امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۱۷ ساعت : ۲۰:۴۸
  • مهدویت
  • موعود جهانی کیست

    به نام خدا

    موعود جهانی کیست[۱]
    موعود جهانی کیست؟ چه ویژگی‌هایی دارد؟ چه زمانی و چگونه خواهد آمد؟ به راستی، او خواهد آمد یا وعده‌ای است که برای تحمل رنج‌ها و مشقت‌های زندگی داده شده است؟ در چه شرایطی خواهد آمد؟
    اعتقاد به آمدن و ظهور او، خاص یک گروه و یک دین است یا دین‌ها و ملت‌های دیگر هم به آمدن فردی با ویژگی‌ خاصی اعتقاد دارند؟ او به تنهایی می‌آید یا کسانی او را همراهی خواهند کرد؟ و…
    ده‌ها سؤال در ذهن هر انسانی که از وضع جامعه عمومی بشر، ظلم و فساد، فحشا و منکر، مواد مخدر، قتل و غارت قانونی و غیر قانونی و … به ستوه آمده و آنانی که به آینده بشر می‌اندیشند، جا گرفته است. هر کسی از دیدگاه مذهب و مرام خود به آن‌ها می‌نگرد و می‌چرخند و پناهی نمی‌یابند.
    اعتقاد به آمدن فردی استثنایی در میان مسلمانان ریشه دوانده است که به داد بشر می‌رسد و سرانجام آن‌ها را به سامان می‌رساند و همه را در زیر یک پرچم و تحت قوانین یک حکومت گرد می‌آورد. امّا این که او کیست، فرزند چه کسی است، در چه شرایطی و با چه ویژگی‌هایی خواهد آمد و …؟ بحث‌های زیادی وجود دارد.
    این نوع بحث‌ها در میان دین‌ها و مسلک‌ها و مرام‌های دیگر نیز وجود دارد. کمتر راه و روشی وجود دارد که در مورد آینده بشر سکوت اختیار کرده و از فردی سخن نگفته باشد، «که می‌آید و داد از بیدادگران می‌ستاند و انسان را به آرامش روحی و جسمی می‌رساند…»

    ما برای پی بردن به بحث «موعود» و این که انسانی فوق العاده ظهور خواهد کرد، به دیدار رهبران دینی چند مذهب و کشیش رسمی و غیر رسمی کشور رفته و در مورد «آن که خواهد آمد» با آنان گفت و گو کرده‌ایم.
    «مارکاریان» جوانی حدود ۲۷ ساله، مسئول روابط عمومی خلیفه‌گری ارمنی‌های ایران در تهران است. صورتی تراشیده و پوشیده از لبخند دارد. با تبسمی به لب به درخواست ما گوش می‌دهد. آن گاه با صدای اندکی زیر می‌گوید:
    جناب اسقف اعظم، آرداک مانوکیان، حتماً در این مورد صحبت می‌کنند. فقط یکی دو روز مهلت بدهید.
    چند روز بعد تلفن می‌کند و قرار ملاقات می‌گذارد. روز موعود فرا می‌رسد به اتفاق آقای مارکاریان وارد سالن تشریفات در طبقه دوم ساختمان خلیفه‌گری می‌شویم. سالن، آراسته به نقاشی‌هایی از عیسی مسیح و حواریان است. رنگ دیوار و سقف، گلکاری‌ها، فرش کف سالن، میزها، صندلی‌ها و مبلمان‌ها همه یادآور دوران گذشته هستند. وقتی در سالن بسته می‌شود و رابطه‌مان با دنیا خارج قطع می‌شود، خود را در قرن‌های گذشته اروپا می‌یابیم. قرن‌هایی که حکومت‌های روحانیان مسیحی بر اروپا سایه افکنده بود و آنان با جاه و جلال و اکرام از راهروها عبور می‌کردند و قدم‌های خود را روی فرش‌ها می‌نهادند…
    … اطرافیان سر فرود می‌آوردند و به جان رهبران مقدس خود دعا می‌خواندند و دشمنان آنان را به تیر نفرین می‌دوختند. وقتی روحانی فرمانروا بر کرسی فرماندهی می‌نشست و دست‌های خود را روی دسته صندلی می‌گذاشت و اندکی جلو می‌راند؛ همه، یکی یکی می‌آمدند و از دست مبارک و انگشترهای نایاب او بوسه می‌گرفتند و تن خود را متبرک می‌کردند و او لبخندی حاکی از رضایت می‌زد.
    ما چه باید بکنیم، به پایش بلند شویم. به جلویش برویم، با او دست دهیم، یا زانو زده و دستش را غرق بوسه کنیم؟ امّا برای چه؟ مگر او انسانی هم چون ما نیست؟ فقط درس مذهبی خوانده و لباسی بر تن کرده که به او جلوه تقدس داده است. از طرف دیگر نه ما به کیش اوییم و نه برای زیارت و تبرک جویی آمده‌ایم و نه مذهبی که به آن پایبندیم اجازه‌ی این اعمال را به ما می‌دهد.
    این افکار در مدتی که منتظر اوییم، چون سیل از ذهنمان جاری می‌شود.
    در باز می‌شود موکت سرخ رنگ کف سالن به راهرو می‌رود و از آن جا به در اتاق‌ها و پله هم می‌شود و ادامه می‌یابد. او به آرامی گام‌های خود را یکی بعد از دیگری برمی‌دارد و به سالن نزدیک می‌شود. آن تبسم شکوه ذهنی ما از او فرو می‌ریزد.
    او به تصور ما از یک اسقف اعظم، شباهتی نداشت. وی انسانی با قدی حدود ۱۶۰ سانتی‌ متر، بدون کلاهی بر سر و صلیبی بر دست است. به احترامش بلند می‌شویم و چند قدم جلو می‌رویم. دستش حالتی وارفته پیدا می‌کند و انگار برای بوسه زدن ما به حرکت در می‌آید. سست و آرام دستمان دستش را می‌گیرد و می‌فشارد:
    سلام.
    با لحتی که لهجه‌ی ارمنی از آن می‌بارد:
    سلام. این «آرداک مانوکیان» اسقف اعظم ارمنی‌های ایران است. به هنگام معرفی خودمان و ارائه موضوع، متوجه می‌شویم که بیش از چند کلمه فارسی نمی‌داند و یا نمی‌خواهد فارسی صحبت کند.
    آقای مارکاریان حرف‌هایمان را ترجمه می‌کند او فقط برای لحظاتی خیلی کوتاه لب‌هایش را به علامت لبخند، به طرف گونه‌ها کش می‌دهد.
    لباسش مثل لباس روحانیان مسلمان است. موی سرش نه چندان کوتاه، امّا ریشش بلندتر از موی سرش است. آدمی بسیار متعصب و خشک مذهب به نظر می‌رسد تا به هنگام سؤال و جواب بشناسیمش!
    سؤال،‌ترجمه و جواب و ترجمه جول شروع می‌شود.
    o آیا شما ارامنه و مسیحیان، شخص یا شخصیتی هستید که بیاید و تغییراتی در اجتماع بشری به وجود آورد؟ چون بعضی از ادیان منتظر فردی هستند که بیاید و تغییراتی در نوع برخوردهای بشری با هم ایجاد کند.
    با صدای آرام و اندکی زیر، در حالی که چشم‌هایش را به ما دوخته پاسخ می‌دهد:
    i دین ما نیز مثل اکثر ادیان دیگر که به آمدن فردی اعتقاد دارند، به ظهور مجدد حضرت عیسی علیه السلام اعتقاد دارد. همه مسیحیان هم به این معتقدند. چون خود حضرت اعلام کرده‌اند و در انجیل هم آمده است. حضرت عیسی علیه السلام فرموده‌:
    من اکنون می‌روم و باز خواهم گشت.
    حتی کلیسای ما نیز یکی از یکشنبه‌های عید خود را «یکشنبه بازگشت» نامیده است.
    در این روز کلیه‌ مراسم مختص به مسیح است، ولی زمان بازگشت ایشان معلوم نیست و کسی هم در این مورد چیزی نمی‌داند و خودشان فرموده‌اند:
    کسی نمی‌داند کی باز می‌گردم. علایم زمان بازگشت من، نشانه‌هایی چون زلزله در زمین، رعد و برق در آسمان خواهد بود.
    او پس از این نشانه‌ها دوباره ظهور خواهد کرد، امّا خبری در مورد تغییرات اجتماعی به ما داده نشده است.
    o این شخصیت چه مشخصات ظاهر دارد؟
    i هیچ نشانه خاصی درباره او داده نشده است؛ یعنی در خصوص ظاهر فیزیکی او، اطلاعاتی در دست نیست.
    o او چه مشخصات و ویژگی‌های اخلاقی و اجتماعی دارد؟
    i چیزی مشخص نیست.
    o وقتی او ظهور می‌کند، چه تأثیرهایی از خود به جا می‌گذارد؟
    i کتاب‌های مقدس، ارزش‌های اخلاقی و انسانی، اعتقاد به خدا و ارزش‌های معنوی را ترویج می‌کند.
    o حال که معتقدید مسیح دوباره خواهد آمد، وعده باز آمدن او از زبان چه کسی داده شده است؟
    i از طرف خود حضرت مسیح به باز آمدنش اشاره شده است.
    o حال، در چه شرایط اجتماعی خواهد آمد؟
    i در مورد شرایط اجتماعی زمان ظهور او، خبری داده نشده است. حتی کشور محل ظهور او هم مشخص نیست.
    o او چگونه می‌آید؟
    i چگونه آمدنش هم مشخص نیست.
    o وقتی آمد، چه می‌کند؟
    i تعالیم دینی را ترویج خواهد داد.
    o اهداف او از آمدن چیست؟
    i ترویج تعالیم دینی.
    o تأثیر این نوع انتظار بر مسائل دینی، سیاسی، اجتماعی، نظامی و صنعتی چیست؟
    iدر متون مقدس مطلبی در این مورد نیامده است.
    o حال، از نظر دین شما، شرایط منتظر بودن یک فرد معتقد به انتظار چیست؟
    i هیچ موقعیت مشخصی برای ظهور در متون مشخص نشده است، امّا از طریق دعاها، آموزش آماگی برای بازگشت ایشان به مردم داده می‌شود.
    o آیا آمدن موعود و مسیح یک وعده صرف است یا یک حقیقت؟ یعنی آیا این موضوع برای امیدوار کردن به زندگی عنوان می‌شود؟
    i این حقیقت است. وقتی او بیاید، مرز کشورها از بین خواهد رفت. دادگاه آخری به وجود خواهد آمد و هر کس به سزای عمل خویش خواهد رسید و پس از بازگشت ایشان مسئله دوزخ و بهشت رفتن افراد، روشن خواهد شد.
    o چرا عده‌ای به آن شخصیت موعود عقیده‌ ندارند؟
    iهر کس در عقیده خود آزاد است؛ می‌تواند معتقد باشد یا نباشد.
    o چه کسانی با موعود به مخالفت خواهند پرداخت؟
    i چیزی در مورد افراد مخالف او به ما گفته نشده است و کسی چیزی در آن مورد نمی‌داند.
    o «انتظار» چه تأثیرهایی روی جامعه و افراد می‌گذارد؟
    i هر کس، منتظر پاداش اعمال خودش است و روشن شدن مسئله‌ی بهشت و دوزخ، خود را ملزم به رعایت قوانین اجتماعی، الهی و انسانی می‌کند.
    o «انتظار» چه تأثیرهایی روی خود فرد «منتظر» می‌گذارد؟
    i اگر مسئله انتظار هم نبود، انسان‌ها ملزم به رعایت این ارزش‌ها بودند.
    o آیا در میان مسیحیان، قوم، قبیله یا عده‌ای که مراسم خاصی برای به دست آوردن آمادگی به هنگام ظهور او داشته باشند ـ مثلاً در میان شیعیان گروهی در خراسان با نام سربداران، چشم انتظار او بودند و هر از چندی مسلحانه برای پیشواز از او در محلی خارج از شهر جمع می‌شدهد ـ آیا چنین گروهی میان شما بوده است؟
    i در سال یک هزار میلادی، اشخاص زیادی منتظر ظهور ایشان بودند که ظهور نکردند. چرا که احتمال ظهور او در هر «یک هزار سال» یک بار است.
    o آیا شما به غیر از مسیح، اساطیری را دارید که به عقیده مردم برای مبارزه با ظلم، دوباره قیام کنند؟
    i اساطیری هست، ولی چیز خاصی در مورد آن نمی‌توان گفت.
    o آیا او همراه کسی ظهور می کند یا به تنهای می‌آید؟
    i به تنهایی می‌آید…
    والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
    ردّپا[۲]
    امیر حسین مدرس
    پیرزن نگاهش را از حیاط کوچک، که کم کم از برف سفید پوش می‌شد، گرفت و آهی کشید. بخار کمی روی نایلون پلاستیکی که به جای شیشه‌ی شکسته قرار گرفته بود، جمع شد. گره چارقدش را سفت کرد و با قدم‌های کوتاه به طرف سماور نفتی کوچکی که بالای اتاق، قل و قل می‌جوشید رفت و کنار آن بساط جمع و جور نشست. از قوری رنگ و رو رفته‌ی روی سماور، توی استکان کمر باریک برای خودش چای یک‌ رنگ ریخت و استکان را مقابل خود گذاشت. شعله‌ی سماور را پایین‌تر کشید و با خودش گفت: سرتاسر این کوچه‌ی شترداران تا سر چهاراه ریسمانچی و حتی خود خیابان خراسان را بگردی، محض رضای خدا یک نفر را توی این برف پیدا نمی‌کنی که بهش سلام کنی، غیر از برف روب‌ها. صدای گُرُپِ بلندی پیر زن را از فکر درآورد. یا حسین گفت و بلند شد و از پشت پنجره نگاهی انداخت. در بسته بود. از بام همسایه کپه‌های برف به کوچه انداخته می‌شد. نشست و چای را سرکشید. استکان را زیر شیر سماور آب زد و کنار دو سه استکان دیگر که روی یک تکه پارچه‌ی سفید بود، گذاشت. نگاهی به کتیبه‌ی پارچه‌ای کوچک و رنگ و رو رفته‌ی شعر محتشم که روی دیوار رو به رو بود انداخت و بعد به چهار پایه‌ی چوبی که رویش را با پارچه‌ی بلند سیاهی پوشانده بود. چهار دست و پا به طرف چهار پایه رفتت و قسمتی را که از زیر پارچه بیرون زده بود مرتب کرد، نگاهی به نفت چراغ والور انداخت و سر جایش برگشت و باز در فکر فرو رفت.
    این برف امروز کارها را خراب کرد. بعیدِ دسته‌ها راه بیفتند زمین لیزه و کتل دارها و علَم کش‌ها حتماً زمین می‌خورند این روز عاشورایی خدا کنه به حق پنج تن برف بند بیاد، مردم به عزاداریشان برسند. من که اگر امروز دسته‌ی سینه زنی نبینم، دق می‌کنم… هی… خدا بیامرزه اسیران خاک را. حاج دایی، خاله جون، آقام، خانم جان… روحش شاد که توی روضه اشک می‌ریخت و شیرم می‌داد… همینه که با یه یا حسین اشکم شره می‌کنه.
    پیر زن قوری را از روی سماور برداشت، در سماور را بلند کرد و طوری که بخار داغ به صورتش نخورد، آب سماوررا پایید که کم نشده باشد. دوباره درِ سماور را گذاشت و قوری را روی آن قرار داد. روی دو زانو بلند شد و از پنجره به در حیاط نکاه کرد در هنوز نیمه باز بود و کف حیاط دیگر کاملاً سفید شده بود. زیر لب گفت: دیر کرد آقا ماشاء الله. همین وقت‌ها می‌اومد هر روز. از اول دهه، نشده بود دیر بکنه، سر ساعت می‌آمد و ذکر مصیبت می‌کرد و می‌رفت که به مجلس بعدیش برسد. چی شد امروز؟ نکنه نیاد…؛ یا باب الحوائج! لَنگم نگذار این روز عاشورایی…؛ یا قمر بنی هاشم! تسبیحش را دست گرفت و شروع کرد به صلوات فرستادن. صدای بسته شدن در حیاط آمد و پشت بندش کسی با صدایی گرم و محکم گفت: یا الله، یا الله، ..؛ صاحب خانه! هستی؟
    پیرزن بلند شد و به طرف در اتاق رفت. سید بلند قامت خوش‌رویی را ایستاده میان حیاط دید. گفت: بفرمایید آقا…سلام… فرمایش؟ سید سر بلند کرد و گفت: علیک السلام مادر! من دوست آقا ماشاء الله هستم. امروز نتوانست بیاید، مرا فرستاد. بدقولی حسابش نکن. دلش صاف است.
    پیر زن همین طور که از جلوی در اتاق کنار می‌رفت، گفت: قربان جدت آقا… دلواپس شده بودم… قدمت سر چشم… بفرما داخل، بیرون سرده.
    سید وارد اتاق کوچک شد و گوشه‌ای نشست. پیرزن برایش چای ریخت و مقابلش گذاشت.
    ـ تازه دمه، نوش جان کنین.. گرمتون می‌کنه…
    سید با آرامش و طمأنینه چای را نوشید. سپس نگاهی به کتیبه‌ی روی دیوار کرد. سری تکان داد و گفت: خدا خیرت بدهد مادر. چایت گرمم کرد. روضه بخوانم و بروم. امروز باید به خیلی جاها سر بزنم.
    ـ خدا از بزرگی کمتان نکند آقا!
    سید یا الله گفت و برخاست روی چهار پایه نشست و آغاز کرد:
    بسم الله الرحمن الرحیم… صلی الله علیک یا ابا عبد الله
    تو کیستی که گرفتی به هر دلی وطنی
    که نی در انجمنی، نی برون ز انجمنی
    تو آن حسین غریبی که روز عاشورا
    جهان مصالحه کردی به کهنه پیرهنی
    بغض پیرزن ترکیده بود و بدن نحفیش از شدت گریه تکان می‌خورد. سید به پهنای صورت اشک می‌ریخت و می‌خواند. سید بلند می‌گریست و پیرزن ضجه می‌زد. سید روضه را تمام کرد و ذکر «امن یجیب» گرفت. دعا کرد و پیرزن آمین گفت. همین که دعای سید پایان یافت، پیرزن دست به کار شد و دو چای خوش رنگ ریخت. یکی را به سید داد که هنوز روی چهار پایه نشسته بود تعارف کرد و دیگری را مقابل خودش گذاشت. سید با همان وقار و آرامش چای را نوشید و بلند شد. مادر جان! خدا به لطف و کرمش توسّلت را قبول بفرماید. من با اجازه می‌روم. به آقا ماشاءالله سلام مرا برسان و از قول من بگو با چنگ و دندان هم که شده باید مجلس امام حسین علیه السلام را دریافت.
    پیرزن گفت: چشم آقا جان… الهی به حق ارباب بی‌کفن، خدا حاجت قلب شما را بدهد! و بعد دست کرد و از گره چارقدش یک ده شاهی بیرون آورد و گفت: قابل شما نیست… این پول برای خرج روضه است. قند و چای و خرما و … بالأخره دیگر! هر روز هم از همین پول به آقا ماشاء الله می‌دهم. امروز که نیامده، قسمت شماست… دستم را رد نکنید. سید سکه را از پیرزن گرفت: دستت درد نکند مادر. خداوند خیر و برکتت بدهد… بیرون نیا که سرد است. خداحافظ.
    سید از اتاق خارج شد. پیرزن پشت پنجره ایستاد و نگاهش را زیر پای سید که آرام و موقر گام برمی‌داشت تا در حیاط کشید. پیرزن آهی کشید و به آسمان نگاه کرد. برف داشت بند می‌آمد. به اتاق برگشت. هر دو استکان را زیر شیر سماور آب زد و وارونه روی پارچه سفید گذاشت و بعد سماور را خاموش کرد. الهی صد هزار مرتبه شکر.. این هم از روضه‌ی عاشورا. تا سال دیگر کی زنده و کی مرده؟ صداهایی از کوچه بلند شد. پیرزن گوش سپرد. صدای هماهنگ دست‌هایی را که به سینه کوبیده می‌شد، می‌شناخت. سراسیمه چادرش را به سر کشید و به طرف در حیاط رفت. دو سه باری پایش سرید و نزدیک بود روی برف‌ها بیفتد. تازه هوا تاریک شده بود که در زدند. پیرزن از اتاق بیرون آمد و آهسته به ستم در رفت. آقا ماشاء الله بود سلام علیکم همشیره! سلام علیکم حاجی! خسته نباشی، خدا قبول کند.
    ـ بفرما داخل!
    آقا ماشاء الله دست‌هایش را با های دهانش گرم کرد و گفت: مزاحم نمی‌شوم. آمده‌ام عذر خواهی به جهت غیبت امروز
    ـ خدا ببخشه. دل واپس شده بودم.
    ـ سلامتی؟…
    ـ کجا مانده بودی امروز حاجی؟
    ـ قلهک بودم از دیشب. صبح مجلس روضه‌ای بود که باید می‌خواندم. مجلس که تمام شد خواستم راه بیفتم طرف شهر، برف‌گیر شدم. درشکه و استر هم نمی‌توانست حرکت کند، خوف سرما و گرگ بود. لاجرم ماندگار شدم.
    ـ خیر بوده ـ ان شاء الله ـ باز خوب شد که رفیقت را فرستادی.
    ـ کدام رفیقم باجی؟
    ـ همان آقا سیدی که روانه کردی امروز به عوضت بیاد دیگه.
    آقا ماشاء الله چشم‌هایش را ریز و ابروهایش را جمع کرد و گفت: آقا سید!؟… کدام آقا سید؟!
    ـ ای بابا… همان آقا سید قد بلند که صداش هم خوبه.
    آقا ماشاء الله ریش سفیدش را در مشت گرفت و اندیشید و گفت: من همچو رفیقی ندارم، همشیره…! نکند اشتباه… پیرزن با دو انگشت، یک رشته موی نقره‌ای‌اش را که از زیر چارقد بیرون آمده بود پوشاند و کلام آقا ماشاء الله را قطع کرد.
    ـ نه حاجی… شما را خوب می‌شناخت… تعریفتون رو کرد. نعوذ باالله…هوایی که حرف نمی‌زد. سید اولاد پیغمبر… گفت به شما سلام برسانم و بگم با چنگ و دندان هم شده باید به مجلس آقا ابی عبد ا… رسید. آقا ماشاء الله حیران و مات مانده بود. آهسته و لرزان گفت:
    به همین عزای اربابم قسم…؛ من کسی را نفرستاده بودم.
    رنگ به چهره نداشت پیشانی‌اش عرق کرده بود. قوت از زانوهایش گریخت و همان جا کنار در نشست. پیرزن با سردرگمی،‌ فهمیده و نفهمیده گفت: پس…پس… آن آقا سید…
    آقا ماشاء الله سرش را میان دو دستش گرفت و فقط توانست بگوید:
    خاک بر سرم…!
    پیرزن به در تکیه داد و به سمت حیاط روبرگرداند و خیره شد و به ردپاهایی که روی برف به جا مانده بود و حالا انگار می‌درخشید.
    والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

    ۴۲۰ عنوان: گفت و گو. نشریه‌ی اطلاعات،‌ آذر ۱۳۷۶؛ نقل از «صبح وصال» ویژه نامه نیمه شعبان ۱۴۱۸ هـ.ق.
    ۴۲۱ عنوان: داستان. نشریه‌ی موعود، آذر ۱۳۷۶.

    برگرفته از سایت :المهدویه

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *