین امامى مى‏تواند با هدایت راستین اسلام خالص را حاکمیت بخشد.

    از طرف دیگر، بعضى از شیعیان، بى‏نتیجه بودن اقدام مستقیم سیاسى را دیده بودند و آماده شدند تا بازگشت حاکمیت حقیقى اسلامى را به آینده موکول کنند. پذیرش روند متعادل‏تر توسط این گروه هرگز به مفهوم سازشکارى آنها بر مواضع حق ایشان در مورد امامت نبود. حتى این گروه هم بر بیعت و اطاعت از امامى که از نسل پاک امام على علیه‏السلام و حضرت فاطمه علیهاالسلام باشد تأکید داشتند.

    احتمالاً شهادت جانگداز حضرت امام حسین علیه‏السلام و یاران باوفایش در کربلا (۶۱ هجرى / ۶۸۰ میلادى) توسط لشکر اموى و پس از آن ناکامى قیام زید، نوه امام حسین علیه‏السلام ، در کوفه (۱۲۲ هجرى / ۷۴۰ میلادى) گرایش به نگرش سکوت سیاسى را در این گروه نشان مى‏دهد. تا این زمان تمایل به مبارزه آشکار براى احقاق حقوقشان وجود داشت. ایده عشق و محبت به امامان معصوم الهامات این گروه را تسخیر کرد و به آئین مذهبى خاصى منجر شد که شهادت تمام امامان با تحریک خلفا صورت گرفته، تا به امام خاتم (امام دوازدهم) رسید، و آن حضرت در سال ۲۶۰ هجرى (۸۷۳ میلادى) براى آنکه از این سرنوشت مصون مانده در پرده غیبت رفته است. به عقیده شیعیان، این امام دوباره به عنوان «امام منجى» ظهور خواهد کرد و بى‏عدالتى را از روى زمین پاک خواهد نمود.

    در نیمه قرن دوم هجرى (هشتم میلادى)، شیعیان عمل زده افراطى چنان قوى شدند که یکى از شیعه‏هاى آن توانست به سازماندهى انقلابى به هوادارى عباسیان بپردازد و موفق شد تا سلسله خلفاى بنى عباس، عم پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، را استقرار بخشد؛ ولى این خلافت بر خلاف انتظارات انقلابى حامیان شیعى خود عمل کرد و به مذهب سنت گرائید. عاملى که در این ناکامى شیعیان دخیل بود، نبود یک ایدئولوژى شیعى استوار در میان این شیعیان بوده است. تا آنکه فرصتى پدیدار شد و امام بزرگ شیعیان حضرت جعفر صادق (شهادت ۱۴۸ هجرى / ۷۶۵ میلادى) آئین امامت را سازماندهى و شکل بندى نمود. جنبه‏هاى مختلف و پراکنده و مبهم شیعیان براى برقرارى یک خلافت علوى در زمان انقلاب عباسیان این حقیقت را اثبات مى‏کند که کوشش‏هاى آنها هنوز فاقد یک ایدئولوژى مستحکم بوده است.(۲) در عین حال، توجه به این نکته حائز کمال اهمیت است که امام جعفر صادق علیه‏السلام با اقتدار مسئولیت تعدیل و سامان بخشى به عناصر افراطى در جامعه شیعیان را عهده دار بوده است(۳). و او، شخصى بود که هویت ایدئولوژى استقلالى تشیع را که با عنوان «جعفرى» منسوب به امام جعفر صادق علیه‏السلام مى‏شود، سامان بخشید. در نتیجه، امام جعفر صادق علیه‏السلام در تمام احادیث شیعى اعم از افراطى و متعادل شخصیتى به غایت برجسته و والا دارد.

    شیعیان معتدل، که امامشان از شرکت فعال در سیاست روى گردان بود، به پیروى از امامت از نسل امام حسین علیه‏السلام ادامه دادند، تا این خط به امام دوازدهم که او را قائم مى‏دانند رسید. شیعیان او را «مصلح کل» مى‏پندارند و متعهد به خاندان پیامبر مى‏شمرند و «امام غائب» مى‏نامند و رجعت او را انتظار مى‏کشند.

    از این رو، این شیعیان را «امامیه» یا «اثنى عشرى» یا «دوازده امامى» مى‏شناسند. آنها در طى این دوره سکوت سیاسى اعتراض خود را ادامه دادند، گرچه در مقایسه با همتایان افراطى خود، در ظاهر تهدید کمترى نسبت به سلسله حاکم داشتند.

    اعتقاد آنها به آئین رهبر نجات بخش، که تنها زمانى قیام خواهد کرد که خدا به او فرمان دهد تا این مهم را به انجام رساند، علاوه بر آنکه عدم تمایل آنها را با شهادت‏طلبى در مواجهه با سرکوب سیاسى (نظیر سرنوشت امامان که به شهادت رسیدند و حقوقشان غصب شد) نشان مى‏دهد، سیاست اعتدال را به عنوان راه پذیرفته شده زندگى براى بسیارى از شیعیان این مکتب تشویق مى‏نماید. غیبت امام دوازدهم در سال ۲۶۰ هجرى (۸۷۳ میلادى) ممکن است آغازى بر تأکید بر عنوان «مهدى» باشد تا او را به صورت «رهبرى آسمانى» مشخص سازد، که پیش از این تنها او را حاکم حقیقى اسلامى قلمداد مى‏کردند.

    در نتیجه، در شکل امامت شیعى باید منجى اسلامى را مطالعه کرد، زیرا تنها این مکتب از تشیع با اعتقاد به ظهور مجدد مهدى(عج) امیدهاى خود را تسلى داده و دیدگاه ویژه تاریخ اسلامى را با قیام امام منجى استمرار بخشیده است. در حالى که اعتقاد به ظهور امام مهدى(عج) در آینده از جنبه‏هاى برجسته تمام فرق شیعى به شمار مى‏آید، اما در شیعیان امامى اعتقاد به امام منجى نه تنها یک پایگاه اساسى اعتقادى است، بلکه بنیانى است که تمام بناى عظیم معنویت امامت مذهبى بر آن استوار مى‏گردد. معرفت این امام رستگارى انسان را تأمین مى‏کند.

    فرق اولیه شیعى و مفهوم مهدى(عج)
    تمام گروههاى شیعى امید به ظهور داشته و ادعاى مهدویت را براى امامانشان کرده‏اند. گرچه عنوان «مهدى» در مورد امامان شیعى نخستین بار در مورد امام على علیه‏السلام و امام حسین علیه‏السلام به صورت «حاکم عادل اسلامى» به کار رفت(۴)، استفاده از آن در متن منجى توسط مختاربن ابى عبید ثقفى در قیام او علیه عبدالله بن زبیر در سال ۶۶ هجرى (۶-۶۸۵ میلادى) در مورد محمدبن حنفیه، که از فرزندان امام على علیه‏السلام و از همسرى غیر از حضرت فاطمه علیه‏السلام بود، به کار گرفته شد. مختار به چالش علیه قدرت اموى پرداخت و حمایت اصلى خود را از مردم عراق، که در آن امامان شیعى فعالانه در تحرکات ضد اموى درگیر بودند، گرفت.

    مختار مردى هوادار شیعه بود و شهادت امام حسین علیه‏السلام ، را انگیزه قیام خود در کوفه قرار داد. در کوفه مردم از نژادها و با عقاید مختلف مى‏زیستند و همگى در تنفر از امویان متحد بودند. در چنین شرایط نابسامانى، دعوت مختار به جنگ علیه اشرار نقطه تجمع براى ناراضیان شد که در این قیام که بنام محمد حنفیه هدایت مى‏گردید به او پیوستند. واقعه قیام مختار در کوفه گستره‏اى را نشان داد که در آن شخص جاه طلب و زیرکى چون مختار بتواند در تعهد دینى حقیقى مردم دستکارى کند و موضوع مهم منجى را در مورد افراد معمولى از فرزندان امام على علیه‏السلام ، که احتمالاً کارى هم به این خیزش نداشتند به کار برد. هم‏چنین، این قیام نشانگر وجود سیالیّت افراطى در زمان احزاب مذهبى ـ سیاسى است که گردانندگان آنها تردیدى نداشتند تا از دیگر سنن غیراسلامى عناصرى را معرفى کنند تا به صورت رهبران نجات بخش مورد پذیرش قرار گرفته و به عنوان افراد نیمه الهى مطرح شوند.

    این قیام توسط امویان سرکوب شد و مصعب بن زبیر (که نمایندگى برادرش عبدالله بن زبیر را در عراق به عهده داشت) مختار را شکست داد و سرانجام مختار را در سال ۶۷ هجرى (۶۸۷ میلادى) کشت. ابن حنفیه، که به نظر مى‏رسد از ادعاى گزاف مختار درباره خود روى گردان بوده در سال ۸۱ هجرى (۷۰۱ ـ ۷۰۰ میلادى) بى‏آنکه به امر مهمى دست یابد، در گذشت. ولى پس آیند آن وسیع و گسترده بود. بسیارى از هواداران این نهضت مرگ ابن حنفیه را به عنوان یک واقعیت نپذیرفتند و در عوض معتقد شدند که او از نظرها پنهان شده و سرانجام رجعت خواهد کرد و «این جهان را با عدالت و مساوات پر خواهد نمود». این گروه «کیسانیه» نامیده شدند که تقریبا قطعى به نظر مى‏رسد که یکى از پیروان و رئیس محافظان مختار موسوم به کیسان ابوعمره(۵) آئین کیسانى را شکل داده است و گروه مذکور نام خود را از او گرفته‏اند.

    کیسانیه در طول بخش بعدى دوره اموى فعال بودند، و احتمالاً نخستین فرقه شیعى بودند که واژه منجى را در مورد امامشان به کار گرفتند. پس از آنان دیگر شیعیان امامانشان را به صورت «منجى» نگریستند. این امر آغاز پدیدارى دو عقیده محورى در اعتقاد به مهدى(عج) را مشخص مى‏سازد.

    این دو عقیده محورى عبارتند از غیبت و رجعت منجى اسلام در زمان مناسب که تحت تأثیر تاریخى خلافت اموى قرار داشت و چنین اعتقاداتى تکامل مى‏یافت و به طور خاص‏تر، وقتى که موقعیت خارج از اختیار طالبان مساوات اسلامى بود متجلى مى‏گردید. اعتقاد به غیبت امام منجى و بازگشت نهایى او در زمان مساعد به شیعیان کمک کرد تا شرایط بسیار دشوار را تحمل کنند و امید به اصلاحات را در زمان رجعت مهدى علیه‏السلام انتظار کشند.

    آنها حوادث موعود را که علائم ظهور امام غائب مى‏دانستند انتظار مى‏کشیدند و به امام خود وفادار مى‏ماندند تا شرایط تاریخى تحمل‏ناپذیر حاضر را به نفع مستضعفان اصلاح کند. در نتیجه، انتظار منجى شیعیان را ملزم نمى‏کرد تا با نظام حاکم فعالانه مخالفت ورزند، بلکه نبود اطلاع در مورد زمان دقیق ظهور امام، آنها را متعهد مى‏ساخت تا همیشه و در همه زمانها هوشیار بوده و در حالت آماده باش به سر برند.

    به عبارت دیگر، آنها مى‏بایست در حالت آمادگى به سر برند و جاده را براى ظهور مهدى موعود(عج) با ارزشیابى مجدد زندگى تاریخى معاصر بر اساس علاماتى که در رابطه با ظهور درباره مهدى(عج) از پیش گفته شده، هموار سازند.

    در میان کیسانیه شاعرانى چون کُثیر (وفات ۷۲۳ میلادى) و سید حمیرى (وفات ۷۸۹ میلاد) وجود داشتند، که پس از مرگ محمد حنفیه عقاید نجات بخشى را در مورد او ترویج مى‏کردند. کثیر از دربار امویان در شام دیدار کرده بود و خود را به یکى از فرقه‏هاى کیسانیه، موسوم به کبیریه، که پیروان شخصى به نام ابن کرب بودند وصل کرد. هر دو شاعر مذکور بر این باور بودند که ابن حنفیه نمرده است و در کوه رضوى در پنهانى به سر مى‏برد، و در زمان مقتضى باز خواهد گشت و حکومت حقیقى اسلامى را استقرار خواهد بخشید. سید حمیرى، بعدا به امام جعفر صادق علیه‏السلام گروید. دهه آخر حکومت اموى با وقوع چندین انقلاب و قیام شیعى که علویان و دیگر اعضاء طایفه هاشمى آنها را رهبرى مى‏کردند، مشخص مى‏شود. اینها در طلب یک نظم عادلانه اجتماعى جدید بودند. حتى قیام عباسیان تا حد زیادى بر مبناى انتظارات کیسانى شیعى استوار بود. قیام مختار و سپس عبدالله بن معاویه (متوفى به سال ۷۴۷ میلادى)، یکى از اعقاب حضرت ابوطالب علیه‏السلام ، پدربزرگوار حضرت امام على علیه‏السلام ، هسته اصلى انقلاب عباسیان را تشکیل مى‏داد. گرچه، هر دو پس از آنکه به خلافت رسیدند به تسنن گرائیدند و نقش منجى را کنار گذاشتند. در عین حال، عنوان منجى را با دلالت‏هاى ضمنى مذهبى براى خود تصور کردند به امید آنکه نظام خلافت را به نظام آرمانى امامت شیعى و نقش آن در احیاى اسلام خالص شبیه سازى کنند. در حقیقت، منصور خلیفه عباسى (که در سالهاى ۷۵۴ تا ۷۷۵ میلادى حکومت مى‏کرد)، نه تنها عناوین مذهبى را براى خود به کار مى‏برد، بلکه عنوان مهدى، منجى منتظر اسلامى را به جانشین خود اعطا کرد(۶)، حتى پس از آنکه به دنبال پیروزى عباسیان، شیعیان ناکام شدند، امیدشان به سطح بالاترى ارتقاء یافت و در نتیجه غالبا این اعتقاد مى‏رفت که هر یک از امامان از این زمان به بعد مهدى باشند که نمرده‏اند و رجعت آنها انتظار مى‏رود.

    پس از ابن حنفیه، شخص برجسته دیگرى از علویان که در مورد او عنوان مهدى منجى به کار رفته محمدالنفس الزکیه (روح خالص) بوده است (۴۵ ـ ۱۰۰ هجرى / ۷۱۸ ـ ۷۶۲ میلادى). او، یکى از اعقاب امام على علیه‏السلام بود که از طریق امام حسن علیه‏السلام (شهادت ۵۰ هجرى / ۶۷۰ میلادى) بدان حضرت نسب مى‏برد. به نظر مى‏رسد خاندانش او را در سن خیلى پایینى مهدى نگریسته باشند(۷). هواداران او معتقد بودند که وى کسى است که رسالت اسلام را با بازگشت عدالت در این جهان به انجام خواهد رساند. اینان، پس از مرگ او مدعى شدند که وى نمرده است و در تپه‏هایى که به راه مکه از نجد ختم مى‏شود و به علمیه موسوم است پنهان گردیده و سرانجام باز خواهد گشت. در حقیقت، حتى برخى از زیدیه، که از امامت زید، نوه بزرگ امام على علیه‏السلام که قیام کورى را در سال ۷۴۰ میلادى در کوفه رهبرى کرد، جانبدارى مى‏کردند، در انتظار بازگشت نفس زکیه به سر مى‏بردند.

    در میان پیروان امام محمدباقر علیه‏السلام (شهادت ۱۱۳ هجرى / ۷۳۱ ـ ۷۳۲ میلادى)، امام پنجم شیعیان متعادل، فرقه‏اى موسوم به باقریه پدید آمد که معتقد به مهدویت آن حضرت گردیدند و افرادى پیدا شدند که با ادعاهاى نفس زکیه مخالفت ورزیدند. چون امام باقر علیه‏السلام به شهادت رسید، بعضى از پیروانش کناره‏گیرى کردند و از ادعاى نفس زکیه حمایت نمودند. ولى امام جعفر صادق که بعد از امام باقر علیه‏السلام توسط اکثریت شیعیان به امامت شناخته شد، از حمایت از ادعاهاى بنى عمش نفس زکیه و برادر او ابراهیم سرباز زد. امام صادق علیه‏السلام یکى از محترم‏ترین رهبران علویان در آن زمان بود و از این رو، توسط بقیه شیعیان پس از مرگ نفس زکیه مورد حمایت قرار گرفت.

    با شهادت امام صادق علیه‏السلام (۷۶۵ میلادى)، فرقه‏اى از شیعه به ریاست شخصى به نام عجلان بن نووس بصرى به وجود آمد و با این نام به نووسیه موسوم شد(۸) و به مهدویت امام صادق علیه‏السلام معتقد شدند. نووسیه اعتقاد داشتند که امام صادق علیه‏السلام نمرده و دوباره باز خواهد گشت تا عدالت و مساوات را در زمین برقرار سازد. از این دوره به بعد، باز هم به نظر مى‏رسد که تنها براى امامان از نسل امام حسین علیه‏السلام ادعاى مهدویت شده باشد و بازگشت آنها مورد انتظار رود. احتمالاً در این زمان به دنبال موفقیت عباسیان در تحریف اعتقادات شیعى به نفع خود، نقش امام منجى در شیعیان تنها به اعقاب امام حسین علیه‏السلام محدود گردید، گرچه در چندین مورد هم تعدادى از اعقاب امام حسن علیه‏السلام توانستند نقش امام منجى را براى خود ادعا کنند. ولى اعقاب امام حسین علیه‏السلام ، بخشى به خاطر مقاومت او در برابر امویان و شهادتش در صحراى کربلا، از اعقاب امام حسن علیه‏السلام نفوذ و اعتبار بیشترى داشتند. از این رو، امام حسین علیه‏السلام به مظهر مقاومت و شهادت در برابر اغتشاشات سیاسى در سراسر تاریخ تشیع شناخته شد.

    فرقه دیگرى از شیعیان موسوم به موسویه، پس از شهادت امام موسى کاظم علیه‏السلام ، فرزند امام صادق علیه‏السلام که در سال ۱۸۳ هجرى (۷۹۹ ـ ۸۰۰ میلادى) در زندان هارون الرشید عباسى به شهادت رسید، به مهدویت او معتقد شدند و بازگشت او را انتظار کشیدند. در حقیقت، فرقه‏هاى متعددى به مهدویت امام کاظم علیه‏السلام معتقد بودند. باز هم فرقه دیگرى پدیدار شد و اسماعیل فرزند دیگر امام صادق علیه‏السلام را مهدى خواند و ادعا کرد که او نمرده است و دیگران نیز محمد، فرزند اسماعیل را مهدى اعلام کردند و مرگ او را منکر شدند و بازگشت او را انتظار داشتند تا آنکه دنیا را فتح کنند. به عقیده این گروه، او حاکم موعود است که در زمان مقتضى مى‏آید. این آغاز رسالت اسماعیل بود و سرانجام به یک انقلاب رادیکال اجتماعى، اقتصادى، فکرى و مذهبى در قرن چهارم هجرى (دهم میلادى) در شمال آفریقا انجامید. در این انقلاب یکى از اعقاب محمدبن اسماعیل خود را مهدى فاطمى که از دیر باز در انتظار او بوده‏اند اعلام کرد و خویشتن را حاکم شرعى و قانونى مسلمانان شمال آفریقا خواند و ابداع دوره‏اى از آرمان‏هاى حکومت اسلامى را نوید داد. پس از آن فاطمیان، که به این نام موسوم شدند، نه تنها اعتقاد به مهدى را به عنوان یک امام منجى خاص تبیین کردند، بلکه به مهدى نوعى از خط امامان نسل حضرت فاطمه علیهاالسلام معتقد شدند، «که شبیه همان شخص بوده و یکى است، و در بدنها و حالتهاى گوناگون در اعصار مختلف و در یک روح واحد تجلى مى‏یابد»(۹). توجه به این نکته حائز کمال اهمیت است که المهدى، نخستین حاکم سلسله فاطمى پس از غیبت امام دوازدهم از نسل امام حسین علیه‏السلام در سال ۲۶۰ هجرى (۸۷۳ میلادى) [شیعیان متعادل مخالف اسماعیلیه بودند] خود را مطرح و ادعا کرد.

    اعتقاد به مهدویت همه امامان از نسل امام حسین علیه‏السلام پس از امام صادق علیه‏السلام این اصل را نشان مى‏دهد، که در چارچوب اعتقاد به مهدى(عج)، که در غوغاى سیاسى خلافت تکامل یافت مطالبات شیعیان به استقرار عدالت راستین اسلامى تحت فرماندهى امامى از نسل امام حسین علیه‏السلام مطالبه‏اى خاموش ناشدنى شد. در این دور نماى اسلامى، مى‏توان درک کرد که از یک سو انتظار هر نسل شیعى ظهور امام منجى در طول زندگى آنان بوده تا رنجهاى آنان را در برابر غوغاهاى فزاینده سیاسى فریادرسى کند و از سوى دیگر، دلیل آنکه هر یک از امامان او نسل امام حسین علیه‏السلام از دعاوى گزاف هواداران بسیار پرشور خود روى گردان بوده و چهره‏اى آرام، متعادل و حتى به ظاهر همراه با نظم اجتماعى به خود مى‏گرفتند پیروزى بود که در اثر مدارا با اکثریت سنى مذهب جامعه به دست آمد و انحرافشان کمتر بود(۱۰). شیعیان متعادل، که پس از آن اکثریت جمعیت شیعیان را به خود اختصاص دادند به امامت دوازده امام بر حق معتقد شدند. اینان هم چنین بر موقعیت والاى امامان معصوم و بیعت با دوازده جانشین بر حق پیامبر تأکید نمودند و روابط خود را با امت در حد زیاد حفظ کردند. تدبیر امامیه و مدارا و همراهى آنان این حلقه اتصال را تضمین بخشید و نفوذ فراگیرشان در دستیابى به تشخیص موقعیت عالى اهل‏البیت علیهم‏السلام را در محافل سنى نتیجه داد. ولایت یا محبت و هوادارى از این خاندان مقدس الهى در میان تمام مسلمین مبناى تقواى شخصى شد و اعتقاد به ظهور مهدى(عج) از اعقاب فاطمه علیهاالسلام از طریق فرزندش امام حسین علیه‏السلام به صورت اعتقاد گسترده اسلامى در آمد و این همه در اثر درایت و تدبیر ائمه نسل حسینى علیه‏السلام حاصل گردید. در عین حال که سنیان مهدى(عج) را خلیفه نهایى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏دانند، اعتقاد به او را به عنوان بازگرداننده اسلام خالص در بخش اساسى اعتقاداتشان، چنانکه در مورد شیعیان مصداق دارد، تلقى نمى‏کنند. ابن خلدون (متوفى ۱۴۰۵ میلادى) در مقدمه‏اش، موقعیت سنیان را در مورد مسأله بازگرداننده آینده دین در عبارات زیر خلاصه مى‏کند:

    «تمام مسلمانان در هر دوره کاملاً معترفند (و پذیرفته‏اند) که در آخرالزمان مردى پیروزمند از خاندان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ظهور خواهد کرد که اسلام را تقویت مى‏بخشد و عدالت را پیروز مى‏گرداند و مسلمانان از او پیروى خواهند کرد و او بر تمام قلمرو اسلامى تسلط خواهد یافت و او را مهدى نامند. به دنبال او، دجّال نیز ظاهر مى‏شود و تمام علامات بعدى هور (روز قیامت) را همراه خواهد داشت چنانکه (در احادیث محکم صحیح [مجموعه احادیث نبوى که نزد سنیان معتبر شناخته شده است] مشخص شده است.(۱۱)

    امام جعفر صادق علیه‏السلام و شیعیان امامى
    گرچه امام محمدباقر علیه‏السلام ، نخستین امام از نسل امام حسین علیه‏السلام که براى او ادعاى مهدویت شد، اما شیعیان نسل بعد ایده نقش منجى را مورد امامان علوى در خصوص امام صادق علیه‏السلام و جانشینان او به کار بردند. قیام‏ها و جنگ‏هاى ضد اموى در زمان امام باقر علیه‏السلام آغاز شد. خود خاندان اموى هم با مشاجرات داخلى و جنگ قدرت در مورد جانشینى خود روبرو شدند. این وضعیت، فرصتى را براى امام شیعى به وجود آورد و فشار سیاسى را بر او کاست و زمینه را براى شکل‏بندى آئینى شیعه فراهم نمود. توجه به این نکته حائز اهمیت است که امام صادق علیه‏السلام ، جانشین بر حق امام باقر علیه‏السلام ، آئین فرقه‏اى امامت را فرموله کرد. در غوغاى سیاسى این دوران که خاتمه حاکمیت اموى و شروع حاکمیت عباسى را اعلام مى‏نمود، امام صادق علیه‏السلام فرصت‏هاى بزرگى یافت تا دیدگاه‏هاى شیعى را بدون مانع و رادع تبلیغ کند و طنین افراطى شیعیان نخستین را به انتظار هوشیارانه در مورد قیام «رهبر منصوص الهى» اصلاح نماید. صرفنظر از تحولات سیاسى، میراث گرانبهاى امام صادق علیه‏السلام سهم چشمگیرى در بسط و شکل‏گیرى مکتب تشیع بر جاى گذاشت.

    امام على‏بن الحسین علیه‏السلام ، جد پدرى امام صادق علیه‏السلام ، در میان امت اسلامى علاوه بر آنکه به عنوان شخصیتى بسیار متقى و عادل معروف بود، به صورت چهره عالمى برجسته در دین شهرت داشت. حتى نام او در اسناد اهل تسنن و سلسله راویان آنها ذکر شده و احادیثى را به نقل از آن حضرت از امام حسین علیه‏السلام ، پدر بزرگوارش، امام حسن علیه‏السلام ، عموى ارجمندش و ابن عباس، بنى عم پدرى‏اش، که یکى از مشهورترین مراجع اسلامى است و نیز دیگران روایت کرده‏اند.(۱۲) فرزند آن حضرت معروف به امام باقر علیه‏السلام ، به خاطر دانش بیکرانش در علوم اسلامى و تقوا و منشى که از پدر بزرگوارش به ارث برده بود به باقرالعلوم یعنى شکافنده دانش‏ها شهرت یافت و به همین نحو از اسناد تسنن شناخته شد. با امامت امام باقر علیه‏السلام دوره‏اى آغاز شد که توجه ویژه در امت اسلامى به تفسیر قرآن کریم معطوف گشت(۱۳).

    اصحاب این امام بزرگوار بر این عقیده پایدار ماندند که تنها امامان منصوص خاندان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله قادر به تفسیر کامل آیات قرآنى بوده و تنها آنها هستند که از باطن وحى الهى آگاهى دارند. اعتقاد به این اصل که امامان شیعى قرآن ناطق (گویا)اند و تفسیر باطنى کتاب الهى را مى‏دانند، با احتمال زیاد در طول دوره امامت امام باقر علیه‏السلام شروع شده است. بنابراین، امام صادق علیه‏السلام هم از پدر و هم از جدش علوم اساسى اسلامى را به ارث برد که تحت امامت آن حضرت به عرضه و ارائه روشمند در آمد.

    حضرتش نیز سیاست سکوت سیاسى پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام را از جد و پدر بزرگوارش به ارث برد. بى‏دلیل نیست که امام صادق علیه‏السلام از عمل مستقیم سیاسى بنى اعمامش حمایت نکرد و از دعوت به قبول خلافت در زمانى که عباسیان بر اریکه قدرت تکیه زده بودند سرباز زد(۱۴). کناره‏گیرى امام صادق علیه‏السلام از قبول هر گونه قدرت سیاسى نشانى از کوشش‏هاى آن حضرت به جهت دهى دوباره به انتظار پیروانش درباره حاکمیت حقیقى اسلامى به رهبرى امامى از نسل امام حسین علیه‏السلام داشت.

    ناکامى اکثر قیام‏هاى شیعى در دستیابى به نتایجى مطلوب و پایدار به نفع خاندان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله عامل مهمى بود که در پذیرش سیاست سکوت سیاسى و قبول شرایط موجود علیرغم همه نارسایى‏هاى گوناگون آن سهم داشت. در عین حال، اعتقاد به امام منجى انتظارات شیعیان را به صحنه نمایش مى‏گذاشت و امامان معصوم به آنها مى‏آموختند تا هوشیار و آماده باشند که ممکن است مهدى(عج) هر لحظه ظهور کند و مؤمنان را به اسلحه فرا خواند تا رستاخیز بزرگ جهانى تحت فرماندهى او آغاز گردد و بشریت را از تیره‏روزى و بیچارگى برهاند. هیچ کس زمان وقوع این رستاخیز را تعیین نکرد چون تنها خدا از آن آگاه است و بس.

    در زمان‏هاى مختلف بعضى از پیروان امامان معصوم محمدالباقر و جعفرالصادق علیهماالسلام بدان بزرگواران مراجعه مى‏کردند و آنها را از حمایت خود در قیام علیه نظام‏هاى موجود مطمئن مى‏ساختند(۱۵).

    امامان با این بیان که همه امامان قائم‏اند و قادر به سرنگونى حاکمیت ظلم هستند، ولى نقش قائم نهائى الهى با مهدى(عج) است که پس از غیبت، تنها به امر خدا، ظهور خواهد فرمود و بى‏عدالتى را پاک خواهد کرد ایشان را آرامش مى‏بخشیدند.

    امام صادق علیه‏السلام با طرد حامى متعصب خود بنام ابوالخطاب، که در سال ۱۳۸ هجرى (۵۶ ـ ۷۵۵ میلادى اعدام شد) نمونه‏اى از تلاشهاى مقدس خود را به سامان بخشى به مطالبات پیروان بسیار پرشور خود براى امامان نشان داد. ابوالخطاب اعلام کرده بود که امام صادق علیه‏السلام قدرت دینى خود را با تعیین او به عنوان وصى و قائم مقام‏اش واگذار کرده و اسم اعظم خدا را به او آموخته است، که بدان وسیله او را با قدرت خارق‏العاده توانمند مى‏سازد تا امور باطنى دین را درک کند(۱۶).

    تأخیر در تشفى آرزوهاى شیعى از مساوات اسلامى تعابیر باطنى را مطرح مى‏ساخت و به ائمه به ویژه امام صادق علیه‏السلام نسبت داده مى‏شد که پیشامدهاى آینده را پیش‏گویى مى‏کردند.

    انتساب چنین علم باطنى به امامان، تا حدودى، به خاطر اعتقاد به دانش خاص رهبر نجات بخش بوده که علم الهى به او عطا شده و با آن تقدیر پیروانشان را رقم مى‏زند. چون ائمه علیهم‏السلام خود منکر این پدیده شدند و غالبا هم با صراحت به بیان آن پرداختند، ابوالخطاب، که در حلقه اصحاب امام صادق علیه‏السلام محبوب بود با جاه‏طلبى ادعا کرد که او وارث چنین علمى است تا حمایت شیعى را براى عمل افراطى خود جلب کند. امام صادق علیه‏السلام درباره ابوالخطاب فرموده بود: «من همیشه در هراسم، چه زمانى که ایستاده‏ام، چه نشسته‏ام و چه در بستر آرمیده‏ام، خدا طعم گرماى آهن را به او بچشاند»(۱۷). این عبارات امام، میزان تهدید چنین پیروانى را براى روند متعادل مکتبى که دوره خود را با نیاز به احتیاط و حزم و دوراندیشى طى مى‏کرد و امام صادق علیه‏السلام این سیر را ابداع فرموده بود اندازه مى‏گیرد. بدون بررسى ویژگیهاى دوره امام صادق علیه‏السلام ، مشکل است بفهمیم که چرا امام علیه‏السلام اصحابى نظیر ابوالخطاب را به صورت منبع مستمر تهدید براى خود مى‏نگریست.

    برجستگى والاى شخصیت امام صادق علیه‏السلام در میان اعقاب امام على علیه‏السلام ، پذیرش عمومى آن حضرت توسط همه شیعیان به عنوان امام حتمى کسانى که در تلاشهایشان براى حاکمیت علویان بعدها افراطى‏گرى کردند نظیر اسماعیل، توجه راویان اهل سنت به حضرتش به صورت یک منبع موثّق همه گواه بر آن است که مطمئنا تحت رهبرى آن حضرت بود، که تشیع متعادل، با احترامى که خاندان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله داشتند توسط اکثریت سنیان به صورت تفسیر دیگرى از تقواى اسلامى پذیرفته و نگرش آن حضرت به سیاست سنگ بناى نظریه سیاسى امامت شد که در دوره مصلحت سیاسى غیبت امام غائب، به پیروان خود نمى‏آموزد تا حاکمان ظالم را سرنگون کرده و آنها را با امام معصوم جایگزین نمایند. بلکه، با حزم و دوراندیشى، رهبرى جامعه را به جنبه‏هاى ظاهرى و معنوى تقسیم مى‏کند. جنبه ظاهرى حاکمیت به صورت نظرى نص مناسب از جانب پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را مى‏طلبد، اما تا آنجا که دامنه عمل به اجراى قانون محدود گردد قابل قبول است.

    جنبه معنوى نیز به نص صریح توسط پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیاز دارد، چون صاحب قدرت معنوى باید توانایى تفسیر و استنباط خطاناپذیر پیام الهى را داشته باشد. این جنبه معنوى از طریق اصل وراثت خاص علوم نبوى تأمین مى‏شود. قدرت معنوى، بر طبق آموزه‏هاى شیعى در مورد امام على علیه‏السلام از زمان ارتحال پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در اختیار او قرار گرفت و او امام شد و تنها امیر حقیقى مؤمنان از طریق نص صریح پیامبر خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بود. همین نوع رهبرى با نص صریح توسط امام قبلى امام بعدى تعیین مى‏شود و با ارتحال امام قبلى قدرت معنوى در اختیار امام بعدى قرار مى‏گیرد. چون امام منجى ظهور کند، اقتدار ظاهرى و معنوى (باطنى) هر دو همزمان در او همانند پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تجلى مى‏یابد. امام منجى منحصرا این دو جنبه حاکمیت آرمانى اسلامى را متحد مى‏سازد. از این رو، ایده امامت بالنص در میان علویان، در تمام شرایط کسانى تداوم دارد و پایگاه امامت عمدتا بر مبناى مطالبات سیاسى قرار ندارد، بلکه به خاطر شایستگى‏هاى خاص اوست که از علم پیامبرى نشأت مى‏گیرد.(۱۸)

    دوران امامت امام صادق علیه‏السلام بر دوره فعالیت‏هاى فکرى در اسلام و به ویژه نظام آفرینى قوانین شریعت از طریق احادیث منطبق بود. ابوحنیفه (متوفى ۱۵۰ هجرى / ۷۶۸ میلادى) و مالک بن انس (متوفى ۱۷۹ هجرى / ۷۹۵ میلادى)، شخصیت‏هاى مشهور اهل سنت، در جهت انجام این ضرورت کوشش کردند. نسب فاطمى امام صادق علیه‏السلام و نظر مبارک او به نص خاص امامت با همه بارهاى آن، برجستگى او را در حد زیادى در مدینه بیشتر کرد و او بدینگونه نه تنها سرچشمه مکتب فقهى اسلامى جعفرى، بلکه همه تفکرات شیعى و علوم حدیثى گردید. اعتبار والاى امام صادق علیه‏السلام و پذیرش همگانى امامت آن حضرت به شناسایى نهائى خط امامان نسل حسینى علیه‏السلام انجامید، که در میان آن بزرگواران دوازدهمین و آخرین‏اشان امام منتظر منجى قائم مهدى(عج) اعلام شد.(۱۹)

    آئین امامت شیعیان
    این ادعا که به دنبال ناکارآمدى قیام عباسیان به برقرارى خلافت حقیقى علوى، از زمان امام صادق علیه‏السلام تشیع به بسط و تکوین ایدئولوژى مستحکم خود پرداخت و سیماى شخصى انسان با تقواى شیعى را ترویج کرد و فرقه‏اى را مشخص ساخت که تفسیر مستقلى از مفاهیم و مبانى اسلامى دارد، سخنى توجیه‏پذیرى است. گرچه موقعیت ممتاز و مورد احترام امام صادق علیه‏السلام و تدبیر آن حضرت موجب شد تا شیعیان تا حد زیادى اعضاى امت اسلامى قلمداد شوند، در عین حال، یک نکته اساسى همچنان منبع بحث و جدال بین شیعیان و سنیان باقى ماند. شیعیان بر این نکته تأکید داشتند که هیچ قانونى در امت نمى‏تواند الزام آور باشد مگر آنکه اعتماد به آن از طریق حضور جانشین عادل بر حق پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله تأمین شده باشد.

    به طور کلى، امت اسلامى نمى‏تواند وثوق یک قانون را تأیید کند، بلکه اعتبار آن به تأیید امام راستین علوى بستگى دارد. از این رو، در عین حال که شیعیان در انجام فرائض مذهبى و مبانى فقهى با سنیان نزدیک‏اند، آئین اساسى امامت و تأکید بر صاحب مقام ولایت وجه تمایز تشیع جعفرى را با تسنن مشخص مى‏سازد.

    آئین امامت، که اکنون مورد بحث قرار مى‏گیرد، در میان هواداران نخستین این مکتب با اعتقاد به وجود منجى امت اسلامى شناخته شده بود، اما به صورت فعلى نظام‏مند گردید.

    تکامل آئین امامت، از اعتقاد ساده به وجود رهبرى که عدالت اسلامى را براى مستضعفان به ارمغان آرد شروع و به مفهوم بسیار پیچیده امام غائب نهائى الهى انجامید و خط مشى تاریخ تشیع را در اسلام رقم زد. در آغاز، شرایط سیاسى و اجتماعى تحمل‏ناپذیر، موجب شد تا گروهى از مسلمین در انتظار رهبرى با فره ایزدى و مشابه با پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به سر برند؛ رهبرى که هر خطایى را اصلاح کند و امت را از تیره روزى و بیچارگى رهائى بخشد. آنها بر این باور بودند که دستیابى به چنین فرجى تنها از طریق یکى از خویشان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و دقیق‏تر یکى از اولاد حضرت على علیه‏السلام و حضرت فاطمه علیهاالسلام امکان‏پذیر است. اما این امیدها با وقوع مجموعه‏اى از ناکامى‏ها و شهادت رهبران دینى که مى‏کوشیدند تا رنج‏ها و دردهاى پیروان خویش را با قیام علیه حاکمیت سامان بخشند به یأس انجامید.

    این موضوع شروع به بسط یک تأکید مذهبى را در نقش امام علوى، که اکنون در پنهانى به سر مى‏برد و مطمئنا باز خواهد گشت را مشخص مى‏سازد. اعتقاد به منجى غائب از نظر انتقال صریحى در نقش ظاهرى امام بود که تا کنون بر آن تأکید گردید. اکنون این اعتقاد به امامان وجود داشت که آن بزرگواران صاحبان علم الهى هستند که آنها را قادر مى‏سازد تا پیشامدهاى آینده را پیش‏بینى کنند و از جمله زمان حکومت امام غائب نجات بخش را مشخص نمایند. جنبه‏هاى بسیار اندیشمندانه و خردمندانه آئین امامت در شرایطى ابراز شد که امامان سیاست سکوت ظاهرى سیاسى را از خود بروز دادند ولى به ادعاهاى عجیب و غریب دستیاران متعصب خود هم اعتراضى نکردند. این ادعاها مالکیت علوم باطنى از طریق نص را براى امام در بر مى‏گرفت. پس از آن، مسأله نص یکى از ارکان آئین امامت امامیه شد. در زیر خلاصه‏اى از آئین امامت تشریح مى‏گردد.

    نویسندگان امامیه، در ارائه اعتقادات شیعى، اصول دین را به پنج اصل تقسیم کرده‏اند:

    ۱. توحید: اعتراف به یگانگى خدا (الاقرار بالوحده)

    ۲. عدل: اعتقاد به عدل الهى

    ۳. نبوت: اعتقاد به نبوت

    ۴. امامت: اعتقاد به امامت

    ۵. معاد: اعتقاد به روز جزا

    به طور کلى، امامیه در چهار تا از این اصول (۱،۲،3و5) با سنیان وجوه مشترک دارند، گرچه در تفصیل با هم تفاوتهایى هست. در مورد اصل دوم، عدل، موضع امامیه شبیه معتزله است.

    در قرون سوم و چهارم هجرى (نهم و دهم میلادى)، وقتى بر مبانى کلامى مکتب امامیه کار مى‏شد، متکلمان شیعى اساسا آئین کلامى معتزله را پذیرفتند، اما همانند سازى با آن را رد کردند.

    عدل بدین معنى است که ساحت قدس الهى از هر شرى منزه است و از غفلت در آنچه واجب مى‏شمارد برى است. عدل از حُسن و قبح عقلى برخوردار است و انسان را به چنین آگاهى رهنمون مى‏سازد و خوبى را در نفس خود خوب و بدى را در نفس خود بد مى‏شمارد اعم از آنکه شارع (قانونگزار) آن را اعلام دارد یا ندارد.(۲۰)

    سنیان، چهارمین اصل یعنى امامت را، یک اصل اساسى مذهبى نمى‏پندارند(۲۱)، در حالى که شیعیان آن را اصلى محورى و اساسى مى‏نگرند. در حقیقت، بنیاد اعتقادات شیعى بر پایه اصل امامت قرار گرفته است.

    امام شیعه، بر خلاف خلیفه سنى، از طرف خدا تعیین شده است. خداى متعال خود به تنهایى امامان را یکى یکى تعیین کرده و در وصایتى که به پیامبرش صلى‏الله‏علیه‏و‏آله وحى شده اعلام داشته و اسامى جانشینان رسول حق صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را مشخص نموده است: این وصایت را فرشته وحى جبرئیل علیه‏السلام بر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نازل کرده و آن حضرت آن را بر امام على علیه‏السلام املاء نموده و متن و نسخه‏بردارى آن و غیره را جبرئیل و دیگر فرشتگان مقرب الهى که او را در این مناسبت مقدس همراهى مى‏کرده‏اند شاهد بوده‏اند.

    وصایت به چندین مهر طلائى ممهور است، که هر امامى از امام على علیه‏السلام گرفته تا آخرین امام یعنى امام دوازدهم مهدى موعود(عج) مهرى از آن را مى‏گشاید. هر امامى پس از آنکه مهر را باز کرد ملزم مى‏گردد تا دستورات مندرج در آن را دنبال کند. از این رو، سه امام اولى یعنى امام على علیه‏السلام ، امام حسن علیه‏السلام و امام حسین علیه‏السلام براى مقابله با امویان و مقاومت در برابر آنان برگزیده شده بودند، در حالى که سایر ائمه معصومین علیهم‏السلام انتخاب شدند تا سیاست سکوت سیاسى را تا زمان ظهور امام مهدى(عج)، امام منجى دنبال کنند و اینهمه بر طبق دستورات مصرّح در وصایت آنها پیش‏بینى شده بود.(۲۲)

    امامت عهد الهى و پیامبرش صلى‏الله‏علیه‏و‏آله است که اسامى امامان در «وصایت» مشخص شده‏اند. هیچ پیغمبرى بدون جانشین از نسل و اولاد خود نبوده، که آنان وارثان حقیقى علم پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بوده‏اند و امامان نیز وراثت را از پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و على علیه‏السلام دارند.(۲۳) امامت جایگاه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله میراث اوصیاء را در بر دارد. امام خلیفه الله و خلیفه‏الرسول صلى‏الله‏علیه‏و‏آله است. امامت جایگاه امیرالمؤمنینى دارد، که مسئولیت آن اجراى عدالت و هدایت زندگى مذهبى امت است. بالنتیجه، امامت، همچون نبوت، باید براى هدایت انسان بر اساس اراده الهى، در زمان خودش اعلام شود.

    رهبرى امام به رهبرى خود پیامبر هم از جنبه ظاهرى و هم از جنبه معنوى شبیه است، این بدان معنى است که امام با پیامبر در همه جنبه‏ها جز پیامبرى برابر است. و امام على علیه‏السلام ، در میان امامان و اوصیاء رسول‏الله صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از سیادت بر سایر ائمه برخوردار است و سید الاوصیاء مى‏باشد. امام همچون پیامبر، از دانش خاصى برخوردار بوده و میراث بر دانش همه پیامبران گذشته و اوصیاء آنان است. بدین ترتیب، امام رابط راه هدایت است، و بدون شناخت او نمى‏توان به هدایت دست یافت. امام، همچون پیامبر مورد لطف الهى قرار گرفته و پیش از آنکه خدا او را شاهد و حجت خود بر مردم قرار دهد از گناه و خطا مصونش داشته است و معصوم مى‏باشد.

