امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۰۱ ساعت : ۱۳:۵۰

اندیشه در اسلام – قسمت سیزدهم

به نام خدا

بعثت، عامل حرکت فکرى

مهم‏ترین حادثه تاریخ بشر که قرآن مجید به دلیل آن بر همه مردم عالم منت دارد، بعثت انبیاست. مهم‏ترین کار پیامبران خدا که قرآن مجید و امیرالمؤمنین علیه السلام در سخنان مهم خود به آن اشاره کرده‏اند، ایجاد حرکت فکرى و فرهنگى در مردم است که نتیجه‏اش حرکت صحیح‏اخلاقى و عملى خواهد بود.

نقش عقل در انسان

امام على علیه السلام در خطبه اول نهج البلاغه پس از بیان مسائل توحید، آفرینش عالم و آدم، به بحث در نبوت انبیا مى‏پردازند و مى‏فرمایند:

فلسفه بعثت انبیا این است که عقل را که خزانه الهى در وجود بشر است بگشایند وگوهر گران‏بهایى که خدا در این خزانه قرار داده است، آشکار کنند1. کدام انسان عاقل و باانصاف مى‏تواند نقش عظیم نبوت انبیا را در پدیده‏هاى علمى، فرهنگى، اخلاقى، روحى، عملى و تمدن بشرانکار کند؟!

اگر هر علم و هنرى را باانصاف بررسى کنیم، ریشه آنها به انبیاى خدا برمى‏گردد. آیات قرآن مجید در این باره صراحت دارند که انبیا عاقل‏ترین مردم تاریخ بوده‏اند. عقل آنان قوى‏ترین عقول و داراى ذخیره‏هاى گرانقدر الهى بوده است. قرآن و همه متون اسلامى و کتاب‏هاى انبیا، دلیل بر این است که قوى‏ترین عقل، یعنى چراغ حیات با آنان بوده است و نور قوىّ عمق‏نگرى را به دیگران منتقل کرده‏اند و رشد عقلى مردم کار کم و آسانى نبوده است.

نفوذ دانشمندان اسلام در اروپا

کتاب مهمى در فرانسه به نام « تمدن اسلام و عرب » چاپ شده که نویسنده آن معروف به «گوستاولوبون» است. پس از این که مسائل مهمى را درباره بسیارى از علوم دانشمندان اسلامى نقل و دسته‏بندى مى‏کند، مى‏گوید: دانشمندان مسلمان بروزدهنده، پایه‏گذار و رشد دهندگان مسائل علمى بوده‏اند.

سپس مى‏گوید : مااروپاییان وقتى در قرن هفدهم و هیجدهم، سر سفره دانش آمدیم، متوجه شدیم که هزار سال است دانشمندان اسلامى این سفره را روى زمین گسترده‏اند و ما بر سرسفره آماده قدرت گرفتیم. بعد در برنامه‏هاى کنونى بروز دادیم و تمدن امروز را پایه‏گذارى کردیم. در حقیقت، این دانشمند باانصاف فرانسوىِ مسیحى، خیلى راحت با دلیل و منطق اثبات مى‏کند که تمدن امروز، ریشه در علوم اسلامى و نبوت پیامبر اسلام و انبیاى گذشته دارد ؛ بنابراین، علم و فرهنگ و هنر و تمدن، ریشه در نبوت و عقل انبیا دارد، پس حرکت عقلى بشر، وابسته به حرکت عقلى انبیا بوده است. فکر، گوهر گرانقدر وجود انسان و منبع خیرات است. اندیشه، ظرف برکات و ریشه در عقل انبیاى خداوند دارد. عقل همه انبیا هم در اتصال با وحى پروردگار عالم است که عقل بى نهایت در بى‏نهایت است.

همراهى دین و حیا با عقل

روایتى در اصول کافى آمده که تأویل‏پذیر است و تأویل آن در شرح اصول کافى صدرالمتألهین شیرازى بیان شده است. امام ششم علیه السلام نقل مى‏فرماید :

وقتى حضرت آدم آفریده شد، پروردگار عالم به جبرئیل فرمود: به آدم بگو یکى از این سه را انتخاب کند. آن سه، دین و حیا و عقل است. جبرئیل به محضر آدم آمد و گفت: خدا سه چیز به من داده است، یکى از آنها را انتخاب کن. آدم به امین وحى گفت: من عقل را مى‏خواهم. جبرئیل به عقل گفت: در خدمت آدم باش، به دین و حیا گفت شما برگردید. دین و حیا گفتند: ما برنمى‏گردیم، زیرا خدا به ما دستور داده است که هر جا عقل باشد، شما هم باید با او باشید و هر دو ماندند2.

یعنى هر کس از عقل بهره ببرد، دین و حیا هم در خدمت او قرار مى‏گیرد، داراى فرهنگ نورانى و تربیت و ادب مى‏شود و به دانشمند درجه یک و شاعر و حکیم پر قدرت تبدیل مى‏گردد. اگر مریض، عقل را به کار گیرد مى‏تواند یک انسان به تمام معنا سالم شود.

حکایت یکى از اولیاء اللّه‏

مرحوم حاج میرزا حسن کرمانشاهى نقل کرده‏اند که: من در مدرسه روبه‏روى امام زاده سید نصر الدین نشسته بودم که یک طلبه ژولیده مو با لباسى کهنه از در مدرسه وارد شد. تا آن زمان او را ندیده بودم، وقتى حرف زد معلوم شد روستایى است و تهران را ندیده است. از من پرسید: حاج میرزا حسن کرمانشاهى کیست؟ گفتم من هستم. آمد جلو سلام کرد و گفت: حجره شانزدهم مدرسه خالى است، کلید آن را به من بده. مانند آدم جادو شده، نپرسیدم از کجا آمدى؟ چه کسى آدرس مدرسه را به تو داده است؟ چه کسى اسم ما را به تو گفته؟ کلید را به او دادم و او در حجره را باز کرد و دید یک گلیم در حجره افتاده، گفت : خوب است.به من گفت: از فردا منطق بوعلى را به من درس بده. من در برابر او مقاومت نکردم و گفتم: چَشم. فردا صبح یک ساعت براى او درس گذاشتم. درس اول را به او دادم، خوب فهمید. چند روز دیگر هم آمد، من هم شب‏ها در خانه مجبور بودم غیر از کتاب‏هاى دیگر، منطق بوعلى را هم نگاه کنم. خانم من هم مدتى از من دل‏گیر شده بود. هر شب پس از نماز مغرب و عشا، براى درس‏هاى فردا باید دو سه ساعت مطالعه مى‏کردم، حال که یک درس هم اضافه شده بود، عصبانى شد و گفت: این چه زن دارى است که تو دارى؟ نباید شب پنج‏شنبه و جمعه مطالعه کنى. همین که ایام هفته سرت در کتاب است کافى است. از شدّت عصبانیت کتاب‏هاى مرا به هم ریخت، بعد هم کتاب منطق بوعلى را از دست من گرفت، نفهمیدم کجا گذاشت. درس فردا را که دیده بودم براى او گفتم. فردا شب هر چه در خانه گشتم، منطق را پیدا نکردم به او گفتم: زن این کتاب را به من بده، شاگرد دارم، عصبانى بود، گفت: نمى‏شود. فردا روى سابقه ذهنى قدیم خودم به او درس گفتم. پس فردا باز هم براى او درس گفتم. آخر درس گفت: استاد بى‏مطالعه وقت مردم راحرام نکن، کتاب را مطالعه کن. به او گفتم: ببخشید کتابم گم شده است، گفت: در محل رختخواب‏ها زیر رختخواب دوم است. امشب که مى‏روى مطالعه کن، من مچ او را گرفتم و گفتم: من تا امروز حوصله کردم و هیچ نگفتم، امروز دیگر نمى‏شود، اسرار مسئله را به من بگو. چه کسى آدرس این مدرسه را به تو داد؟ چه کسى اسم مرا به تو گفت؟ چه کسى گفت که اتاق شانزده خالى است؟ چه کسى گفت: منطق بوعلى را بگویم؟ و چه کسى گفت که من مطالعه نکرده‏ام؟ چه کسى آدرس کتاب را به تو داد؟ خودت هستى یا کسى پشت سر توست؟ این حتمى است که: «رسد آدمى به جایى که به جز خدا نبیند … .

حکایت راه‏یابى به محضر ولى عصر علیه السلام بر اثر توبه

یکى از استادان حوزه علمیه مى‏فرمود: چهل سال پیش با پدرم مشهد بودم ـ پدرش از مراجع بزرگ شیعه بود ـ صبح یک روحانى در مشهد نزد من آمد و گفت: پسر جان من امشب مى‏میرم، پدرت فصل خوبى به مشهد آمده است. به او سلام مرا برسان و بگو که بر جنازه من نماز بخواند.

انسان مى‏تواند به جایى برسد که اگر خدا را ندید، مواظب خودش باشد. یک عده به این نقطه هم نرسیدند، خودشان را اصلاً نمى‏بینند، دزد به همه چیز ایشان مى‏زند، باز هم نمى‏فهمند. با چشم باز براى دزد کف هم مى‏زند.

رضا خان وقتى چادر از سر زن‏ها برداشت، زن‏ها براى او کف مى‏زدند، هلهله مى‏کردند، جشن مى‏گرفتند که زمینه زنا را رواج داد و ناموس ایشان را برد، زمینه طلاق و فرار دختران و آلوده‏شدن چشم‏ها را فراهم کرد. هر سال هم در هفده دى در حضور شاه جشن مى‏گرفتند. یک عده این قدر پست و کور و بیچاره هستند که دزد را تشویق مى‏کنند،براى او جشن مى‏گیرند.

رفیق بد، آدرس همه جور گناه را به او داده است. مزه سیگار، شراب و قمار را به او چشانده‏است. بدترین دزد رابهترین رفیق مى‏داند.

چندین چراغ دارد و بیراهه مى‏رود

بگذار تا بیفتد و بیند جزاى خویش3

… گفت آقاى میرزا حسن من خودم نیستم رفیقى دارم که یادم مى‏دهد. گفتم رفیق رااز کجا پیدا کردى؟ گفت: او مارا پیدا کرده است. تو چه کسى هستى که او تو را پیدا کرده است. گفت: من از اهالى روستاهاى شاهرود هستم. پدر من عالم، زاهد، عابد و آگاه به مسائل شرعى بود و براى مردم، روحانى بسیار خوبى بود. من هم در لباس آخوندى نبودم. هر چه پدرم اصرار کرد، در حوزه شاهرود و مشهد درس بخوانم، نرفتم. پدرم با همه زیبایى باطنى که داشت، ازدنیا رفت. من سواد وتربیت نداشتم، ولى مردم اطلاع نداشتند. همان روزى که پدرم را دفن کردند،لباس پدرم را به من پوشاندند. به خودم گفتم چند روزمسجد مى‏روم ببینم چه مزه‏اى دارد؟ درمحراب جلوى پایم بلند مى‏شوند، دستم را مى‏بوسند. برایم روغن و کشک و پول مى‏آورند. هر کس هم از من مسئله مى‏پرسید، عوضى جواب مى‏دادم، چون بلد نبودم. یک سال خوب زندگى کردم، خوب پول و هدیه قبول کردم، اما شب جمعه با خود فکر کردم که من تا کى زنده هستم که به آنان جواب اشتباه بگویم و مال ایشان را به ناحق بخورم؟ تا کِى خمس و سهم امام بگیرم؟ ضرر مى‏کنم.

پیغام دادم تمام مرد و زن روز جمعه مسجد بیایند، کار واجبى دارم. همه مردم آمدند، منبر رفتم و گفتم هر چه به من روغن و ماست و کشک داده‏اید، حرام من باد. مسئله هر چه پرسیده‏اید، عوضى گفته‏ام، سواد و تربیت ندارم. روستایى‏ها عصبانى شدند و مرا از منبر پایین کشیدند و تا مى‏توانستند زدند. لباس‏هایم تکّه تکّه شد. فرار کردم و هشتاد فرسخ از شاهرود پیاده با خوردن علف بیابان در حال توبه و گریه به پیشگاه حق تا سر بالایى مسگر آباد تهران آمدم.از دروازه خراسان داخل سرازیرى شدم، یک آقاى چهل ساله مؤدبى به من گفت: از شاهرود هستى؟ گفتم : بله، اسم تو فلانى است؟ گفتم : بله، به قصد درس خواندن تهران آمدى؟ گفتم : بله. آدرس مدرسه و حجره و اسم شما و مقدارى پول به من داد، نام کتاب را هم گفت که تو درس بدهى.

حاج میرزا حسن حکیمِ عارفِ بیدار پرسید: او رامى‏شناسى؟ گفت: نه، اما خیلى دوست خوبى است. پرسید : او را مى‏بینى؟ گفت: هر روز. گفت: فردا اگر اورادیدى از او اجازه بگیر تا من هم او را ببینم. گفت: اجازه نمى‏خواهد، بسیار انسان خوبى است، اما حالا تو مى‏گویى اجازه بگیرم، بسیار خوب، من فردا چون ناهار با هم هستیم، به او مى‏گویم. حاج میرزا حسن نقل مى‏کند که شب تا صبح خواب نداشتم، مى‏دانستم رفیق این روستایى امام عصر علیه السلام است، مى‏دانستم درِ رحمت خدا به دلیل توبه پر قدرت، به روى او باز شده است، هر چند خودش نمى‏فهمد که رفیق او کیست. نقطه فکر چه نقطه باعظمتى است، چه کسانى از این نقطه به چه جاهایى رسیده‏اند. امام صادق علیه السلام فرمود:

«العقل ما عُبد به الرحمن و اکتُسب به الجنان»۴.

سر درس از او پرسید : به رفیقت گفتى؟ گفت: به او گفتم، جواب داد: سلام مرا به میرزا حسن برسان و بگو شما مشغول درس خود باشید. به او گفتم باز هم او را مى‏بینى؟ گفت: آرى، امروز با هم قرار ناهار داریم.امروز اجازه بگیر، اگر با هم بودید، من یک لحظه از دور فقط جمال او را ببینم و برگردم …

… فردا آمد، گفتم: رفیقت را دیدى؟ اجازه گرفتى؟ گفت: به تو مى‏گویم و رفت. فردا سر درس نیامد، پس فردا نیامد، یک هفته گذشت نیامد، سال‏ها مى‏آیم در این مدرسه مى‏نشینم، بلکه او را ببینم، اما دیگر او را ندیدم. با فکر زندگى کنیم و در همه چیز هم فکر کنیم.

حضرت على علیه السلام مى‏فرماید:

« لا مال أعود من العقل و لا فقر أشدُّ من الجهل»۵.

آمادگى براى درک محضر یار

در داستان على بن مهزیار چند نکته بسیار مهم وجود دارد، یک نکته این است که آن شب چهارشنبه که نماینده حضرت امام عصر علیه السلام به على بن مهزیار رسید، به او گفت که آقا مرا فرستاده تا تو را ببرم. گفت: رفیق‏هاى خود را هم بیاورم؟ گفت: رفیق‏هاى تو خوب هستند، ولى شایسته آن بزم نیستند. ابن خُزیب را مى‏شناسى؟ خدا رحمتش کند، از دنیا رفته است. نماینده حضرت فرمود: وضو را صحیح مى‏گرفت، نماز را درست و نیکو به جا مى‏آورد و قرآن را نیکو تلاوت مى‏کرد، آن گاه گفت : شب جمعه بیا تو را خدمت حضرت ببرم. از عقبه طائف که بالا رفتیم، پرسید : چه مى‏بینى؟ وسط صحرا، خیمه حضرت است، مواظب باش که آن جا جاى پرهیزکاران است.

صحت عمل شرط قبولى آن

تعداد ما در کاروان مکه ۱۰۶ نفر بود، یک روحانى هم در کاروان حضور داشت. ما بى‏دلیل خود را جلو انداختیم، مصیبتى شد. چند مسئله باید براى اهل کاروان معلوم شود که در چه حدّى صحیح است : یکى طهارت گرفتن، یکى وضو و غسل و تیمم و یکى هم حمد و سوره. همه از این پیشنهاد استقبال کردند. به نظر مى‏آمد که طهارت مسئله مهمى نیست، اما آن طهارتى را که در رساله آمده است، از میان این ۱۰۶ نفر، فقط بیست نفر طهارت صحیح داشتند ؛ یعنى تنها غسل و تیمم و نماز ۲۴ نفر درست بود و بقیه به طور مسلّم باطل بود.

——————————————————————————–

۱ . نهج‏البلاغه ، خطبه ۱.

۲ . الکافى : ۱/۱۰، حدیث ۲.

۳ . سعدى ۴ . الکافى : ۱/۱۱، حدیث ۳ ؛ بحار الأنوار : ۳۳/۱۷۰، حدیث علیه السلام ۴۴. ۵ . الکافى : ۸/۱۸، حدیث ۴ ؛ بحار الأنوار : ۷۷

استاد حسین انصاریان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *