امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 18:14

اندیشه در اسلام – قسمت سیزدهم

به نام خدا

بعثت، عامل حركت فكرى

مهم‏ترین حادثه تاریخ بشر كه قرآن مجید به دلیل آن بر همه مردم عالم منت دارد، بعثت انبیاست. مهم‏ترین كار پیامبران خدا كه قرآن مجید و امیرالمؤمنین علیه السلام در سخنان مهم خود به آن اشاره كرده‏اند، ایجاد حركت فكرى و فرهنگى در مردم است كه نتیجه‏اش حركت صحیح‏اخلاقى و عملى خواهد بود.

نقش عقل در انسان

امام على علیه السلام در خطبه اول نهج البلاغه پس از بیان مسائل توحید، آفرینش عالم و آدم، به بحث در نبوت انبیا مى‏پردازند و مى‏فرمایند:

فلسفه بعثت انبیا این است كه عقل را كه خزانه الهى در وجود بشر است بگشایند وگوهر گران‏بهایى كه خدا در این خزانه قرار داده است، آشكار كنند1. كدام انسان عاقل و باانصاف مى‏تواند نقش عظیم نبوت انبیا را در پدیده‏هاى علمى، فرهنگى، اخلاقى، روحى، عملى و تمدن بشرانكار كند؟!

اگر هر علم و هنرى را باانصاف بررسى كنیم، ریشه آنها به انبیاى خدا برمى‏گردد. آیات قرآن مجید در این باره صراحت دارند كه انبیا عاقل‏ترین مردم تاریخ بوده‏اند. عقل آنان قوى‏ترین عقول و داراى ذخیره‏هاى گرانقدر الهى بوده است. قرآن و همه متون اسلامى و كتاب‏هاى انبیا، دلیل بر این است كه قوى‏ترین عقل، یعنى چراغ حیات با آنان بوده است و نور قوىّ عمق‏نگرى را به دیگران منتقل كرده‏اند و رشد عقلى مردم كار كم و آسانى نبوده است.

نفوذ دانشمندان اسلام در اروپا

كتاب مهمى در فرانسه به نام « تمدن اسلام و عرب » چاپ شده كه نویسنده آن معروف به «گوستاولوبون» است. پس از این كه مسائل مهمى را درباره بسیارى از علوم دانشمندان اسلامى نقل و دسته‏بندى مى‏كند، مى‏گوید: دانشمندان مسلمان بروزدهنده، پایه‏گذار و رشد دهندگان مسائل علمى بوده‏اند.

سپس مى‏گوید : مااروپاییان وقتى در قرن هفدهم و هیجدهم، سر سفره دانش آمدیم، متوجه شدیم كه هزار سال است دانشمندان اسلامى این سفره را روى زمین گسترده‏اند و ما بر سرسفره آماده قدرت گرفتیم. بعد در برنامه‏هاى كنونى بروز دادیم و تمدن امروز را پایه‏گذارى كردیم. در حقیقت، این دانشمند باانصاف فرانسوىِ مسیحى، خیلى راحت با دلیل و منطق اثبات مى‏كند كه تمدن امروز، ریشه در علوم اسلامى و نبوت پیامبر اسلام و انبیاى گذشته دارد ؛ بنابراین، علم و فرهنگ و هنر و تمدن، ریشه در نبوت و عقل انبیا دارد، پس حركت عقلى بشر، وابسته به حركت عقلى انبیا بوده است. فكر، گوهر گرانقدر وجود انسان و منبع خیرات است. اندیشه، ظرف بركات و ریشه در عقل انبیاى خداوند دارد. عقل همه انبیا هم در اتصال با وحى پروردگار عالم است كه عقل بى نهایت در بى‏نهایت است.

همراهى دین و حیا با عقل

روایتى در اصول كافى آمده كه تأویل‏پذیر است و تأویل آن در شرح اصول كافى صدرالمتألهین شیرازى بیان شده است. امام ششم علیه السلام نقل مى‏فرماید :

وقتى حضرت آدم آفریده شد، پروردگار عالم به جبرئیل فرمود: به آدم بگو یكى از این سه را انتخاب كند. آن سه، دین و حیا و عقل است. جبرئیل به محضر آدم آمد و گفت: خدا سه چیز به من داده است، یكى از آنها را انتخاب كن. آدم به امین وحى گفت: من عقل را مى‏خواهم. جبرئیل به عقل گفت: در خدمت آدم باش، به دین و حیا گفت شما برگردید. دین و حیا گفتند: ما برنمى‏گردیم، زیرا خدا به ما دستور داده است كه هر جا عقل باشد، شما هم باید با او باشید و هر دو ماندند2.

یعنى هر كس از عقل بهره ببرد، دین و حیا هم در خدمت او قرار مى‏گیرد، داراى فرهنگ نورانى و تربیت و ادب مى‏شود و به دانشمند درجه یك و شاعر و حكیم پر قدرت تبدیل مى‏گردد. اگر مریض، عقل را به كار گیرد مى‏تواند یك انسان به تمام معنا سالم شود.

حكایت یكى از اولیاء اللّه‏

مرحوم حاج میرزا حسن كرمانشاهى نقل كرده‏اند كه: من در مدرسه روبه‏روى امام زاده سید نصر الدین نشسته بودم كه یك طلبه ژولیده مو با لباسى كهنه از در مدرسه وارد شد. تا آن زمان او را ندیده بودم، وقتى حرف زد معلوم شد روستایى است و تهران را ندیده است. از من پرسید: حاج میرزا حسن كرمانشاهى كیست؟ گفتم من هستم. آمد جلو سلام كرد و گفت: حجره شانزدهم مدرسه خالى است، كلید آن را به من بده. مانند آدم جادو شده، نپرسیدم از كجا آمدى؟ چه كسى آدرس مدرسه را به تو داده است؟ چه كسى اسم ما را به تو گفته؟ كلید را به او دادم و او در حجره را باز كرد و دید یك گلیم در حجره افتاده، گفت : خوب است.به من گفت: از فردا منطق بوعلى را به من درس بده. من در برابر او مقاومت نكردم و گفتم: چَشم. فردا صبح یك ساعت براى او درس گذاشتم. درس اول را به او دادم، خوب فهمید. چند روز دیگر هم آمد، من هم شب‏ها در خانه مجبور بودم غیر از كتاب‏هاى دیگر، منطق بوعلى را هم نگاه كنم. خانم من هم مدتى از من دل‏گیر شده بود. هر شب پس از نماز مغرب و عشا، براى درس‏هاى فردا باید دو سه ساعت مطالعه مى‏كردم، حال كه یك درس هم اضافه شده بود، عصبانى شد و گفت: این چه زن دارى است كه تو دارى؟ نباید شب پنج‏شنبه و جمعه مطالعه كنى. همین كه ایام هفته سرت در كتاب است كافى است. از شدّت عصبانیت كتاب‏هاى مرا به هم ریخت، بعد هم كتاب منطق بوعلى را از دست من گرفت، نفهمیدم كجا گذاشت. درس فردا را كه دیده بودم براى او گفتم. فردا شب هر چه در خانه گشتم، منطق را پیدا نكردم به او گفتم: زن این كتاب را به من بده، شاگرد دارم، عصبانى بود، گفت: نمى‏شود. فردا روى سابقه ذهنى قدیم خودم به او درس گفتم. پس فردا باز هم براى او درس گفتم. آخر درس گفت: استاد بى‏مطالعه وقت مردم راحرام نكن، كتاب را مطالعه كن. به او گفتم: ببخشید كتابم گم شده است، گفت: در محل رختخواب‏ها زیر رختخواب دوم است. امشب كه مى‏روى مطالعه كن، من مچ او را گرفتم و گفتم: من تا امروز حوصله كردم و هیچ نگفتم، امروز دیگر نمى‏شود، اسرار مسئله را به من بگو. چه كسى آدرس این مدرسه را به تو داد؟ چه كسى اسم مرا به تو گفت؟ چه كسى گفت كه اتاق شانزده خالى است؟ چه كسى گفت: منطق بوعلى را بگویم؟ و چه كسى گفت كه من مطالعه نكرده‏ام؟ چه كسى آدرس كتاب را به تو داد؟ خودت هستى یا كسى پشت سر توست؟ این حتمى است كه: «رسد آدمى به جایى كه به جز خدا نبیند … .

حكایت راه‏یابى به محضر ولى عصر علیه السلام بر اثر توبه

یكى از استادان حوزه علمیه مى‏فرمود: چهل سال پیش با پدرم مشهد بودم ـ پدرش از مراجع بزرگ شیعه بود ـ صبح یك روحانى در مشهد نزد من آمد و گفت: پسر جان من امشب مى‏میرم، پدرت فصل خوبى به مشهد آمده است. به او سلام مرا برسان و بگو كه بر جنازه من نماز بخواند.

انسان مى‏تواند به جایى برسد كه اگر خدا را ندید، مواظب خودش باشد. یك عده به این نقطه هم نرسیدند، خودشان را اصلاً نمى‏بینند، دزد به همه چیز ایشان مى‏زند، باز هم نمى‏فهمند. با چشم باز براى دزد كف هم مى‏زند.

رضا خان وقتى چادر از سر زن‏ها برداشت، زن‏ها براى او كف مى‏زدند، هلهله مى‏كردند، جشن مى‏گرفتند كه زمینه زنا را رواج داد و ناموس ایشان را برد، زمینه طلاق و فرار دختران و آلوده‏شدن چشم‏ها را فراهم كرد. هر سال هم در هفده دى در حضور شاه جشن مى‏گرفتند. یك عده این قدر پست و كور و بیچاره هستند كه دزد را تشویق مى‏كنند،براى او جشن مى‏گیرند.

رفیق بد، آدرس همه جور گناه را به او داده است. مزه سیگار، شراب و قمار را به او چشانده‏است. بدترین دزد رابهترین رفیق مى‏داند.

چندین چراغ دارد و بیراهه مى‏رود

بگذار تا بیفتد و بیند جزاى خویش3

… گفت آقاى میرزا حسن من خودم نیستم رفیقى دارم كه یادم مى‏دهد. گفتم رفیق رااز كجا پیدا كردى؟ گفت: او مارا پیدا كرده است. تو چه كسى هستى كه او تو را پیدا كرده است. گفت: من از اهالى روستاهاى شاهرود هستم. پدر من عالم، زاهد، عابد و آگاه به مسائل شرعى بود و براى مردم، روحانى بسیار خوبى بود. من هم در لباس آخوندى نبودم. هر چه پدرم اصرار كرد، در حوزه شاهرود و مشهد درس بخوانم، نرفتم. پدرم با همه زیبایى باطنى كه داشت، ازدنیا رفت. من سواد وتربیت نداشتم، ولى مردم اطلاع نداشتند. همان روزى كه پدرم را دفن كردند،لباس پدرم را به من پوشاندند. به خودم گفتم چند روزمسجد مى‏روم ببینم چه مزه‏اى دارد؟ درمحراب جلوى پایم بلند مى‏شوند، دستم را مى‏بوسند. برایم روغن و كشك و پول مى‏آورند. هر كس هم از من مسئله مى‏پرسید، عوضى جواب مى‏دادم، چون بلد نبودم. یك سال خوب زندگى كردم، خوب پول و هدیه قبول كردم، اما شب جمعه با خود فكر كردم كه من تا كى زنده هستم كه به آنان جواب اشتباه بگویم و مال ایشان را به ناحق بخورم؟ تا كِى خمس و سهم امام بگیرم؟ ضرر مى‏كنم.

پیغام دادم تمام مرد و زن روز جمعه مسجد بیایند، كار واجبى دارم. همه مردم آمدند، منبر رفتم و گفتم هر چه به من روغن و ماست و كشك داده‏اید، حرام من باد. مسئله هر چه پرسیده‏اید، عوضى گفته‏ام، سواد و تربیت ندارم. روستایى‏ها عصبانى شدند و مرا از منبر پایین كشیدند و تا مى‏توانستند زدند. لباس‏هایم تكّه تكّه شد. فرار كردم و هشتاد فرسخ از شاهرود پیاده با خوردن علف بیابان در حال توبه و گریه به پیشگاه حق تا سر بالایى مسگر آباد تهران آمدم.از دروازه خراسان داخل سرازیرى شدم، یك آقاى چهل ساله مؤدبى به من گفت: از شاهرود هستى؟ گفتم : بله، اسم تو فلانى است؟ گفتم : بله، به قصد درس خواندن تهران آمدى؟ گفتم : بله. آدرس مدرسه و حجره و اسم شما و مقدارى پول به من داد، نام كتاب را هم گفت كه تو درس بدهى.

حاج میرزا حسن حكیمِ عارفِ بیدار پرسید: او رامى‏شناسى؟ گفت: نه، اما خیلى دوست خوبى است. پرسید : او را مى‏بینى؟ گفت: هر روز. گفت: فردا اگر اورادیدى از او اجازه بگیر تا من هم او را ببینم. گفت: اجازه نمى‏خواهد، بسیار انسان خوبى است، اما حالا تو مى‏گویى اجازه بگیرم، بسیار خوب، من فردا چون ناهار با هم هستیم، به او مى‏گویم. حاج میرزا حسن نقل مى‏كند كه شب تا صبح خواب نداشتم، مى‏دانستم رفیق این روستایى امام عصر علیه السلام است، مى‏دانستم درِ رحمت خدا به دلیل توبه پر قدرت، به روى او باز شده است، هر چند خودش نمى‏فهمد كه رفیق او كیست. نقطه فكر چه نقطه باعظمتى است، چه كسانى از این نقطه به چه جاهایى رسیده‏اند. امام صادق علیه السلام فرمود:

«العقل ما عُبد به الرحمن و اكتُسب به الجنان»4.

سر درس از او پرسید : به رفیقت گفتى؟ گفت: به او گفتم، جواب داد: سلام مرا به میرزا حسن برسان و بگو شما مشغول درس خود باشید. به او گفتم باز هم او را مى‏بینى؟ گفت: آرى، امروز با هم قرار ناهار داریم.امروز اجازه بگیر، اگر با هم بودید، من یك لحظه از دور فقط جمال او را ببینم و برگردم …

… فردا آمد، گفتم: رفیقت را دیدى؟ اجازه گرفتى؟ گفت: به تو مى‏گویم و رفت. فردا سر درس نیامد، پس فردا نیامد، یك هفته گذشت نیامد، سال‏ها مى‏آیم در این مدرسه مى‏نشینم، بلكه او را ببینم، اما دیگر او را ندیدم. با فكر زندگى كنیم و در همه چیز هم فكر كنیم.

حضرت على علیه السلام مى‏فرماید:

« لا مال أعود من العقل و لا فقر أشدُّ من الجهل»5.

آمادگى براى درك محضر یار

در داستان على بن مهزیار چند نكته بسیار مهم وجود دارد، یك نكته این است كه آن شب چهارشنبه كه نماینده حضرت امام عصر علیه السلام به على بن مهزیار رسید، به او گفت كه آقا مرا فرستاده تا تو را ببرم. گفت: رفیق‏هاى خود را هم بیاورم؟ گفت: رفیق‏هاى تو خوب هستند، ولى شایسته آن بزم نیستند. ابن خُزیب را مى‏شناسى؟ خدا رحمتش كند، از دنیا رفته است. نماینده حضرت فرمود: وضو را صحیح مى‏گرفت، نماز را درست و نیكو به جا مى‏آورد و قرآن را نیكو تلاوت مى‏كرد، آن گاه گفت : شب جمعه بیا تو را خدمت حضرت ببرم. از عقبه طائف كه بالا رفتیم، پرسید : چه مى‏بینى؟ وسط صحرا، خیمه حضرت است، مواظب باش كه آن جا جاى پرهیزكاران است.

صحت عمل شرط قبولى آن

تعداد ما در كاروان مكه 106 نفر بود، یك روحانى هم در كاروان حضور داشت. ما بى‏دلیل خود را جلو انداختیم، مصیبتى شد. چند مسئله باید براى اهل كاروان معلوم شود كه در چه حدّى صحیح است : یكى طهارت گرفتن، یكى وضو و غسل و تیمم و یكى هم حمد و سوره. همه از این پیشنهاد استقبال كردند. به نظر مى‏آمد كه طهارت مسئله مهمى نیست، اما آن طهارتى را كه در رساله آمده است، از میان این 106 نفر، فقط بیست نفر طهارت صحیح داشتند ؛ یعنى تنها غسل و تیمم و نماز 24 نفر درست بود و بقیه به طور مسلّم باطل بود.

——————————————————————————–

1 . نهج‏البلاغة ، خطبه 1.

2 . الكافى : 1/10، حدیث 2.

3 . سعدى 4 . الكافى : 1/11، حدیث 3 ؛ بحار الأنوار : 33/170، حدیث علیه السلام 44. 5 . الكافى : 8/18، حدیث 4 ؛ بحار الأنوار : 77

استاد حسین انصاریان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *