امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۰ ساعت : ۲۲:۱۰
  • دفاع مقدس
  • انتخاب!

    مرحله سوم عملیات آزادی خرمشهر، عملیاتی بود به نام “یا زهرا”(س) که برای محاصره این شهر صورت گرفت. اطراف خرمشهر کانال‏های آبی بود که باید تا آنجا می‏رفتیم و شهر را محاصره می‏کردیم. گروهان ما که در عملیات قبلی، تعدادی زخمی و شهید داده بود، دوباره سازماندهی و برای عملیات آماده شده بود. من هم که قرار بود همچنان معاون گروهان باشم، همراه با بی‌سیم‏چی‌ام “شوشتری” در این عملیات شرکت کردم.

    مسیر حرکت، موازی جاده اهواز‌- خرمشهر بود. سمت چپ، جاده بود و سمت راست،‏ خطوط مرزی. در جای جای مسیر حرکت، ‏بچه‏ هایی را می دیدیم که بر اثر برخورد با مین مجروح شده، ناله می‏ کردند اما موقعیتی نبود که کسی به فکر مجروحین باشد؛ چون عراقی‏ها روی جاده مستقر شده بودند و مدام ستون ما را زیر آتش داشتند.

    چند کیلومتری که رفتیم، فرمانده گروهان مرا خواست و گفت: شش نفر از آرپی جی ‏زن‏ها را هم با خود بیاور. بعد تیربارها و دوشکاها را نشان داد و گفت: «باید بروید و این‏ها را خنثی کنید.»

    همان‌طور که روی پنجه پا نشسته بود و به تیربارها اشاره می‏ کرد، ناگهان از میان آن همه تیر که به سمت ما شلیک می‏شد، تیری رسام‌- نورانی‌- دیدم که داشت صاف می‏آمد سراغ ما! حالا که فکرش را می‏ کنم انگار چند دقیقه ‏ای طول کشید که آن تیر همین‌طور می‏ آمد طرف ما ولی درحقیقت، فکر نمی‏ کنم بیش‏تر از یکی دو ثانیه طول کشید. در همین فاصله با خود فکر کردم الان این تیر به من می‏خورد یا به فرمانده یا به نفر سمت راست من؛ حالا نمی‏دانم دیگران هم متوجه آن شده بودند یا نه؟ یک لحظه دیدم فرمانده گروهان از پشت افتاد. تیر درست‏ خورده‌بود توی سرش. هنوز هم در حکمت آن تیر مانده ام که چطور این یکی از میان آن همه تیر رسام که برای ایجاد وحشت در شب شلیک می ‏شد آمد و موجب شهادت فرمانده شد.

    به‌هرحال همان‌طور که متحیر آن صحنه بودم. آرپی ‏جی ‏زن‏ها را راه انداختم که به‌صورت سینه‌خیز به سمت تیربارها حرکت کنند تا از آتش دشمن در امان باشند.

    در همین‌حال یک‌باره دیدم کسی درق و درق دارد با پوتین می‏ کوبد توی سر ما و از کنارمان رد می‏شود. برگشتم و گفتم: «داری چکار می‏کنی اخوی؟»

    نگاهم کرد و با خنده گفت: «تویی؟»

    تازه فهمیدم “علی‏رضا” بچه محلمان است. گفتم: «اینجا چه می‏کنی؟»

    گفت: «آمدم کمک شما.»

    رفتیم تا نزدیکی سنگرهای عراقی. عراقی‏ها این سمت جاده خاکریز نداشتند، اما متوجه ما شده بودند و از داخل سنگرهایشان شلیک می‏کردند. همان‌طور که جلو می‏رفتیم سر و صدایشان را می‏شنیدیم که به عربی حرف می‌زدند. یعنی تا این حد نزدیکشان شده بودیم.

    از همان جا شروع کردیم به شلیک طرف آن‏ها. “علی‏رضا” یک‌باره نارنجکی برداشت، ضامنش را کشید و گفت که می‏خواهد بیندازد داخل سنگر عراقی‏ها. با فریاد گفتم: «بلند نشو، همین‌طور خوابیده بینداز.»

    اما “علی‏رضا” انگار نشنید. بلند شد و نارنجک را انداخت و بلافاصله چندبار تیر به شکم و سینه‏اش خورد؛ رفتم بالای سرش و حالش را پرسیدم. با همان لبخند همیشگی نگاهم کرد.‌علی‏رضا هیچ عکسی نداشت که در آن بدون لبخند باشد. همیشه لبخند گوشه لبش بود.

    شروع کردم با او صحبت کردن گفتم: «حالت چطوره؟ خوبی؟»

    باز هم لبخند زد و گفت: «نه!»

    درد داشت، اما روحیه‏ اش را نباخته بود. گفتم: «علی‏رضا شهادتین‌ات را بگو.»

    گفت: «چی بگم؟»

    گفتم: «بگو اشهد ان لا اله الا الله.» گفت.

    گفتم: «بگو اشهد ان محمد رسول الله، اشهد ان علی ولی الله‏» گفت.

    گفتم: «چیز دیگه‏ای نمی‏خوای بگی؟»

    گفت: «هر چی تو بگی می‏گم.»

    گفتم: «وصیتی چیزی نداری بگی؟»

    گفت: «نه زن دارم نه بچه. چیزی ندارم که وصیت کنم.»

    در همین حال شروع کرد به ذکر “الله ‏اکبر” و بعد شهید شد. همان‌طور مات و مبهوت کنارش نشسته بودم و هیچ کاری نمی ‏توانستم بکنم. “شوشتری” هم کنارم بود. یک نفر دیگر هم کنارم بود که من فکر می‏کردم یکی از بچه ‏هاست. اما همین‌که نگاه کردم دیدم چهره‏اش سیاه است. یک سرباز عراقی بود که زخمی شده بود و نمی‏توانست تکان بخورد. دیدن آن عراقی، موجب شد به خودم بیایم و همراه “شوشتری” راه بیفتم به سمت‏ بچه‏ ها.

    بچه‏ ها تیربارها را زده بودند و روی جاده راه می‏ رفتند. همراهشان رفتیم. من در آن محل، تانکی را نشان کردم که جاده را شکافته و آنجا مستقر شده بود. می‏ خواستم وقتی فردا برای بردن “علی‏رضا” می ‏آیم، آنجا را بشناسم.

    آن‌شب اصلاً نمی ‏فهمیدیم که کجا می ‏رویم و چه می‏کنیم. ما آن شب از محلی گذشته بودیم که فردایش به قتلگاه عراقی‏ها معروف شده بود. یعنی فردایش آنجا چنین تابلویی زده بودند ولی ما در آن شرایط چه می ‏فهمیدیم که دوروبرمان دارد چه اتفاقی می‏افتد!

    کم‏کم به منطقه ‏ای رسیدیم که درگیری شدید بود. طوری که همه نیروها زمین‌گیر شده بودند. من هم حسابی از اتفاقاتی که آن‌شب افتاده بود پکر بودم و اصلا دستم به کار نمی‏رفت. یک‌باره “علی بشکیده”‌- فرمانده گردان عمار‌-تماس گرفت که کجا هستید و چرا نمی‏آیید جلو؟ معلوم شد که او رفته است پیش توپخانه دشمن. از آنجا تماس گرفته بود که من اینجا پیش توپخانه‏ ام بیایید جلو.

    ما از خودمان خجالت کشیدیم که آنجا کپ کرده بودیم. به “شوشتری” گفتم: «چه کنیم؟»

    گفت: «مگه نمی‏بینی داره تیر می آد؟»

    آنجا بود که آدم به جایی می‏رسید که باید انتخاب می‏کرد. اگر می‏خواستی ببینی عقل چه می‏گوید، نباید از جایت تکان می‏خوردی، چون بچه‏ ها را می ‏دیدی که یک‌به‌یک تیر به سر و سینه و گردن‌شان می‌خورد اما با این حال، انتخاب می ‏کردند.

    مثل باران، تیر می ‏آمد. تیرهای رسام که آدم آن‏ها را می دید. هیچ حفاظ و پناهگاهی هم نبود؛ ولی باید روی جاده راه می‏رفتی. پیش خودم فکر می‏ کردم: «بین خدا و زن و بچه، کدام را باید انتخاب کرد؟» ما، مانده بودیم و بچه‏ ها انتخاب می‏کردند و می‏ رفتند. دست آخر ما هم به هوای آنها بلند شدیم و راه افتادیم.

    صبح که شد، گفتند تا نزدیک شلمچه رفته ‏ایم، کانال‏های آب را هم رد کرده‏ ایم و خرمشهر در محاصره ما است. نگاه کردم و دیدم که خشاب‏ هایم هنوز خالی نشده، نارنجک‏هایم هنوز هست، اما خرمشهر محاصره شده است!

    راوی: امیر محمدی

    منبع:روایتگری

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *