امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۶ ساعت : ۰۲:۴۱
  • دفاع مقدس
  • بی نیاز…

    از آخرین پیچ پنهان کوهستان که گذشتیم ، غرش تیربار عراقی شروع شد. تا یک منور پرتاب کنیم و گرای تیربار به دست آرپی جی زن بیاید و شلیک کند سه چهار دقیقه طول کشید. با اولین شلیک آرپی جی، تیربار و تیربارچی تکه تکه شد ولی تا این لحظه چندین نفر از بچه ها زخمی روی زمین افتادند .

    من و مجید بالای سر اولین مجروح نشستیم . مجید رو به من کرد و سریع کوله پشتی را باز کرد تا … ناگهان صدای سنگین و ضعیفی از ته سینه اش بیرون آمد : آخ قلبم ! و در آغوش من افتاد !

    گفتم : مجید چی شده ؟

    چیزی نگفت . دوباره گفتم مجید چی شده ؟

    چیزی نگفت . از روی پاهایم بلندش کردم و روی زمین نشاندمش و قیچی را از داخل کوله پسشتی ام برداشتم و جلوی پیراهنش را پاره کردم جای هیچ زخمی نبود . سریع پشت پیراهنش را شکافتم دیدم کمرش به اندازه پهنای دو انگشت سوراخ شده و تیر تا نزدیک قلب پیش رفته است ! دست و پایم را گم کردم . دور و برم را نگاه کردم مجروح زیادی روی زمین بود . به خود آمدم .

    مجید گفت : تنفسم بده ، تنفسم بده .

    روی سینه اش افتادم و نفس مصنوعی را شروع کردم و به کمک یک پزشکیار ، کمر و سینه مجید را بستم .

    مجید جان چیز مهمی نیست من پیشت هستم .

    به چهره اش که نگاه کردم صورتش سفید و نورانی شده بود ، چشماتش از از حدقه در آمده بود و قدش کشیده شده بود .

    گفت : سردمه ، سردمه .

    من هم سریع لباس گرم خود را در آوردم و روی مجید انداختم ، تا اینکه آرام شد . سراغ مجروح های دیگر رفتم ، چند دقیقه ای گذشت ، به طرف مجید آمدم و گفتم : مجید جان حالت چطوره ؟

    مجید جان تنفس نمی خواهی ؟

    چیزی نشنیدم .

    گفتم آقا مجید سردت نیست ؟

    چیزی نگفت !

    چراغ قوه را برداشتم ، چشمان آرام و بسته اش را باز کردم و در چشمانش نور انداختم ، هیچ عکس العملی نشان نداد !

    چند لحظه بعد مطمئن شدم که او از همه چیز بی نیاز شده است .

    با خود کار روی پیراهنش نوشتم :

    شهید مجید رضایی از بهداری لشکر امام حسین (ع)

    منبع : ساجد

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *