
|
«هاله های ابهام»
قسمت سیزدهم به کوشش محسن کاظمی وقتی به شهربانی رسیدیم ، دیگر مرا نزد برادرم نبردند و به این ترتیب از او جدا شدم ، گویا برادرم در این مدت با آنها وارد مذاکره شده و فهمیده بود که مشکل از طرف من است . ساعتی بعد به برادرم می گویند که آزاد است و برود و او می پرسد : ” داداشم چه می شود ؟ ” به او می گویند : ” او حالا حالاها اینجا مهمان است ، شما بروید . ” |