    امام شهید است، بدین مفهوم که او در روز قیامت فرا خوانده مى‏شود تا گواهى دهد که چه چیزى به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله وحى شده است. او هم چنین شهادت مى‏دهد که چه کسانى او را شناخته و به امامتش اقرار کرده و چه کسانى او را تکذیب کرده‏اند. امام على علیه‏السلام شاهد است بدین معنى که او نبوت حضرت محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را شناخت و اعلام کرد. در هر زمان در میان امامان شاهدى وجود دارد که به عنوان شاهد براى مردم عمل مى‏کند و پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیز براى امام شاهد است.(۲۴)

    امام به عنوان حجت الهى از شایستگى‏هاى خاص برخوردار است و او را شایسته مى‏سازد تا علیه کسانى که قدرت الهى را منکر شده و نواهى او را دنبال کرده‏اند شهادت دهد. او تنها کسى است که حجت بر وجود ذات بارى و وجود وحى او در زمین است. در روز قیامت خدا حجت خود را عرضه مى‏دارد تا گناهکاران را مردود سازد و نتواند ادعا کنند نمونه قداست (امام) را نمى‏شناخته‏اند.(۲۵)

    نشان خاص امام، که امامیه بعدى بدان اعتراف کرده‏اند، عصمت اوست. در حالى که متکلمین سنى عصمت را شایستگى خاص پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏دانند، علماى شیعه بر این باوراند که چون امامت ادامه رسالت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله است و هدایت انسان پس از زمان پیامبر خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بدو سپرده شده، بنابراین جانشین غیر معصوم را در جایگاه این نهاد الهى نمى‏تواند بپذیرد. از این رو، امام، چون پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله باید از هر گناه مبرا و از هر آلودگى پاک باشد. تفاوت مابین این دو اعتقاد در آنجا مشخص مى‏شود که امام شیعه صاحب نور الهى است که از طریق پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به او رسیده است و این نور مردم را جذب مى‏کند و آنها را به سوى او مى‏کشاند. امامان علیهم‏السلام در این نور با پیامبر خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله شریکند و به عنوان صاحب به تمام فضائل متعالى همچون «شجره نبوت، خاندان رحمت؛… کلیدهاى خردمندى، عصاره علم، موضع رسالت، محل رفت و آمد فرشتگان و مخزن اسرار الهى» دست یافته‏اند.(۲۶)

    علاوه بر نور پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، امام وارث اسلحه‏هاى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیز هست که به صندوقچه (التابوت) اسرائیلى‏ها شباهت دارد و در هر خانه‏اى یافت شود، پیامبرى در آنجا و امامت در آن موضع قرار مى‏گیرد. بر طبق اعتقادات شیعه امامیه، پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، شمشیر، زره و نیزه کوتاه (عتره) خود را براى امام على علیه‏السلام گذاشت. مالکیت شمشیر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله عامل قطعى در احرازِ امامت و اطاعت تلقى مى‏گردد. این شمشیر ذوالفقار نام داشت که تن را مى‏شکافت و جبرئیل آن را از آسمان به ارمغان آورده بود. زره پیامبر به ذات الفضول، که لطف و مرحمت بدان بخشیده شده بود، شهرت داشت. این زره را قائم آل محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در زمان ظهورش به تن مى‏کند و تنها بر او برازنده مى‏گردد. اسلحه‏ها و علم پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در خانه او باقى مى‏ماند؛ بنابراین، امام هم علم و هم اسلحه‏ها را در هنگام شهادت به امام بعدى مى‏دهد. این بدان معنى است که امام تا جانشین خود را نبیند از دنیا نمى‏رود و به او «علم، کتابها و اسلحه‏ها» را مى‏سپارد.(۲۷)

    کتابهایى که امام بعدى آنها را از امام قبلى به ارث مى‏برد عبارتند از: ۱. جامعه (جامع، فراگیر) ۲. مصحف فاطمه علیهاالسلام (طومار نبوى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله فاطمه علیهاالسلام ) و ۳. جفر.

    ۱. جامعه طومارى است به درازى هفتاد ذراع و هر ذراع به اندازه بازوى پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بلند است و آن را پیامبر خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به امام على علیه‏السلام املاء کرده و حضرتش آن را نوشته است و راهنمایى‏هایى درباره حلال و حرام و تمام داورى‏هایى که مردم نیاز به آگاهى از آن دارند در آن درج شده و تا جزئى‏ترین موارد و تفصیلات را شامل مى‏گردد.

    ۲. مصحف فاطمه. طومارى است که اندازه آن سه برابر قرآن مجید مى‏باشد. شرایط گردآورى آن را امام صادق علیه‏السلام بیان فرموده‏اند. از آن حضرت روایت مى‏شود که وقتى حضرت فاطمه علیهاالسلام پس از ارتحال پدر بزرگوارشان حضرت رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در اندوه و غم زیاد بر سر مى‏بردند، خداوند متعال فرشته را به سوى او فرستاد تا وى را تسلى دهد. حضرت فاطمه علیهاالسلام صداى فرشته‏اى که با او سخن مى‏گفت را شنید و درباره این پیشامد عجیب با امام على علیه‏السلام عرض حال کرد. امام على علیه‏السلام از او درخواست کرد که وقتى صدا را مى‏شنود او را آگاه سازد. حضرت فاطمه علیهاالسلام چنین کرد و امام على علیه‏السلام هرچه را که فرشته به حضرت فاطمه علیهاالسلام گفته بود نوشت. مصحف فاطمه علیهاالسلام چیزى درباره حلال و حرام بیان نمى‏کند، امّا از پیشامدهاى آینده سخن مى‏گوید. در مقایسه با قرآن، امام مى‏گوید که مصحف مذکور شامل چیزهایى است که در قرآن وجود ندارد. هم‏چنین وصیت نهایى حضرت فاطمه علیهاالسلام را در بر مى‏گیرد و با اسلحه‏هاى پیامبر همراه مى‏گردد. نماد دیگر این مصحف آن است که نام همه کسانى که بر جهان حکومت خواهند کرد و اسامى پدرانشان در آن ذکر شده است.

    ۳. جفر. گلدانى است که از چرم گاو درست شده و در آن علم پیامبران، اوصیاء آنان و فضلاى بنى‏اسرائیل ثبت گردیده است. دو نوع جفر وجود دارد. جفر سفید (البیاض)، که زبور داوود، تورات موسى و انجیل عیسى و صحف ابراهیم، تمام علم حرام و حلال و مصحف فاطمه علیهاالسلام را شامل مى‏شود و جفر قرمز (الاحمر) که به نظر مى‏رسد کیفى چرمى باشد که اسلحه‏هاى صاحب السیف یعنى امام منجى در آن قرار گرفته و آن را در هنگام قیام خواهد گشود تا از دشمنان انتقام گیرد.

    از این رو، میراث امام بقاء دین را در شخص او تضمین مى‏نماید. او تنها کسى است که توانایى دارد دین را در زمان‏هاى مختلف تفسیر کند و «زمین جز با وجود امام بر مدار حق قرار نمى‏گیرد». در نتیجه، اگر شخصى بمیرد و امام خود را نشناسد در جاهلیت مرده است.

    علاوه بر اعتقاد به وحدانیت خدا، نبوت و معاد روز قیامت، اعتقاد به امامت امام بر حق صاحب الزمان، که رهبر معصوم و حافظ دین است ضرورى مى‏باشد. روح انسان بدون شناخت و معرفت امام عصر(عج) به رستگارى دست نمى‏یابد. شخصى از امام جعفرصادق علیه‏السلام مى‏پرسد: «آیا بر انسان واجب است امام خود را بشناسد؟» و آن حضرت پاسخ مى‏دهند: «خداى بزرگ و بلند مرتبه، پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را براى همه انسان‏ها فرستاد و او را حجت خود بر همه خلق در زمین قرار داد. از این رو، کسانى که به خدا و پیامبرش معتقدند و از او پیروى مى‏کنند و نبوت او را قبول دارند باید امام از میان ما را بشناسند و (اقرار کنند)».(۲۸)

    چون بدون امام امکان دستیابى مؤمنان به رستگارى وجود ندارد و خداى عادل که عالم را هدفمند آفریده جهان را براى بقاء بدون رهبر (امام) رها نکرده است. سنجیده نیست که تصور شود خدا بشر را مکلف سازد بى‏آنکه هدایت مناسب را براى انجام آن مقرر دارد. خداوند متعال تکالیف را مقرر داشته تا انسان‏ها به پاداش عظیم عبودیت الهى، که هدف آفرینش است، دست یابند، ولى تنها از طریق پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و امامان علیهم‏السلام حرکت در مسیر پاداش به نتیجه مى‏رسد.

    بنابراین، امام مسئولیت تبیین وظایف و دستورات دینى را عهده دار است، در نتیجه، امام علیه‏السلام مؤمنان مکلف را به منظور حسن انجام وظایف دینى‏اشان همراهى و هدایت مى‏کند. این بدان معنى است که در هر عصرى امامى وجود دارد که یا ظاهر است و یا مستور، که عالم به حلال و حرام اسلام بوده و مردم را به راه خدا فرا مى‏خواند. ولى زمانى هم مى‏رسد که مردم بدون امام ظاهر زندگى مى‏کنند. این اتفاق زمانى روى مى‏دهد که خدا مردم را غضب کرده و توانایى دیدار با امام غائب را ندارند، در حالى که او مردم را مى‏بیند.(۲۹) غیبت حالتى است که خدا آن را براى امام علیه‏السلام مقرر فرموده تا از خطر کشته شدن توسط دشمنانش مصون بماند.

    از این رو، امام دوازدهم، حضرت محمدبن الحسن العسکرى در سال ۲۶۰ هجرى (۸۷۴ ـ ۸۷۳ میلادى) در پرده غیبت فرو رفت و به زندگى خود تا آن زمان که خدا مصلحت داند ادامه خواهد داد؛ آنگاه خدا به او فرمان مى‏دهد تا دوباره ظهور کند و بر امور جهان تسلط یابد و سیطره قدرت او بر همه عالم گسترده شود و عدالت و مساوات را به دنیا بازگرداند. در این دوره اختفاء، امام علیه‏السلام هرگز ارتباط خود را کاملاً با پیروانش قطع نمى‏کند، بلکه سخنگویانى دارد، که همان فقهاى فاضل با تقوایند، که از جانب او عمل مى‏کنند و شیعیان را در امور دینى راهنمایى مى‏نمایند.

    آئین امامت، چنانکه امامیه بر آن اعتقاد دارند، به وضوح بسط آن را از یک اعتقاد ساده به نقش امام منجى تا عقیده جزمى به رهبرى دینى با همه پیچیدگى‏هاى کلامى‏اش را نشان مى‏دهد. این بسط نظریه، نتیجه اجتناب‏ناپذیر تجربیات شیعه در بر قرارى یک خلافت علوى بود، که با مقاومت بسیار زیاد مواجه شد و به ناکامى‏هاى سیاسى انجامید.

    این ناکامى‏ها و ناملایمات زمینه را براى بسط دینى در تشیّع نهاد و وجود آن را با فراز و نشیب‏هاى بسیار در مواجهه با سرکوبگرى از جانب سنیان تأمین نمود.

    زمینه تاریخى غیبت امام دوازدهم(عج)
    امام دوازدهم، حضرت محمدالمهدى(عج) (متولد ۲۵۶ هجرى / ۸۶۹ میلادى)، در سامره پایتخت جدید عباسیان که حدود شصت مایلى شمال بغداد قرار دارد، در سال ۲۶۰ هجرى (۸۷۴ ـ ۸۷۳ میلادى) ناپدید شد. در نتیجه، دوره قبل از غیبت امامت شیعیان متعادل با دوره سامره خلافت عباسیان (۸۹۲ ـ ۸۳۶ میلادى) منطبق است. گرچه کاهش تدریجى قدرت خلفاى عباسى با قیام فرمانروایان حاکم از طریق نیروهاى مسلح از قبل وجود داشت، لکن دوره سامره شاهد فروپاشى اقتدار خلفا بود. این دوره روزهاى قاطع تاریخى تاریخ امامت را نشان مى‏دهد، چون مسأله امامت دوباره مطرح شد و انشعابى را در گروه شیعى پدید آورد. با احتمال زیاد، موقعیت حیرت زائى که با وحشى‏گرى عباسیان علیه اعقاب امام صادق علیه‏السلام از یکسو انجام گرفت و حیرتى که در مورد جانشینى امام حسن عسکرى علیه‏السلام (شهادت ۲۶۰ هجرى / ۸۷۴ ـ ۸۷۳ میلادى) در سامره از سوى دیگر روى داد، عوامل مهمى بودند که در تکوین نظریه غیبت امامت شیعه امامى سهم داشتند.

    مدینه همچنان مرکز فکرى و مذهبى شیعیان متعادل که پیرو امام باقر علیه‏السلام و امام صادق علیه‏السلام معروف به صادقین (دو صادق) بودند باقى ماند. ظاهرا، خلفاى عباسى با رهبرى علویان در مدینه به دیده شک و تردید مى‏نگریستند. امامان علوى پس از شهادت امام حسین علیه‏السلام در کربلا نقش فعال سیاسى به عهده نگرفتند. به نظر مى‏رسد از زمان امام صادق علیه‏السلام به بعد، تغییر مشخصى در نقش امامان علیهم‏السلام پدیدار شده باشد و دوره‏اى از جهت یابى دوباره اعتقاد به امامت به شکل رهبر دینى صلح جو آغاز گردید. امامان علوى نسل امام حسین علیه‏السلام به صورت شخصیت‏هاى منصوص الهى که بر اساس شایستگى‏هاى دینى خاص و نه مطالبات سیاسى تعیین شده‏اند مورد توجه قرار گرفتند. با این زمینه، امام معصوم تا عصر ظهور امام منجى، مهدى قائم(عج)، بى‏آنکه مطالبه سرنگونى خلفاى نامشروع را داشته باشد مى‏تواند وظایف خویش را انجام دهد.

    عباسیان، که با انقلاب خود بر پایه دستکارى انحرافى آرمان‏هاى شیعى امام منجى به قدرت رسیدند، حتى پس از آنکه مذهب سنت را پذیرفته بودند، به سرعت به این آرمان چنگ زدند تا اقتدار خلافت خود را تقویت بخشند. عباسیان کوشیدند تا به اقتدار خود رنگ مذهبى دهند، به ویژه آنکه در برابر چالش امامان شیعى در مرکز اسلامى مدینه روبه‏رو شده بودند که شخصیت آنان به عنوان وارثان حقیقى و بر حق علم الهى مطرح بود.

    به همین دلیل، با شروع امامت امام موسى کاظم علیه‏السلام (شهادت ۱۸۳ هجرى / ۸۰۰ ـ ۷۹۹ میلادى)، جانشین امام صادق علیه‏السلام ، تمام امامان علیهم‏السلام یا به زندانى سیاسى محکوم شدند یا به عنوان مظنون در پایتخت عباسیان، دور از مدینه تحت نظر قرار گرفتند. امام کاظم علیه‏السلام بیشتر دوران عمر خود را در زندان هارون الرشید، خلیفه مقتدر عباسى، در بغداد گذراند تا در سال ۱۸۳ هجرى در زندان به شهادت رسید. امام رضا علیه‏السلام ، جانشین آن حضرت توسط مأمون به عنوان ولیعهد خلافت منصوب شد، اما به فاصله کمى در سال ۲۰۲ هجرى (۸۱۸ ـ ۸۱۷ میلادى) در شرایط مشکوکى در طوس به شهادت رسید.(۳۰) امام محمدتقى (جواد) علیه‏السلام ، جانشین امام رضا علیه‏السلام که تنها در سن هشت سالگى عهده دار امامت گردید، تحت نظر شدید مأمون در بغداد قرار داشت. پس از آن، به او اجازه داده شد تا به مدینه باز گردد و در آنجا اقامت گزیند تا آن که در سال ۸۳۴ میلادى خلیفه عباسى معتصم او را فرا خواند و سال بعد از آن او را در بغداد به شهادت رساند. امام على‏نقى (هادى) علیه‏السلام جانشین آن حضرت شد، در حالى که بیشتر از نه سال از سن او نگذشته بود. ولى دوران امامت طولانى امام هادى علیه‏السلام و احتمالاً نبود علوى برجسته دیگرى در این زمان باعث شد تا گستره امامت او بیشتر از پدرش، امام جواد علیه‏السلام ، شناخته شود. این امام بزرگوار و جانشین او، امام حسن عسکرى علیه‏السلام ، که به عسکریین (دو عسکرى) معروف شدند، همزمان با خلفاى سامره مى‏زیستند و زوال کامل خلفاى عباسى را نظاره‏گر شدند.

    فروپاشى خلافت عباسى و مواضع آخرین امامان علوى (۸۷۴ ـ ۸۳۴ میلادى)
    امام على بن محمدالهادى علیه‏السلام ، معروف به نقى (پاک، منزه و معصوم) و امام حسن بن على العسکرى علیه‏السلام (که بخاطر بازداشت و نگهدارى آنحضرت در دارالعسکر (اردوگاه لشکر)، نام دیگر سامره، به امام عسکرى علیه‏السلام شهرت یافتند)، با شش خلیفه عباسى، که پس از مرگ مأمون (۸۳۳ میلادى) روى کار آمدند، معاصر بودند. این شش خلیفه عبارت بودند از ۱. معتصم (متوفى ۲۲۲ هجرى / ۸۴۲ ـ ۸۴۱ میلادى)، ۲. واثق (متوفى ۲۳۲ هجرى / ۸۴۷ ـ ۸۴۶ میلادى)، ۳. متوکل (متوفى ۲۴۷ هجرى / ۸۶۲ ـ ۸۶۱ میلادى)، ۴. منتصر (متوفى ۲۴۸ هجرى / ۸۶۳ ـ ۸۶۲ میلادى)، ۵. مستعین (متوفى ۲۵۲ هجرى / ۸۶۶ ـ ۸۶۷ میلادى) و ۶. معتز (متوفى ۲۵۵ هجرى / ۸۶۹ ـ ۸۶۸ میلادى). با دستیابى متوکل به خلافت عباسى در سال ۲۳۲ هجرى (۸۴۷ ـ ۸۴۶ میلادى)، خلافت وارد مرحله جدیدى از سیاست مذهبى گردید که تغییرات مهمى را در چشم انداز شیعیان به وجود آورد. براى امامان علوى علیه‏السلام بیهودگى هر کوششى براى برقرارى خلافت علوى، به ویژه آنچه در مورد امام على‏الرضا علیه‏السلام در سال ۲۰۲ هجرى (۸۱۷ میلادى) رخ داد و به شهادت آن حضرت منجر گردید، مشخص شد. در نتیجه، به نظر مى‏رسد این امامان علیهم‏السلام ایده استقرار خلافت مشروع در آینده را با ظهور امام غایب علیه‏السلام از پرده غیبت مصلحت دیده باشند. ایده امام غایب که از طریق نمایندگان خاص خود، که سفیر یا کارگزار (دلیل) امام علیه‏السلام بودند. وظایف خود را انجام مى‏دهد به دوره سامره منسوب مى‏شود. در این دوره امامان علیهم‏السلام بیشتر عمر خود را تحت نظر قرار داشتند یا در زندان در حبس به سر مى‏بردند. در واقع مسعودى مورخ (متوفى ۳۴۴ هجرى / ۹۵۶ ـ ۹۵۵ میلادى) در اثبات الوصیه گزارشى ارائه مى‏دهد که دلالت بر بسط تدریجى نهادى دارد که ائمه سامره علیه‏السلام آن را به وجود آوردند تا پیروانشان از طریق وکلاى آنها با آن بزرگواران در تماس باشند. گزارش موضوعى را شرح مى‏دهد که امام هادى علیه‏السلام در سامره به ندرت با مردم اختلاط مى‏کرد و با هیچ کس جز دستیاران و خانواده بلافصل خود در تماس نبود. چون فرزندش امام عسکرى علیه‏السلام به جانشینى آن حضرت رسید بیشتر اوقات از پشت پرده با شیعیان سخن مى‏گفت تا ایشان خود را براى غیبت امام بعد از او آماده سازند.(۳۱)

    دوره سامره نیز وزش بزرگى از ایده بیعت عباسیان در استقرار شکل اسلامى حکومت به شمار مى‏آید تا خلافت ظالمانه خود را متجانس با نظریه سیاسى شیعى، چنانکه مأمون به همین نتیجه منطقى رسیده بود و حتى عنوان «امام» را براى مشخص سازى قدرت جائرانه خود قرار داده بود، نشان دهد(۳۲). خلفاى بعد از متوکل (متوفى ۸۶۱ میلادى) تنها به دست نشاندگانى از امراى ارتش تنزل یافتند، که غالبا فقط آنها را عزل و نصب مى‏کردند. دوره امامت طولانى امام هادى علیه‏السلام (۸۶۸ ـ ۸۳۵ میلادى) بر کاهش اقتدار خلفا و تلاش بى‏ثمر آنها بر حفظ امتیازاتشان منطبق بود. در نتیجه، امام هادى علیه‏السلام و امام عسکرى علیه‏السلام که توسط دستیاران صدیق و صمیمى خود یارى مى‏شدند و اینان با شیعیان بغداد و دیگر شهرهاى امپراطورى عباسى در تماس نزدیکتر قرار مى‏گرفتند، قادر بودند تا در سطوح حکومتى نفوذ کنند. احتمالاً، امامان دهم و یازدهم علیهماالسلام تشخیص دادند که قیام امام علوى علیه‏السلام به عنوان قائم و مهدى در آینده نزدیک نمى‏تواند سیر حوادث را تغییر دهد و جز ایجاد خطر ناآرامى و اختلاف در امت اسلامى دستاورد حقیقى دیگرى در پى نخواهد داشت.(۳۳)

    الهامات توده‏هاى شیعى براى آینده عادلانه‏ترى تحت حکومت مشروع امام شیعى در این زمان نمى‏توانست به اعتراض مؤثرى در برابر آشوب فزاینده سیاسى سامره بیانجامد. تعویق انقلاب مورد انتظار به دوره ظهور قائم آل محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و اصلاح صحنه آشوب سیاسى امرى اجتناب‏ناپذیر بود و عبارت «آینده نزدیک» در ظهور آن حضرت به صورت یک واژه حقیقى مذهبى براى زمان «آینده» نامشخص در آمد. حوادث تاریخى قرون گذشته، حداقل این نکته را به رهبران شیعیان متعادل و به تدریج به پیروان آنها آموخته بود که براى استقرار جامعه آرمانى اسلامى و سرنگونى نظامهاى حاکم موجود در انتظار به سر برد تا مصلح نجات بخش دین تحت هدایت الهى قیام کند و تنها خداست که پیروزى مهدى(عج) را تضمین مى‏کند.

    در حکومت متوکل، سیاست سازش با علویان یکمرتبه کنار گذاشته شد و خشونت بى‏رحمانه جایگزین آن گردید. در سال ۲۳۶ هجرى (۸۵۱ میلادى) به دستور متوکل، بارگاه ملکوتى امام حسین علیه‏السلام در کربلا، که الهام بخش امامان علیهم‏السلام و پیروان آنها بود و زیارت این مرقد مطهر را به صورت عمل بسیار ارزشمند عبادى مى‏نگریستند ویران شد و شرارت متوکل از این مرحله هم فراتر رفت و خط هوادار علویان مأمونى را هم بر عکس کرد. متوکل در سال ۲۴۳ هجرى (۸۵۷ میلادى) در نتیجه سعایت‏ها و اتهاماتى که حاکم او را در مدینه علیه امام هادى علیه‏السلام مبنى بر تهیه عِدّه و عُدّه علیه خلافت وارد ساخت، به یکى از افسران ارشد خود دستور داد تا امام علیه‏السلام را با دعوت از مدینه به سامره بیاورد. اتهاماتى که علیه این امام معصوم علیه‏السلام وارد شد تفاوتى با آنچه در مورد اسلاف پاکش از قبل وارد شده بود نداشت.

    این اتهامات عبارت بودند از اینکه امام علیه‏السلام به منظور طغیان علیه حکومت به جمع‏آورى نیرو مى‏پردازد، یا او پیروان زیادى دارد که مى‏توانند حاکمیت خلیفه را با یک اشاره او سرنگون کنند. امام هادى علیه‏السلام را در قالب یک دعوت در پى فرمان متوکل دستگیر و به سامره آوردند، و آن حضرت را تحت نظر قرار دادند. احتمالاً، حکومت خطر جدى را از ناحیه آن بزرگوار احساس نکرده بود، زیرا به آن حضرت اجازه داده شد تا با شیعیان دیدار کند و در محدوده شهر آزادانه حرکت نماید. دوباره، متوکل با تمام توان کوشید تا براى امام هادى علیه‏السلام ایجاد مزاحمت کند و به آن بزرگار اهانت نموده و او را بى‏احترام سازد.

    متوکل، بسیارى از اوقات امام علیه‏السلام را به دارالخلافه احضار مى‏کرد با این هدف که او را بکشد یا مورد تحقیر و توهین قرار دهد و اغلب خانه او را مورد بازرسى قرار مى‏داد. در این زمان به نظر مى‏رسد امام علوى آنچنان شخصیتى مقتدر، متقى، عالم و فاضل در میان مردم شناخته شده باشد که قتل او احساسات ضد حکومتى را در میان شیعیان برانگیزاند. ابن خلدون گزارشى را از یکى از این بازجویى‏ها روایت مى‏کند. به موجب این روایت متوکل اطلاعاتى دریافت مى‏دارد که امام هادى علیه‏السلام مسلح است و نامه‏هاى ضد حکومتى از شیعیان دریافت مى‏دارد که با اسلحه‏ها در خانه او مخفى نگه داشته شده‏اند.

    او، تعدادى از سربازان گارد خود را به خانه امام علیه‏السلام مى‏فرستد تا در نیمه شب در خانه‏اش را بشکنند و بى‏اجازه وارد شوند و به بازرسى منزل بپردازند. سربازان گارد چنین کردند و چون وارد منزل امام علیه‏السلام شدند آن حضرت را تنها در اطاقش یافتند که در حال عبادت رو به قبله نشسته و به تلاوت قرآن مشغول است.

    آنان امام هادى علیه‏السلام را در همان حالت دستگیر کردند و نزد خلیفه، که به مى‏گسارى مشغول بود، بردند. متوکل با احترام آن حضرت را پذیرفت و اعلام داشت که گزارش رسیده در مورد اسلحه‏ها و نامه‏ها بى‏اساس بوده است. آنگاه خلیفه جام شرابى به آنحضرت تعارف کرد و امام علیه‏السلام از او خواست تا وى را از نوشیدن آن معذور دارد.

    خلیفه سپس از آن حضرت خواست تا چند بیتى براى او آواز بخواند. ولى امام علیه‏السلام از این فرصت به نیکوترین وجه ممکن بهره جست و به تلاوت آیاتى از قرآن مجید پرداخت. محور معنوى آیات چنان خلیفه و درباریان را تحت تأثیر قرار داد که همگى را به گریه انداخت.

    خلیفه در آخر از امام علیه‏السلام تقاضا کرد تا قرض آن حضرت را بپردازد و امام علیه‏السلام پاسخ دادند که حدود چهار هزار دینار بدهکاراند. متوکل این مبلغ را پرداخت کرد و آن حضرت را به خانه‏اشان فرستاد.(۳۴)

    گزارش ابن خلدون نمونه‏اى از فشارهاى سیاسى بر امامان علیهم‏السلام دوره سامره را نشان مى‏دهد حتى علویان‏حجاز هم در شرایط تأسف بارى مى‏زیستند، چنانکه ابوالفرج الاصفهانى در کتاب مقاتل الطالبیین (اوضاع قتل عام اعقاب امام على بن ابیطالب علیه‏السلام ) به شرح آن مى‏پردازد.

    این اثر یکى از مهمترین منابع مطالعات قیام‏هاى گوناگون شیعى در دوران خلافت عباسى است. او اسامى علویانى را که در حکومت متوکل به شهادت رسیدند ذکر مى‏کند و در مقدمه آن از دشمنى‏هاى متوکل با خاندان پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله سخن مى‏آغازد و اظهار مى‏دارد که زنان حجاز براى پوشش خود چادرى نداشتند. بسیارى از آنها در موقع نماز مشترکا از یک چادر استفاده مى‏کردند.(۳۵)

    قتل متوکل در سال ۲۴۷ هجرى (۸۶۲ ـ ۸۶۱ میلادى) با دوره کوتاه حکمرانى منتصر همراه شد. در این دوره، منتصر مقررات ضد علوى پدرش را ملغى کرد. مستعین (۸۶۶ ـ ۸۶۲ میلادى)، جانشین او، همین رویه را دنبال کرد و امام هادى علیه‏السلام در این سالها با آزادى بیشترى زندگى مى‏کرد. قاعدتا، امام هادى علیه‏السلام ، در همین سالها، عثمان العمرى (متوفى به سال ۲۶۰ یا ۲۶۱ هجرى / ۲۷۵ ـ ۲۷۴ میلادى) را به نمایندگى خود در بغداد منصوب کرده است. عثمان العمرى پس از این هم در زمان امام عسکرى علیه‏السلام و هم آغاز امامت امام مهدى(عج) در این مسئولیت ابقاء شد. وظیفه راهنمایى و سازماندهى ساختار مرکزى شیعیان متعادل به تدریج به نمایندگان (کارگزاران) امامان علیهم‏السلام واگذار شد و اینان راهبرد ائمه علیهم‏السلام را با عنایت به سیاست سکوت سیاسى ادامه مى‏دادند و تا حد زیادى مسئولیت نهادینه سازى و تبلور آئین امام غایب(عج) که امامان علیهم‏السلام آن را تنظیم فرموده بودند، به عهده داشتند.

    در طول خلافت معتز (۸۶۹ ـ ۸۶۶ میلادى)، ظن عباسیان در مورد فعالیتهاى امامان علیهم‏السلام موجب شد تا بار دیگر آزادى نسبى آنان سلب شود و دوباره تحت فشار شدید قرار گیرند و سرانجام امام هادى علیه‏السلام در سال ۲۵۴ هجرى (۸۶۸ میلادى) توسط خلیفه معتز به شهادت رسید.

    دوره سامره بعد از معتز به پایان خود نزدیک شد، و بعد از او مهتدى (۲۵۵ هجرى / ۸۶۹ میلادى) و معتمد (۲۵۶ هجرى / ۸۷۰ میلادى) روى کار آمدند. معتمد آخرین خلیفه‏اى است که در سامره اقامت گزید. وى در سال ۸۹۲ میلادى تصمیم گرفت به بغداد باز گردد تا جاه‏طلبى‏هاى برادر و نائب السلطنه خود، موفق، را که مالک الرقاب پایتخت قدیمى خلافت عباسیان شده بود، مهار کند. امپراطورى عباسى دیگر تجزیه شده بود و حکومت مرکزى توانایى سیطره مؤثر بر ولایات پراکنده را نداشت. قیام زنج در عراق جنوبى از یک سو و دست اندازى رهبران ایالتى در ولایات فارس و مصر و سوریه از سوى دیگر قدرت مرکزى را به حد کافى تضعیف کرده بود. امام عسکرى علیه‏السلام (متولد ۲۳۲ هجرى / ۸۴۵ میلادى)، جانشین امام هادى علیه‏السلام ، در این دوره از هرج و مرج عمومى و سرگردانى خلفاى عباسى دوران امامت خود را مى‏گذارند. در این شرایط بسیار دشوار و با توجه به نگرش ضد علوى معتمد، امام عسکرى علیه‏السلام که در سن ۲۲ سالگى پس از شهادت پدر بزرگوارش به امامت رسیده بود، حتى از حداقل آزادى ملاقات با شیعیانش نیز محروم نگه داشته شد.

    امام عسکرى علیه‏السلام ، در طول هفت سال امامت خود در خفا و تقیه زندگى مى‏کرد. به نظر مى‏رسد شیعیان از دیر باز آئین تقیه را در اعتقادات حقیقى خویش بسط دادند تا خود را در برابر اکثریت اهل تسنن یا حاکمان سنّى مذهب حفظ کنند. امامان علیهم‏السلام استفاده از تقیه را ترویج و ترغیب نمودند و حتى آن را بر پیروان خود واجب کردند، تا از برقرارى حکومت علوى سخن نگویند و سرنگونى خلفاى غاصب را ابراز نکنند. با احتمال زیاد، کاربرد این اصل شیعیان متعادل را از بیان آشکار عقاید حقیقى خود بازداشت به گونه‏اى که از سوء تفاهم خصومت آفرین جلوگیرى کرد و آنها را مشتاق کرد تا خود را به صورت اجتماعى با امت اسلامى همانند کنند و هم رنگ جماعت کردند. بعضى اوقات امام عسکرى علیه‏السلام را به زندان مى‏انداختند و سپس آن حضرت را آزاد مى‏کردند. به طور کلى، معتمد نگرش انعطاف‏ناپذیر و خشن و تحمل‏ناپذیر پدرش، متوکل، را نسبت به امام علوى پذیرفت.

    در چنین شرایط سختى امام عسکرى علیه‏السلام مسئولیتهاى دشوار رهبرى شیعیان را تحت نظر شدید و خشن خلیفه، که به مراتب سخت‏تر از دوران پدرش بود، به عهده داشت.

    نهاد وکالت (نیابت) پیامد این ماجرا بود که در آن امام علیه‏السلام دیگر نمى‏توانست پیروان خود را مستقیما بپذیرد یا شخصا با آنها رابطه داشته باشد. بنابراین، امام حسن عسکرى علیه‏السلام نائب خود را براى راهنمایى شیعیان در امور مذهبى آنان و دریافت خمس که مالیاتى است که در اهداف مقدس مذهبى و نیز اداره امور سادات صرف مى‏شود و تحت نظر و با اجازه امام معصوم مصرف مى‏گردد، منصوب نمود. ملاقاتهایى بین نواب یا کارگزاران امام صورت مى‏گرفت عمدتا در کرخ، منطقه بازرگانى بغداد انجام مى‏شد. اینان عمدتا در این منطقه که پایگاه قوى شیعیان بود اقامت گزیده بودند و در حداقل با امامان ملاقات مى‏کردند و این دیدارها بسیار سرّى بود تا توجه مقامات دولتى بدان‏ها جلب نشود. کارگزاران امام علیه‏السلام داد و ستد مى‏کردند. از این رو، براى مثال، عثمان العمرى روغن فروشى مى‏کرد و به السمّان (روغن فروش) مشهور شد.

    این راهى بود تا هویت حقیقى خود را به عنوان نایب یا کارگزار امام علیه‏السلام پنهان دارد. شیعیان وجوهات شرعى خود را به عثمان مى‏سپردند و او آنها را در حلب‏هاى روغن جاسازى مى‏کرد و پنهان مى‏نمود و با رعایت شرایط دشوار تقیه و هشیارى کامل و اعمال مسائل امنیتى به محضر مقدس امام عسکرى علیه‏السلام مى‏برد.(۳۶)

    در پى شهادت امام عسکرى علیه‏السلام در سال ۲۶۰ هجرى (۸۷۴ میلادى)، سازمان مرکزى نیابت تنها مجرایى بود که از طریق آن تعالیم امامان مقیم سامره ادامه مى‏یافت و تبلیغ مى‏شد و حتى پیش از آن وقتى که مسأله جانشینى آن امام مورد بحث و گفتگو بود. هم چنین، نهاد نیابت زمینه را براى فقهاى برجسته شیعه فراهم آورد تا رهبرى مذهبى شیعیان اثنى عشرى را در غیبت امام دوازدهم، که در پرده غیبت به سر مى‏برد و منجى موعود اسلامى است، به عهده بگیرند. به علاوه، نیابت امام علیه‏السلام بقاء مذهب امامیه را در فراز و نشیب‏هاى قرون بعدى بیمه کرد. در حقیقت، خشونت عباسیان و نگرش انعطاف‏ناپذیر آنان به امامان علوى به شیعیان متعادل آموخت تا خود را براى دوره‏اى که ارتباط مستقیم با امام علیه‏السلام ناممکن است آماده سازند. وقتى اعلام شد جانشین امام عسکرى علیه‏السلام در پرده غیبت به سر مى‏برد و سرپرستى جامعه امامیه در ید نواب امام (کارگزاران امام) قرار گرفته و اینان مستقیما توسط امام عسکرى علیه‏السلام و جانشین او امام محمد المهدى(عج) تعیین شده‏اند، کارگزاران امام ساختار مذهبى و اجتماعى جامعه شیعه امامیه را عهده دار گشتند. مطالعه پدیده نجات بخشى در مذهب امامیه در واقع مطالعه جزئیات، نظام‏مندى و تبلور آئین امامت امام مهدى(عج) توسط نوابى است که مستقیما از جانب امام علیه‏السلام به کارگزارى آن حضرت منصوب شده‏اند و پس از آنها این مسئولیت به راویان احادیث آن حضرت در میان شیعیان (فقهاى شیعه، مجتهدین) که به تعبیرى نائب عام‏اند، واگذار گردیده است.

    طبقه‏بندى اجتماعى و سیاسى علماى اولیه امامیه: از کلینى تا طوسى
    منابع اصلى این اثر حاصل تلاش‏هاى فکرى فقهاى امامیه بوده که در جوامع تسنن در اقلیت مى‏زیستند و از درون و برون با چالش‏هاى زیادى روبه‏رو بوده‏اند. این چالش‏ها در مکتب امامیه نهضتى به وجود آورد تا احادیث و روایات بازنگرى، وارسى، طبقه‏بندى و تنظیم گردند و در تکامل آئین امامت امام غائب(عج) نقش قاطعى را بازى کرد. مى‏توان با اطمینان اظهار داشت که مباحث مورد بحث این علماى برجسته مباحثى واقعى بودند که نیروى فکرى و اجتماعى آنان را صرف مى‏کرد تا نه تنها از ترویج عقاید جزئى درباره امام دوازدهم(عج) کوتاهى نکنند، بلکه نگرش‏هاى خود را در پرتو نقادى مخالفان و حتى خود امامیه اصلاح نمایند. این دوره نه تنها دوره چالش براى علماى برجسته شیعه محسوب مى‏شد، بلکه حتى علماى سنى هم در فعالیتى مشابه در حمایت از موقعیت آئینى خود درگیر بودند. در عین حال، تفاوت عمده اساسى بین این دو نهضت فکرى موجب شتاب در طبقه‏بندى اعتقادات هر یک شد. در حالى که اعتقادات اهل سنت از حمایت حاکمیت و قدرت سیاسى بر خوردار بود و شکل اعتقادات رسمى دولتى را یافته بود و بنابراین، ابزار و امکانات لازم را براى تعدیل خود تحت واقعیت‏هاى اجتماعى و سیاسى زمان در اختیار داشت، در مقابل، تشیع وادار شد تا سیاست تقیه را در جامعه سنّى پیش گیرند و به صورت وجودى جهت دار مسیر خود را ادامه دهد.

    در نتیجه، فعالیت‏هاى فکرى شیعیان به سوى ملاحظات نظرى مسلط آئینى خود جهت یافت. حتى پس از آن، این نظام‏مند سازى آئینى مدتها در انتظار دوره‏اى امن و مساعد به سر برد و با تأسیس سلسله شیعى آل بویه (۴۴۷ ـ ۳۲۰ هجرى / ۱۰۵۵ ـ ۹۳۲ میلادى) به ظهور پیوست. در عین حال، تأسیس حکومت آل بویه و حمایت آنها از مکتب تشیع مستقیما بر تعالى فکرى و پالایش آئین‏هاى امامیه در این دوره اثرى نداشت، با احتمال زیاد، قطع امامت و بسط دوره قبلى نیابت (وکالت) شخصیت‏هاى برجسته شیعه در طى سالهاى ۳۲۹ ـ ۲۶۰ هجرى (۹۴۱ ـ ۸۷۳ میلادى)، دوره غیبت صغرى، عوامل اصلى بودند که در تهیه متون برجسته شیعى توسط علماى برجسته امامیه سهم عمده را داشتند. دوره وکالت به تفصیل در فصل سوم مورد بحث قرار خواهد گرفت. در این مرحله، بررسى اختصارى نویسندگان منابع اولیه امامیه و رابطه روند عقایدشان با محیط سیاسى و اجتماعى موجود مفید به نظر مى‏رسد.

    توجه به این نکته حائز کمال اهمیت است که اکثر علماى برجسته شیعه بین قرون چهارم و پنجم هجرى (دهم و یازدهم میلادى) در بغداد مى‏زیستند و آثار گرانبهاى خود را در این شهر به وجود آورده‏اند.

    بسیار قبل از آن هم، از زمان امام جعفر صادق علیه‏السلام به بعد، اکثر امامان شیعه بخشى از عمر خود را در بغداد گذراندند و حتى دو نفر از آنان (امام هفتم و امام نهم)، در این شهر به شهادت رسیدند و در قبرستان قریش واقع در محله کرخ بغداد مدفون گردیدند، که بعدها به نام امام کاظم علیه‏السلام و امام جواد علیه‏السلام ، کاظمین (دو کاظم) نام گرفت و خود شهرى شد که از بقعه و بارگاه این دو امام معصوم اعتبار یافت. در کرخ خاندانهاى شیعى کوفه اقامت گزیده بودند و به مرکز بازرگانى و اقامت شیعیان تبدیل شده بود.

    علماى شیعه از همان روزهاى نخستین تأسیس بغداد یا در این پایتخت خلافت عباسیان موقتا اقامت مى‏گزیدند و یا در رفت و آمد بسیار با آن بودند. در این دوره سالهایى بود که آنها با دربار خلافت و دستگاه وزارت، به ویژه در دوره استیلاى برمکیان رابطه برقرار نمودند.(۳۷)

    شیعیان بغداد به عنوان طبقه قدیمى بازرگانى عراق مشهور شده بودند و بخشى از مسئولیت آنها حمایت و جانبدارى از تعدادى از علماى شیعه بود. این علماى برجسته شخصیت‏هاى اولیه‏اى مانند هشام بن الحکم، على بن یقطین و خاندان او، نوبختى‏ها، قولویه‏ها و شریف احمد، شریف مرتضى و شریف رضى را در میان خاندان‏هاى برجسته بعدى شامل مى‏شد که همگى در بغداد زندگى مى‏کردند. بعضى از این خاندان‏ها از طبقات بالاى اشرافى بودند و از موالى ناراضى غیرعرب کوفه در اجتماع ارتجاعى بغداد حمایت مى‏نمودند. به مرور زمان حضور و تمرکز شیعیان در آن ناحیه بیشتر احساس مى‏شد، تابین قرون سوم و پنجم هجرى (نهم و یازدهم میلادى) که بغداد به صورت متنفذترین مرکز تحت رهبرى علماى امامیه در آمد. چنانکه در فصل سوم خواهیم دید، نوّاب اربعه امام دوازدهم (عج) در طول غیبت صغرى، که نقطه توجه ویژه امامیه بودند، در بغداد مى‏زیستند، و مراقد مشرفه آنها در بخش قدیمى شهر قرار دارد، که حتى امروزه هم مورد توجه خاص شیعیان بوده و از مراکز زیارتى آنان به شمار مى‏آید.

    در میان علوم اسلامى، علم حدیث، علماى اسلامى بسیارى را به خود جذب کرد. حدیث از علوم نقلى به شمار مى‏آید و گردآورندگان آن باید احادیث را خود «بشنوند» و به منظور ثبت و نقل آنها براساس سلسله اسناد اجازه بگیرند (اجازه روایتى). از این رو، بغداد، محلى بود که علماى اسلامى از اقصى نقاط امپراطورى اسلامى در آن رفت و آمد داشتند و محل مطلوبى براى پى‏گیرى احادیث و تماس حضورى با نویسنده آنها محسوب مى‏شد. این امر فرآیند گردآورى احادیث را تسهیل مى‏کرد. در بغداد، بیش از هر حوزه علمى اسلامى دیگرى، علم الحدیث در این دوره ترویج شد. توجیه‏پذیر است که ادعا شود تمام علوم نقلى، مخصوصا حدیث و به ویژه احادیث اهل‏البیت علیهم‏السلام را محدثان بغداد گردآورى کرده‏اند

    غیر از راویان احادیث در قرون دوم و سوم هجرى (هشتم و نهم میلادى) که بومى بغداد بودند، بسیارى از بزرگان حدیث، نظیر محمدبن یعقوب کلینى، محدث مشهور امامیه از شهر رى، بدانجا مهاجرت کرد. کلینى در سالهاى آخر اقامتش در شهر رى، رهبرى شیعیان امامیه را در قم و رى بر عهده داشت. شهر قم در آن زمان از حوزه‏هاى مهم علمى شیعه به شمار مى‏آمد و اکثر راویان کلینى از میان آنها استخراج شده‏اند. به نظر مى‏رسد، علت مهاجرت کلینى به بغداد انتشار و ترویج احادیث امامیه بوده که تحت عنوان «کافى» گردآورى کرده بود. گردآورى این مجموعه نفیس حدود بیست سال به طول انجامید و احتمالاً در رى به اتمام رسید. ولى کافى توسط راویانى چون نعمانى (که قدیمترین اثر را در غیبت نوشت) و دیگران که کلینى آن را برایشان خوانده بود نشر یافت و آموزش داده شد. سهم کلینى در شیعه مشابه سهم بخارى (متوفى ۲۵۸ هجرى / ۸۷۰ میلادى) در محافل سنى است، که کتاب صحیح را گردآورى کرده است. علماى بعد از کلینى تلاش زیادى کردند تا متون احادیث را وارسى، بازنگرى، طبقه‏بندى و نظام‏مند کنند و براى سازماندهى به نظام اعتقادات خود به کار برند.

    از همان روزهاى نخستین خلافت، احادیث شیعى دو مرکز مهم داشت: کوفه و قم، ولى بغداد نقطه همگرایى این دو شعبه بود. به علاوه، کوفه همیشه با مدینه در تماس بود، در حالى که قم در رابطه نزدیک با کوفه قرار داشت. از این رو، در میان اصحاب امام جعفر صادق علیه‏السلام چند شخصیت کوفى و قمى را مى‏یابیم(۳۸). قم، همچنان مرکز مهمى براى شهرهاى شرقى خراسان نظیر نیشابور و سمرقند باقى ماند و در این شهرها حوزه علمى شیعى تأسیس شد. با مطالعه روشمند محدثین در گردآورى‏هاى مکتب قم، مانند ابن بابویه به مکتب سومى از احادیث امامیه موسوم به مکتب خراسان دست مى‏یابیم که نسبتا مستقل از مکتب قم به حیات خود ادامه مى‏داد. در عین حال، محدثین تمام این مراکز گاهگاهى رنج سفر بر خود هموار ساخته و با هم ملاقات مى‏کردند تا سلسله حدیث را در بغداد نقل کنند؛ که سلسله روات به کرّات در بغداد اقامت دائمى گزیده بودند تا از اساتید برجسته و بزرگ علوم نقلى امامیه با تمرین و تکرار و استماع مباحث آنها کسب فیض نمایند. بغداد هم چنین به صورت منبعى از آثار شیعى در آمده بود. از این رو، براى مثال، ابوالحسن القزوینى القاضى ابتدا بخش‏هایى از کتاب محمدبن مسعود العیاشى، یکى از علماى شیعى سمرقند که کتابش را به سال ۳۵۶ هجرى (۹۶۱ میلادى) نوشته بود به بغداد آورد(۳۹). در نتیجه این تلاشهاى فراوان در تدوین آثار شیعى، چندین کتابخانه شیعه به وجود آمده بود. از جمله این کتابخانه‏ها، کتابخانه ابونصر صبوربن اردشیر (متوفى ۴۱۶ هجرى / ۱۰۲۶ ـ ۱۰۲۵ میلادى) وزیر شیعى بهاءالدین از آل بویه را مى‏توان نام برد، که توسط این وزیر در سال ۳۸۱ هجرى (۹۹۲ ـ ۹۹۱ میلادى) در کرخ بنا شد و حدود ده هزار جلد کتاب داشت. این کتابخانه تا زمانى که به دستور طغرل بیک سلجوقى سنى مذهب در سال ۴۵۰ هجرى (۱۰۵۹ ـ ۱۰۵۸ میلادى) به آتش کشیده شد دائر بود(۴۰). چنانکه از کتاب الفهرست ابن ندیم آشکار مى‏شود، کتب شیعه در آن روزها در بغداد در گردش وسیعى قرار داشت و بسیارى از این آثار را خود ابن ندیم دیده بود. او اسامى و محتواى این آثار را بسیار باریک بینانه و موشکافانه ثبت و ضبط کرده و شیخ طوسى هم اطلاعات او را در تدوین «الفهرست» خود به کار برده است.

    موقعیت ممتاز و نفوذ شیعیان در بغداد، تا حدودى به خاطر اعتبار اشخاصى چون على بن یقطین (متوفى ۱۸۲ هجرى / ۷۹۹ ـ ۷۹۸ میلادى) بوده است. او به منصب بالایى در خلافت عباسیان دست یافت و رابطه صمیمانه‏اى با خلفا برقرار کرده بود. برمکیان هم نسبت به شیعیان همدردى داشتند.

    هشام بن الحکم با یحیى بن خالد برمکى رابطه داشت و به عنوان قائم مقام او عمل مى‏کرد و در دربار حضور مى‏یافت و سخن مى‏گفت. منابع تاریخى این دوره دلالت دارد که بسیارى از شیعیان مناصب والایى را در حکومت امپراطورى عباسى عهده دار شدند. گستره‏اى که نیروهاى شیعى در دستگاه دولتى استیلا یافته بودند را مى‏توان از حوادثى که بر سرنوشت منصور حلاج و شیخ شلمغانى غالب شد به وضوح فهمید. این دو، تهدیدهاى جدى بر آئین امامت امام غائب(عج) مطرح کردند و پس از آنکه علماى امامیه آن دو را تکفیر کردند، اعدام گردیدند. احتمالاً، غیبت امام دوازدهم(عج) مشکلات جامه شیعه امامى را تشدید کرد؛ جامعه‏اى که به بنیاد آئینى ساختارى استوارى نیاز داشت تا در برابر عناد ورزى افراطیون و شیعیان بى‏ضابطه و بى‏انضباطى چون منصور حلاج و شیخ شلمغانى، که درباره آنها در فصل سوم بیشتر سخن خواهیم گفت، ایستادگى کند. اما، احتمالاً زیاد نقش متعالى خاندان‏هاى شیعى در زندگى فرهنگى بغداد و رهبرى مدبرانه علماى برجسته امامیه به اصلاحات ضرورى جامعه در دوره انقطاع امامت کمک کرد و نقطه اساسى را در ایدئولوژى شیعه دوازده امامى شکل داد. با ظهور سلسله بویه، هم نیروهاى معنوى و هم مادى شیعیان، که کمتر مورد توجه قرار گرفته بود، احساس آزادى بیشتر مى‏کرد.

    آل بویه بیش از یک قرن بر بغداد حکومت کردند (۱۰۵۵ ـ ۹۴۵ میلادى) و موقعیت خلفاى عباسى را تنها به دست نشاندگانى کاهش دادند. امراى بویه پیوند بسیار نزدیکى با فقهاى امامیه برقرار کردند و هوادارى آنها از علماى شیعى در دوران غیبت به شیعیان انگیزه جدیدى داد. به طور کلى، در دوران بویه از آئین شیعى حمایت آشکار مى‏شد و تحت حمایت آنان مباحثات با تمام مخالفان شیعى ترتیب داده شد. امیر عضدالدوله دیلمى در بغداد به دیدار شیخ مفید، عالم، فقیه و محقق برجسته و بزرگ شیعه شتافت. ابن بابویه و برادرش حسین بن على بن بابویه رابطه خوبى با صاحب بن عبّاد، وزیر فرهیخته آل بویه در رى داشتند. مباحثات علمى و مکتبى بین ابن بابویه و صاحب بن عباد در حضور رکن الدوله، پسر عضدالدوله برگزار مى‏گردید. قدرت شیعى چنان در بغداد فزونى یافت که ناحیه کرخ به صحنه تعارضات و آشوب بین شیعیان و حنبلیان تبدیل شد.(۴۱) فضاى بغداد از نزاع و ستیزه پر شد، و نه تنها سنیان و حنبلیان به تعارض و کشمکش کشیده شدند، بلکه این آشوبها و نزاع‏ها به میان مکاتب گوناگون تسنن نیز سرایت کرد.(۴۲)

    خلفاى عباسى براى شیعیان به نصب نقیب (سالار، سر دسته) پرداختند. نقیب طالبیان باید از اعقاب امام على علیه‏السلام باشد. خاندان برجسته و مشهور شریف به عنوان نقیب طالبیان عمل مى‏کرد و به علاوه رهبرى شیعیان بغداد را عهده دار بود. این شریف‏ها عبارت بودند از: شریف احمد و دو پسر نابغه و سرشناس او، شریف رضى و شریف مرتضى و ابواحمد عدنان پسر شریف رضى. این خاندان متنفذترین خاندان شیعى در این دوره به شمار مى‏آمدند، که در آن میان شریف مرتضى نیز از جانب خلیفه به امیرالحاجى منصوب گردید.

    اوج حوزه علمى امامیه در قرن پنجم هجرى (یازدهم میلادى)
    کلینى نهضت خلاصه سازى و طبقه بندى احادیث را، که لازمه بقاء مکتب امامت بود، در ربع اول قرن چهارم هجرى (دهم میلادى) کامل کرد. مرحله بعدى ترویج مبانى اعتقادى امامیه را علماى امامیه بغداد به انجام رساندند. درخشان‏ترین چهره این علماء و شخصیت ممتازى که با او این فرآیند به اوج خود رسید، شیخ طوسى بود، که به راستى به شیخ الطائفه (رهبر جامعه امامیه) معروف شده است.

    شیخ طوسى، همانگونه که از نامش پیداست ظاهرا به سال ۳۸۵ هجرى (۹۹۶ ـ ۹۹۵ میلادى)، در طوس به دنیا آمد. او در سال ۴۰۸ هجرى (۱۰۱۸ میلادى)، در حالى که بیست و سه از سن‏اش نگذشته بود، وارد بغداد شد. بلافاصله پس از ورود به بغداد به عالم و فقیه برجسته امامیه، شیخ مفید، پیوست. شیخ طوسى در میان همه استادان خود در نوشتارهایش شخصیت شیخ مفید را برجسته مى‏داند. او، پس از آنکه فهرست آثار شیخ مفید را در زندگینامه‏اش مى‏آورد، مى‏گوید: «من تمام این کتابها و مباحثات او را گوش دادم. بعضى از آنها براى او قرائت شد، بعضى دیگر را چندین بار براى او خواندم در حالى که او گوش فرا مى‏داد».(۴۳) شیخ مفید والاترین شخصیت فقهى و کلامى بود، و بنا به شهادت ابن ندیم، اوج رهبرى متکلمان امامیه دراو تجلى داشت. کاتب بغدادى، معاصر جوان شیخ مفید گستردگى مباحثات او را در محافل سنیان بغداد روایت مى‏کند و مى‏گوید وقتى او رحلت کرد، «خدا مردم را از گستره اغفال‏گرى او نجات داد»(۴۴). تمام تذکره نویسان بر بصیرت عمیق، هوش سرشار، سرعت انتقال و توانایى شیخ مفید در غلبه بر مخالفان مکتب امامیه در مباحثات آئینى و استدلال قوى علمى اتفاق نظر دارند.

    شیخ طوسى در طول پنج سالى که تا وفات شیخ مفید به سال ۴۱۳ هجرى (۱۰۲۳ ـ ۱۰۲۲ میلادى) در محضر او به سر برد، سرآمد تمام علوم شیعى که در محیط بغداد بسط یافت گردید. در آنجا شیخ مفید مباحثات زیادى با قاضى عبدالجبار معتزلى و بقلانى رهبر اشعریه داشت. شیخ مفید نویسنده‏اى پر کار بود و حدود دویست اثر به او نسبت داده مى‏شود. شیخ مفید در بیشتر این آثار به اثبات استدلالى مسأله امامت پرداخته و با استدلال به رفع اشتباه آثار متکلمان برجسته‏اى چون جاهز، صاحب بن عباد، على بن عیسى الرومانى، جبائى و دیگران همت گماشته و در تأیید و حمایت آئین‏هاى امامیه به ویژه موضوع امامت استدلال کرده است. او باز هم در سایر آثارش به تعدیل و اصلاح یا حتى رفع اشتباه بعضى از آثار برجستگان شیعه، نظیر ابن جنید، ابن بابویه و دیگران پرداخته است.

    کتاب تهذیب الاحکام شیخ طوسى که شرحى بر کتاب المقنع شیخ مفید است، یک متن فقهى بوده و قدرت و گستره فکرى شیخ طوسى را تحت نظر شیخ مفید نشان مى‏دهد و حکایت از برجستگى و درخشندگى امامیه بغداد در دوره حکومت آل بویه دارد.

    هزینه تحصیلى شیخ طوسى در بغداد، که یک طلبه خارجى محسوب مى‏شد را شریف مرتضى تأمین کرد. شریف مرتضى ماهانه ۱۲ دینار براى او مقررى تعیین کرده بود. این موضوع به ما مى‏آموزد که چگونه طلاب جوان توسط اساتید برجسته خود تأمین مالى مى‏شدند و مورد حمایت قرار مى‏گرفتند، که مشابه به روشى است که اکنون در حوزه‏هاى علمى شیعى صورت مى‏گیرد و با احتمال زیاد، از سنت دیرین گذشتگان پاک نشأت گرفته است.

    شیخ طوسى پس از آنکه در محضر شیخ مفید و چند نفر دیگر از امامیه، که نام آنها در منابع مربوطه ذکر شده، تحصیل کرد. مقدار کمى، هم علم الحدیث و درایه را نزد شریف مرتضى آموخت. او به این اصل در یادداشتى که از زندگینامه شریف مرتضى ارائه مى‏دهد اشاره کرده تا آنجا که مى‏گوید: «او (سید مرتضى) به اسناد خود از تلعکبیرى و حسین بن على بن بابویه و دیگر اساتیدم حدیث را روایت کرده است».(۴۵)

    احتمالاً به همین دلیل است که شیخ طوسى در مجموعه‏هاى مهم حدیث خود چیزى به اسناد سید مرتضى، که او هم از شاگردان ممتاز شیخ مفید بوده، ثبت نکرده است. در دیگر آثار حدیثى شیخ طوسى علاوه بر تهذیب و استبصار (دو تا از چهار کتب اربعه حدیث شیعى) نام شیخ مفید به ندرت دیده مى‏شود. شیخ طوسى در کتاب الفهرست‏اش نام سید مرتضى را در میان کسانى که کافى را به واسطه از کلینى شنیده بودند نقل مى‏کند.(۴۶) اما در مورد کلام تفسیر متون مذهبى از لحاظ ادبى و شرعى و قضائى، واژه نگارى و به طور کلى سایر علوم ادبى و فقه و اصول شیخ طوسى از سید مرتضى بهره زیادى برده و آراء او را به روشنى ثبت و ضبط کرده و گاهى هم حتى در آثار خود بر موضوعات ذکر شده نقادى کرده است. شیخ طوسى بعضى از مهمترین آثار خود را در این دوره نوشته است. توجه به این نکته حائز کمال اهمیت است که شیخ طوسى بیشتر آثارش را به خواهش بعضى از علماى بزرگ و برجسته تحریر کرده است. این مطلب در نفس خود بر دو نکته دلالت دارد.

    نخست آنکه برجستگى شیخ طوسى را به عنوان استاد و نویسنده بزرگ شیعى نشان مى‏دهد و دوم توانایى او را به پاسخگویى به نیاز جدّى ارائه مباحث کلامى در اعتقادات اسلامى را مطرح مى‏سازد. در حقیقت، پس از ارتحال سید مرتضى به سال ۴۳۶ هجرى (۱۰۴۵ ـ ۱۰۴۴ میلادى)، شیخ طوسى جایگاه او را در رهبرى امامیه تا سال ۴۴۸ هجرى (۱۰۵۷ ـ ۱۰۵۶ میلادى) اشغال کرد و از موقعیت معتبر و والا و احترام زیاد در طول برنامه زندگى خود به عنوان فقیه و متکلم امامیه برخوردار بود. او بسیار زیاد مورد احترام آل بویه و خلفاى عباسى قرار گرفت. موضع متعادل او در مباحث کلامى و ثبت و ضبط دقیق و موشکافانه و دامنه وسیع اطلاعاتش از عقاید مکاتب مختلف فقهى در اثر تطبیقى فقهى ـ حقوقى او موسوم به «الخلاف فى الفقه» و تفسیر قرآن‏اش به نام «التبیان» بعضى از تذکره نویسان سنى را بدین سو کشانده تا او را به مکتب شافعى وابسته دانند.

    در عین حال، مى‏توان اظهار داشت که طبیعت آشتى جویانه روش شیخ طوسى در نوشتارهاى او که در آن جو ارتجاعى بغداد را در نظر گرفته، و تلاشهاى او به کمینه‏سازى نزاع‏هاى مذهبى بین مکاتب گوناگون نشان مى‏دهد که او محیط همزیستى مسالمت‏آمیزى را تشویق مى‏نمود. این عامل را در احترام او به عقاید دیگران مى‏توان به روشنى دید. هدف او آن بود که شیعیان را ترغیب کند و حتى لازم بداند تا خودشان را با اکثریت سنى مذهب جامعه همراه سازند تا بتوانند به زندگى خود ادامه دهند. کاربرد تقیه که ضرورت زمان بود مى‏توانست خصومت ناشى از بیان صریح و عام را درباره آئین امام به حداقل برساند و از سوء تفاهمات بین شیعیان و سنیان پیشگیرى کند. احتمالاً، همین زندگى توأم با تقیه بود که موجب شد شیخ طوسى را به نظام فقهى شافعى وابسته بدانند. به علاوه به ویژه پس از شکست آل بویه توسط سنیان سلجوقى، جهت‏یابى تقیه شیعیان موجب شد تا از عام شدن آنها در میان نومسلمان‏هاى عراق محفوظ بمانند. تعبیر در نظام حکومتى از آل بویه به سلجوقیان سبب شد تا شیخ طوسى به نجف اشرف در نزدیکى کوفه هجرت نماید. شیخ طوسى در سالهاى آخر مدت طولانى اقامت حدود چهل ساله‏اش در بغداد، شاهد کشمکش‏هاى قدرت و آشوبهاى سیاسى بود. بعضى از این رویدادها مستقیما به شیعیان و رهبران آنها مربوط مى‏شد و موفقیت آنها به شرایط خاصى وابسته بود که آن بخش از جمعیت از نظر اجتماعى یا اقتصادى تحت تأثیر اکثریت اهل سنت قرار گیرد. در طول آشوبهاى بین شیعه و سنى در بغداد در سال ۴۴۹ هجرى (۱۰۵۸ ـ ۱۰۵۷ میلادى)، کتابخانه شیخ طوسى به آتش کشیده شد و خانه او در منطقه کرخ غارت گردید(۴۷). طبق گزارش دیگرى، کتابهایش در چندین نوبت در معرض عموم سوزانده شد و شیخ طوسى از ترس در بغداد پنهان شد(۴۸).

    توجه به این نکته حائز کمال اهمیت است که شیخ طوسى به طور کلى در نوشتارهاى خود، از آشوبهایى که این حوادث را به وجود آورده و اثراتى که بر اندیشه‏اش گذاشته چیزى را مطرح نمى‏سازد. از این رو، حتى نوشته‏هاى جدلى و استدلالى او هم از اعتدال، متانت و خویشتندارى در این باره حکایت دارد. او تنها در آغاز کتابى که در موضوع غیبت امام دوازدهم(عج) در سال ۴۴۸ هجرى (۱۰۵۷ ـ ۱۰۵۶ میلادى)، نزدیک به حوادث کرخ و مهاجرتش به نجف اشرف نوشته در تبیین دلیل این تلاش و همت که ظاهرا به خواهش و پیشنهاد شیخ مفید انجام شده مى‏نویسد:

    «من تصمیم گرفتم تا دستور او را اجرا کنم و فرمان او را اطاعت نمایم گرچه زمان به سرعت مى‏گذرد و اندیشه‏ام پریشان است. زمان از مخطورات پر است و حوادث ناگوار (خشن و ناملایم در راه…)(۴۹) این عبارت بر موانعى که شیخ طوسى با آن مواجه بود و در آن ورطه ناملایم قرار گرفته بود دلالت دارد.

    در عین حال باید اعتراف کرد که کتاب او در غیبت به بهترین وجه ممکن در این موضوع نوشته شده است و در قرون بعدى تا کنون هم موقعیت عالى خود را حفظ کرده و کتابى بهتر از آن نگارش نگردیده است.

    با هجرت شیخ طوسى به نجف اشرف، مرکزیت حوزه علمى شیعه در بغداد تجزیه شد و بسیارى از علماى امامیه یا پنهان گردیدند و یا به جاهایى دور از پایتخت مهاجرت کردند. سلجوقیان از تسنن پشتیبانى کردند و بغداد بار دیگر مرکز علمى اهل سنت شد، به ویژه پس از تأسیس مدرسه نظامیه در سال ۴۵۷ هجرى (۱۰۶۴ میلادى)، که به طور رسمى در سال ۴۵۹ هجرى (۱۰۶۶ میلادى) افتتاح گردید. در زمانى که شیخ طوسى به سال ۴۶۰ هجرى (۱۰۶۷ میلادى) رحلت کرد، مکتب کلامى امامیه ترویج شده و بنیان حقوقى و فقهى مکتب امامیه با استوارى بنا نهاده شده بود و به شرح و تبیین جزئیات خیلى کمى در قرون بعدى نیاز داشت. علماى امامیه در قرن پنجم هجرى (یازدهم میلادى) صراحتا از شیخ طوسى پیروى کردند، که نه تنها نوشتارهاى او به وضوح به عقاید امامان شیعى سازگار بود، بلکه این همانندى را با اصحاب و مریدان و پیروان آن بزرگواران تا سال ۴۶۰ هجرى (۱۰۶۷ میلادى) در برداشت.

    پى‏نوشت‏ها:

    ——————————————————————————–

    ۱. در مورد این حدیث و سایر روایات درباره مهدى(عج) مراجعه کنید به

    A.J.Wensick, A Handbook of Early Muhammadan Tradition (Leiden, 1927), Under MAHDI, P.139.

    2.

    M.A.Shaban, The Abbasid Revolution (Combridge, 1970), PP. 147ff.

    3.

    Marshal G.S.Hodgson, How did early Shia became sectarian? in JAOS, 75 (1955), 9.

    4.

    Snouck, Hurgronje, Der Mahdi, Versprede Geschriften (Bonn, 1923), I:150.

    اظهار مى‏دارد که لقب مهدى(عج) ممکن است در مفهومى کاملاً سیاسى و افتخارآمیز در توصیف امام على علیه‏السلام و پسرانش امام حسن علیه‏السلام و امام حسین علیه‏السلام به کار رفته باشد. بنا به تاریخ طبرى ۵۸۹:۵ سلیمان بن صرد خزاعى، رهبر نهضت توابرن، امام حسین علیه‏السلام را پس از شهادت آن حضرت، مهدى پسر مهدى توصیف کرده است، اما بدون تردید این واژه را در مفهوم منجى انتهاى تاریخ به کار نبرده است (دیوان حسان بن ثابت، تصحیح ولید عرفات، جلد اول، صفحه ۲۶۹، لندن، ۱۹۷۱).

    ۵. نوبختى، فرق، ص ۲۰۴؛ Heterodoxies , vol.۲۸۱/۱:۴۴.

    6.

    Shaban, Islamic History: A New Interpretation 2 (Cambridge, 1976), P.9.

    ۷. اصفهانى، مقاتل، ص ۱۵۷.

    ۸. نوبختى، فرق، ص ۵۷؛ Heterodoxies, P.۴۴؛ ملل، ۲۷۳:۱ تشکیک مى‏کند که آیا این نام از شخصى موسوم به نووس گرفته شده یا از مکانى بنام نووسه استخراج گردیده است.

    9.

    W.Ivanow, Studies in Early Persian Ismailism, The Ismaili Society, Series A,No.3.(Leiden, 1948), P.2.

    10.

    Hodgson, The Venture of Islam (Chicago, 1974), 2:185

    11. Ibn Khaldun, The Muqaddima, tras. Franz Rosenthal, 2nd ed. (Princeton, 1967), 2:156.

    ۱۲. ابن سعد، طبقات، ۶۴ ـ ۱۵۶:۱.

    ۱۳. ابن ندیم، فهرست، ص ۳۳ یک تفسیر قرآن را که توسط ابوالجارود زیاد بن مدیر به اسناد خود از امام باقر علیه‏السلام را نقل مى‏کند ذکر مى‏نماید. ابوالجارود پس مرگ زیدبن على از او منتزع شده بود و به رهبرى امام صادق علیه‏السلام هم اقرار نکرد. در حقیقت، او فرقه جارودیه زیدیه را بنیانگزارى کرد، که معتقد به مهدویت نفس زکیه شدند (بغدادى، فرق، ص ۳۱).

    14. Shaban, Revolution, P.167.

    ۱۵. کلینى، کافى، ۱۱۴:۲؛ ابن بابویه، کمال، ۴۸:۲.

    ۱۶. نوبختى، فرق، ص ۳۸.

    ۱۷. کشّى، رجال، ص ۲۹۰.

    18. Hodgson, Early Shia…, P.11.

    19. W.M.Watt, Formative Period of Islamic Thought (Edinburgh, 1973), P.54ff.

    خط امامان حسینى علیهم‏السلام را که در میان آنها برخى حتى به عنوان رئیس خاندان علوى هم شناخته نشدند بحث مى‏کند. ولى به نحو رضایتبخشى چگونگى پدیده‏اى که خط امامان دوازده گانه حتى در زمانهاى بعد مورد قبول قرار گرفت را تبیین نمى‏کند. توضیحاتى که هو حبن در مقاله خود در همین رابطه ارائه مى‏دهد (شماره ۱۸ بالا) نه تنها اساسى نیست بلکه حتى از جنبه اقناعى هم برخوردار نمى‏باشد.

    ۲۰. Ibn Babuya, Creed, P.۷۰؛ حلى، باب، صفحات ۴۰ به بعد.

    ۲۱. مواقف، ۲۶:۳ به بعد.

    ۲۲. کلینى، کافى، ۵۴:۲ به بعد.

    ۲۳. براى نمونه مراجعه کنید به کلینى، کافى، ۴۵۶:۱. در مورد محمدبن حنفیه، کیسانیه او را جانشین امام على علیه‏السلام و وارث علوم باطنى آن حضرت مى‏پنداشتند، که نکته حکایتى است که ابن سعد گفته است، در آن ابن حنفیه وقتى متوجه شد که مردم معتقد شده‏اند که خاندان پیامبر برخى از علوم (باطنى) را دارند (شى‏ء من العلم). و او مى‏گوید، «من رسما سوگند یاد مى‏کنم که چیزى از پیامبر خدا جز قرآن (بین هذا اللوحین) را به ارث نبرده‏ایم» (طبقات، ۷۷:۷؛ ملل، ۲۳۶:۱).

    ۲۴. کلینى، کافى، ۳۶۱:۱. در مورد توضیحات لغوى آن مراجعه کنید به

    E.W.Lane, An Arabic-English Lexicon (Beirut/1968), 1/4, 1610.

    ۲۵. کلینى، کافى، ۳۶۱:۱. نیز مراجعه کنید به

    R.Dozy, Supplement aux Dictionnaires Arabes (Beitut, 1968), P.249.

    توضیحات او در این مورد به متن اینجا نزدیک است.

    ۲۶. همانجا، ۳۸۷:۱.

    ۲۷. همانجا، ۴۴۸:۱ به بعد.

    ۲۸. همانجا، ۳۳۷:۱.

    ۲۹. همانجا، ۳۳۳:۱.

    30. Shaban, History 2,P.4t.

    ۳۱. مسعودى، اثبات الوصیه (تهران، ۱۳۴۳ شمسى)، ص ۵۰۷.

    32. Shaban, (2.History 2, P.54, H.A.R. Gibb, Government and Islam Under the early Abbasids: The Political Collapse of Islam, in Lelaboration de 1Islam, Colloque de Strasburg, 12-13-14 juin 1959 (Paris, 1961), PP.120ff.

    33. Gibb, «Government and Islam,« P.126.

    ۳۴. ابن خلکان، احمدبن محمد، وفیات الاعیان (بیروت، ۱۹۶۱)، 25ـ424:۳؛ مفید، ارشاد، ص ۶۴۱.

    ۳۵. اصفهانى، مقاتل، صص ۳۹۶ – ۳۹۵.

    ۳۶. طوسى، غیبت، ص ۲۱۴.

    ۳۷. طوسى، فهرست، ص ۲۰۴. هم چنین به مقاله زیر مراجعه کنید:

    Wilferd Madeluny, A Treatise of the sharif al-Murtada on Legality of Working for the Government, in BSOAS, 43 (1980), Port I,18-31.

    که در مورد موضع امامیه در خصوص مسأله مشروعیت پذیرش منصب دولتى در خلافت نامشروع بحث مى‏کند. چنین بحثى به این سبب مطرح شده که بسیارى از امامیه در دربار سلطنتى عباسیان در سراسر دوره شکل‏گیرى تاریخ امامیه در قرون دوم و سوم هجرى (هشتم و نهم میلادى) مناصبى گرفته بودند.

    ۳۸. کشّى، رجال، ضمیمه صفحات ۴ به بعد.

    ۳۹. حلّى، خلاصه‏الاقوال، ص ۱۰۱.

    ۴۰. کامل، ۳۵۰:۹.

    ۴۱. همانجا ۶۱۹:۸، ۶۲۸، ۹۴:۹.

    ۴۲. همانجا، ۱۳۴:۸ که روایت مى‏شود وقتى طبرى عالم بزرگ در سال ۳۱۰ هجرى (۹۲۳ میلادى) در گذشت، مردم بغداد علیه او تظاهرات کردند و مراسم تشییع و تدفین او در حد شایستگى‏اش برگزار نشد، زیرا او از اینکه احمدبن حنبل را به فقاهت بپذیرد سرباز زده بود.

    ۴۳. طوسى، فهرست، ص ۱۸۶.

    ۴۴. تاریخ: ۲۳:۳.

    ۴۵. طوسى، رجال، ص ۴۸۵.

    ۴۶. طوسى، فهرست، ص ۱۶۲.

    ۴۷. کامل، ۶۳۷:۹.

    ۴۸. ابن حجر العسقلانى، احمدبن على، لسان المیزان، چاپ دوم (بیروت، ۱۹۷۱)، ۱۳۵:۵.

    ۴۹. طوسى، غیبت، ص ۲.
    برگرفته از سایت :المهدویه

    برچسب‌ها :

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *