امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۰۱ ساعت : ۱۳:۲۹

اندیشه در اسلام – قسمت هفتم

به نام حق

رابطه اندیشه با قرآن

از هدف‏هاى بسیار مهمى که کتاب پروردگار براى نزول خودش بیان مى‏کند، مسئله اندیشه در خود قرآن است. در آیه شریفه‏اى مى‏فرماید:

« لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْانَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَهِ اللّه‏َ وَتِلْکَ الاْءَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ »۱.

اگر این قرآن را بر کوهى نازل مى‏کردیم ، قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشیده مى‏دیدى . و این مثل‏ها را براى مردم مى‏زنیم تا بیندیشند .

من این قرآن را فرستادم براى این‏که مردم در آن اندیشه کنند. اندیشه در قرآن تصوّرش به دو صورت است: یکى این‏که انسان خودش توفیق الهى پیدا مى‏کند و دنبال یک سلسله علوم عالى مى‏رود. قواى فکرى او بر اثر آن علوم، قوى مى‏شود. کتاب خدا را مى‏خواند و از این دریاى بى‏ساحل و بى‏کران الهى، عالى‏ترین مسائل را درک مى‏کند. اگر اهل بصیرت باشد، خودش آراسته مى‏شود و دیگران را هم به آراستگى دعوت مى‏کند. صورت دوّم این است که اگر انسان خودش فرصت براى مجهز شدن به علوم پیدا نکرد، با صاحبان فکر در قرآن ارتباط پیدا مى‏کند و از راه آنها که واسطه میان او و قرآن هستند، حقایقى را به دست مى‏آورد.

امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرمایند: این دو نفر حتما اهل نجات هستند و نفر سوم که نه دنبال علم رفته و نه دنبال متخصص قرآن، چه راه نجاتى دارد. غیر از قرآن مجید هم که راه نجات دیگرى وجود ندارد. کسى‏که خارج از محدوده قرآن زندگى مى‏کند و با قرآن و اهل آن سر و کار ندارد، به کجا مى‏خواهد برسد؟

خدا کسانى را که در قرآن اندیشه نکردند، سخت سرزنش مى‏فرماید و این افراد روز قیامت جریمه سنگینى خواهند پرداخت.

اقسام علوم در سخن امیرالمؤمنین علیه السلام

امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرمایند: قرآن چهار علم را در اختیار شما مى‏گذارد:

۱ . «ألا ان فیه علم ما یأتى » . و علم اول آینده جهان است، که این علم به ویژه در جزء ۲۸، ۲۹ و ۳۰ قرآن گنجانده شده است. علم بسیار گسترده‏اى هم هست. این علم به اندازه‏اى لطیف در این سه جزء گنجانده شده که انسان با خواندن آن ایمانش به قرآن قوى‏تر مى‏شود. آن حقیقتى را که دانشمندان با هزاران دستگاه علمى و با زمان بسیار طولانى به آن رسیده‏اند، کتاب خدا در چند آیه بیان مى‏فرماید.

یکى از مهم‏ترین کتاب‏هاى علمى که الان در دنیا شهرت دارد، کتاب « پیدایش و مرگ خورشید » است. این کتاب که در اروپا نوشته شده، براى خداشناسى کافى است. دانشمندان شوروى آن را کتاب معتبر مى‏دانند و براى تو دهنى خوردن ماتریالیست‏ها همین لغت پیدایش و مرگ خورشید کافى است، چون آنها صاحبى براى عالم قائل نیستند. حرفشان این است که عالم بدون صاحب، بدون ناظم و خود به خود به‏وجود آمده است. از نظر علم هم چیزى که خود به خود به وجود آمده باشد، باید از اول موجود باشد و تا ابد هم وجودش ادامه یابد. و ما اصلاً در عالم آفرینش عنصر چنین کیفیتى نداریم. خود آنها هم در جمله «خود به خود به‏وجود آمده»، گرفتار شده‏اند، چون لازمه این حرف این است که زمانى نبوده، حالا به‏وجود آمده است. وقتى یک ماتریالیسم مى‏گوید که عالم با دست کسى ساخته نشده و خود به خود به‏وجود آمده، این حرف معنایش این است که مسبوق به زمانى بوده که از اول نبوده است. همین حرف براى شکست دانش شما کافى است که اگر روزى نبوده و بعدا به وجود آمده، پس روزى هم نخواهد بود، در حالى‏که شما ماده و ریشه جهان را ازلى و ابدى مى‏دانید ؛ بنابراین، نمى‏توانید استدلال هم بیاورید. عجیب این است که شما با این عقیده قبول دارید که کتاب « پیدایش و مرگ خورشید » کتاب علمى بسیار جالبى است که حرف منفى هم در مورد آن نمى‏توان زد. پیدایش، یعنى این‏که کسى آن‏را پدید آورده است. اگر بخواهى بگویى خودش به‏وجود آمد، یعنى یک زمانى نبوده و بعد پیدا شده، منشأ پیدایش آن هم خودش بوده و شما مى‏گویى نبوده حالا این نبوده و این بوده، چگونه باعث به وجود آمدن شده است. لذا وقتى انسان پیدایش خورشید و مرگ را مطالعه مى‏کند، و از طرفى آیات قرآن را مى‏خواند، مى‏بیند که دقیق‏ترین اخبار پیدایش خورشید در قرآن مجید منعکس شده است. تاکنون یک عاقل در این ۱۴۰۰ سال در شرق و غرب پیدا نشده است که یک کتاب علمى بر ضد قرآن بنویسد و بگوید از نظر علمى نمى‏توان گفتار قرآن را پذیرفت، اما کتاب عین خورشید بر تابلوى دانش مى‏درخشد و هر عصرى که بر علم مى‏گذرد، برترى و اشراف خودش را عین روز روشن نشان مى‏دهد ؛ از این رو امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرماید: و از راه قرآن آینده جهان را از نظر علمى بفهمید. علم آینده در اختیارتان است، خود این ماده علوم متعدّد است که دانشگاه‏ها مى‏خواهند روى کلمه به کلمه قرآن زحمت بکشند و تجزیه و تحلیل کنند تا معلوم شود که این کتاب نسبت به آینده چه مى‏فرماید. در این علم است که انسان خودش راپیدا مى‏کند، آینده خودش را مى‏بیند و حساب کار خودش را مى‏کند.

۲ . «والحدیث عن الماضى» ؛ علم دوم این است که تمام گذشته عالم را در اختیارتان قرار مى‏دهد، حال یا گذشته تاریخى یا ساختمانى یا معنوى و یا ملت‏ها، خود این هم یک دانش است. انسان چه قدر براى درک مسائل گذشته جهان، هزینه مى‏کند. چه‏قدر براى درک علوم و حوادث گذشته بشر زحمت مى‏کشد و مى‏کوشد پس از پنجاه سال سنگ نوشته‏اى را از هزار مترى زمین پیدا کند تا از گذشته جهان خبرى بگیرد، خبر تاریخى، علمى و یا ساختمانى نسبت به گذشته جهان که قرآن این کار را کرده است. از ابتداى شروع ساختمان را مطرح مى‏کند تا وقتى که این نظام حیرت‏انگیز به این صورت بر پا مى‏شود. تازه این دو علم را که در اختیار انسان قرار مى‏دهد، آنها را با این وسعت و عظمت، مقدمه دیدن خدا و ایمان به وجود مقدّس و آشنایى با او مى‏داند. بى خود نبود که شخصیت‏هایى همچون امیر المؤمنین علیه السلام و حضرت زهرا علیه‏السلام و امام مجتبى علیه السلام و سایر ائمه قدس سرهما این‏طور عاشق خدا بودند. این عشق را از قرآن گرفته بودند. نمى‏دانم شما تا چه اندازه با دعاى عرفه حضرت سید الشهدا علیه السلام آشنایید. دعاى عرفه یکى از معجزات انسانیت است که انسان باید در صحراى عرفات بنشیند و مسائلى را از عالم آفرینش، بدن، نفس و از ساختمان انسان به عنوان شاهکار خدا بگوید و بنابر روایاتى که نوشته‏اند آن حضرت هنگام دعا مانند دو مشک آب از دیده اشک مى‏ریخت. درباره ساختمان بدن مى‏گوید که در چشم من چه چیزى آفریدى. در بدن چه آفریدى. چه نوع رگ‏هایى به من دادى. چه نوع اعصابى به من دادى. چه مخى به من دادى. صحراى عرفات، نه آزمایشگاه بوده، نه میکرسکوپ و تلسکوپى در کار بوده، بلکه مردى بوده که به عشق خدا روى خاک نشسته و از کار و صنعت خدا تعریف کرده و اشک ریخته است.

انسان با خواندن کلمات حضرت سیدالشهدا علیه السلام تا لحظه خروج از دنیا چنان باادب و متواضع مى‏شود که انگار فکر مى‏کند خود امام حسین علیه السلام نشسته و امور معنوى او را ساخته است. حضرت این دعا را براى ساخته شدن مردم خوانده‏اند.

۳ . «ونظم ما بینکم» ؛ علم سوم این است که قرآن قوانینى را در اختیار شما مى‏گذارد که اگر همه شما این قوانین و حقوق را یاد بگیرید و در همه‏جا به کار گیرید، محال است که در کشورتان مشکل پیدا کنید. شما مشکلات کشورمان را تنها مربوط به جنگ مى‏دانید. اگر کسى تمام مشکلاتمان را به جنگ و استعمار مربوط بداند، انسان بى‏انصافى است. مشکلات علل گوناگونى دارند. یک علت عبارت از نشناختن حق است. من حقوق شما را و شما هم حقوق مرا نمى‏شناسید و در عین جهل به حقوق یک‏دیگر با هم زندگى مى‏کنیم. حقوق اصلى‏مان را پایمال مى‏کنیم. وقتى‏که من شما را نمى‏شناسم، حق شما را پایمال کرده‏ام، یا شما حق مرا از بین برده‏اید که نسبت به آن حقّ پایمال شده، در زندگى من خلأ پیدا مى‏شود. این خودش یک مشکل است. فرض کنید میان پدر و مادر و بچه‏ها دعوا است. علت آن چیست؟ خدا که پدر و مادر و بچه‏ها را نیافریده و سفره برایشان پهن نکرده که بخورند و قدرت پیدا کنند تا با هم دعوا کنند ؛ بنابراین، یک علت آن این است که حقوق هم‏دیگر را نمى‏شناسیم ؛ این همه‏اش را به طرف خودش مى‏کشد. دیگرى هم به طرف خودش مى‏کشد. در این میان یکى ناراحت است که چرا همه‏اش به طرف اوست و دیگرى ناراحت است که چرا همه‏اش به طرف اوست، در این صورت است که دعوایشان مى‏شود ؛ یا به این دلیل است که با این‏که حق را مى‏شناسند، ولى دین ندارند. قرآن غیر از این که حقوق را مى‏شناساند، با اندیشه در آن، انسان را مؤمن به پروردگار قرار مى‏دهد. مؤمن کسى است که اصلاً دلش نمى‏خواهد حقى را پایمال کند، بلکه حتى علاقه دارد تا حقّ خودش را ایثار کند.

عاشق آن است که پیراهن شب عروسى‏اش را که در طول عمر فقط یک شب است، به فقیر بدهد و همان پیراهن کهنه خانه پدرش را بپوشد. نه کسى آن پیراهن را از او خواسته و نه به او پیشنهاد شده، بلکه او کسى است که خودش ایثار مى‏کند.

قرآن است که همه را به تمام حقوق لازم، چه مربوط به دیگران و چه مربوط به خود آشنا مى‏کند. انسان ضمن اندیشه در قرآن، به پروردگار وصل مى‏شود و حقوق همه را مراعات مى‏کند ؛ در این‏صورت، قسمت عمده‏اى از مشکلات در سطح کشور حل مى‏شود؛ یعنى همه کشمکش‏هاى داخلى تمام مى‏شود.

حکایت عجیب یک دکتر

در یک روزنامه مقاله‏اى از یک دکتر خواندم که بسیار عالى بود. عنوان مقاله این بود : «در آن قطعه از شهر ما چه مى‏گذرد؟ سرى هم به شهر ما بزنید» . نوشته بود: درس خوانده‏ام، اروپا و آمریکا را دیده‏ام و سپس در تهران مطب باز کردم. کارم فقط مکیدن پول بوده است، یعنى ساعت سه بعدازظهر که به مطب مى‏آمدم فقط چشمم به این بوده که هر روز نرخ ویزیتم بالا رود. براى خرید لوازم طبى و الکتریکى به خیابانى از خیابان‏هاى جنوب شهر مى‏رفتم. در خیابان ناصر خسرو، پیرمردى را با جعبه آینه‏اى دیدم که در گوشه‏اى نشسته بود. یک تومان به او دادم و گفتم: پنج دو ریالى مى‏خواهم، گفت: لازم دارى؟ گفتم: بله. پنج دو ریالى نو شمرد و به من داد. در آخر یک تومان را برگرداند و گفت نمى‏خواهم. گفتم: چرا؟ گفت: این‏جا دو ریالى صلواتى است. گفتم: کلمه صلواتى را نمى‏فهمم. من دکتر هستم و در خارج بودم. گفت: صلواتى، یعنى چون کارت‏گیر است، این دو ریالى‏ها را به طور مجانى به تو مى‏دهم. گفتم: تو مگر چه‏قدر کاسبى مى‏کنى که دو ریالى‏ها را مجانى مى‏دهى؟

گفت: من همه منفعتم در بیش‏تر روزها صد تومان مى‏شود. پنجاه تومان خرج خودم و زن و بچه‏ام است، پنجاه تومان هم براى رضاى خدا دو ریالى مى‏کنم و به هرکسى که کارش گیر باشد براى تلفن زدن مى‏دهم ؛ نصف براى ما، و نصف هم براى مردم. آن‏هم مردمى که کار دارند، حال هرکسى که مى‏خواهد باشد.

دکتر گفت: یک تومان را در جیبم گذاشتم و یک ده تومانى به جاى این پنج عدد دو ریالى به او دادم. آرام گفت: نمى‏خواهم. یک صد تومانى درآوردم به او بدهم، خیلى آرام گفت: هزار تومانى دارى؟ گفتم: بله. گفت: اگر هزار تومانى هم بدهى، یکى، دو تا، سه تا، باز هم نمى‏گیرم. این دو ریالى‏ها براى خداست.

کنارى ایستادم. بهت زده شدم. گویا دیوانه شده بودم. نمى‏دانستم چه خبر است؟

این جا چه کشورى است. به او گفتم: پیرمرد چهل سال دارم، اما فقط امروز معنا و مزه انسانیت را فهمیدم. کارى به من بده تا من هم آدم شوم. پیرمرد گفت: چه‏کاره‏اى؟ گفتم: دکتر. گفت: از شنبه تا چهارشنبه در مطب خود از مریض‏ها ویزیت دریافت کن و پنج شنبه، تابلوى کوچکى جلوى در اتاق بزن: دکتر صلواتى، تا بتوانى کارى براى خدا، قیامت و قبرت کرده باشى . دکتر این کار را انجام داده بود و روز پنج‏شنبه از بیماران ویزیت نمى‏گرفت. بعد دکترهاى دیگر فهمیدند و به او تلفن مى‏زدند و مى‏گفتند : مگر دیوانه شده‏اى؟ دیگرى زنگ مى‏زد و مى‏گفت: حالت خراب است؟ مى‏گفتم: آرى و بعد گوشى را مى‏گذاشتم.

دیگرى مى‏گفت: نکند تَن تو به این آخوندها خورده؟ مثل این‏که ایستگاه صلواتى را اینها زیاد برپا کرده‏اند؟ مى‏گفتم: آرى.

هر کسى تلفن مى‏زد و یاوه‏اى سر مى‏داد و من فقط مى‏گفتم، بله. آن پیرمرد مرا آدم کرده است. من مى‏خواهم با خدا معامله کنم.

این پیرمرد حتماً اهل قرآن است. شاید قرآن هم نداند، اما به یقین با آخوند خوبى برخورد کرده که موج قرآن داشته و آن‏را به این پیرمرد داده است، پیرمرد دائم موج قرآن را با دو ریالى پخش مى‏کرد. موج قرآن با این دو ریالى، داخل مطب یک دکتر رفته و از آن جا به جان پیرزن مریض وارد شده است.

۴ . علم چهارم این است که: «ألا ان فیه علم ما یأتى ودواء دائکم»۲ . امیر المؤمنین علیه السلام مى‏فرماید: « هر مرض فکرى و روحى که دارید در قرآن است ».

قرآن مجید مى‏فرماید: من کتاب فکرم. بعد هم دعوت مى‏کنم که در آیات من فکر کنید. چرا نمى‏اندیشید در این که چگونه زندگى کنید؟ از کجا آمده‏اید؟ به کجا خواهید رفت؟ چه کسى شما را آورده؟ براى چه آورده و کجا مى‏خواهد ببرد؟ چرا اندیشه نمى‏کنید که من براى چه ۱۲۴ هزار پیامبر فرستادم. چرا فکر نمى‏کنید که روزى مى‏میرید و همه شما را تنها مى‏گذارند و روزى وارد قیامت مى‏شوید:

« لََمجْمُوعُونَ إِلَى مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ »۳.

براى وعده‏گاه روزى معین گرد آورده خواهند شد .

چرا آن کسى‏که از قافله توحید عقب افتاده، نمى‏اندیشد. قرآن مى‏فرماید: در سه کتاب اندیشه کنید: کتاب هستى، کتاب نفس و قرآن. بیندیش تا بیشتر خدا را بشناسى. بیشتر با وجود مقدّس او آشنا شوى و ببین او در این عالم چه کرده است و آیا معقول است که این عالم صاحب نداشته باشد؟

تفکّر در عظمت آفرینش خورشید

خورشید ما داراى وزنى معین است که دانشمندان، اندازه آن را تعیین کرده‏اند. در کتابى که محصول هزاران کتاب اسلامى و علمى خارجى است، به نام « نشانه‏هایى از او » ، مقدار حرارت سطح خارجى خورشید تعیین شده است. روزانه ۳۵۰ هزار میلیون تن از وزن خورشید کم مى‏شود که در یک سال ۳۷ میلیون و ۷۵۰ هزار تن وزنش پایین مى‏آید و به همین نسبت کوچک‏تر هم مى‏شود؛ یعنى هم حجمش کم و هم وزنش کم مى‏شود. از نظر علمى هیچ شکى نیست که با کم شدن حجم خورشید، نیروى جاذبه‏اش هم باید کم شود، چون اگر یک کیلو آهن‏ربا داشته باشیم، ده درجه نیرو جذب مى‏کند. حال اگر نیم کیلو شود، پنج درجه نیرو جذب خواهد کرد. خورشید جاذبه دارد و زمین، مریخ و عطارد را باید نگه دارد. این را در مدرسه خوانده‏اید. وقتى حجم و وزنش کم شود، جاذبه‏اش هم باید کم شود، چرا که بر حسب قانون نیوتن، جاذبه جسم بزرگ از جسم کوچک بیشتر است. زمین ما در محیط جاذبه خورشید قرار دارد. نیروى جاذبه خورشید است که زمین را در یک فاصله معیّنى از خورشید نگه داشته که این فاصله حدود ۱۵۰ میلیون کیلومتر است. گردش انتقالى زمین که به گِرد خورشید است بر اثر تعادلى است که میان دو نیروى جاذبه خورشید و دافعه زمین قرار دارد. پیدایش فصول چهارگانه بر اثر همین جاذبه و دافعه است. با کاهش یافتن نیروى جاذبه خورشید، روزى ۳۵۰ میلیون تن از وزن خورشید کم مى‏شود و حجمش هم کوچک مى‏شود. نیروى جاذبه که کاهش مى‏یابد از نظر علمى بایستى مدار زمین به دور خورشید تغییر کند و یا آن‏که از محیط جاذبه خورشید خارج شود، زیرا نیروى دافعه زمین به همان حال باقى است. خورشید وزن و حجمش هم کم شده است، ولى زمین هیچ تغییرى نکرده است. باید میان دافعه و جاذبه به هم بخورد، پس تعادل دو نیرو به هم خواهد خورد و فاصله بیشتر مى‏شود و دست کم مدار زمین به گرد خورشید طولانى‏تر شده، فصول چهارگانه درازتر مى‏شود. باید بهار، تابستان ، پاییز و زمستان هر کدام شش ماه طول بکشد، در حالى‏که الان هرکدام سه ماهند، ولى مى‏بینیم میلیون‏ها سال است که چنین تغییراتى به هیچ عنوان به اندازه یک ذرّه صورت نگرفته است ؛ نه سال طولانى‏تر شده، نه فصول چهارگانه درازتر شده‏اند و نه هواى زمین سردتر شده است، در صورتى‏که جاذبه خورشید خیلى کمتر شده است ؛ پس چه شده که اصلاً نظام به هم نخورده است. دانشمندان شوروى بر طبق قانون طبیعى چنین مى‏گویند : آهن رباى پنج کیلویى، سى درجه کشش دارد. اگر دو کیلو شود، خیلى کشش آن کم مى‏شود، یعنى وزن و حجمش خیلى کم شده، ولى زمین نه وزنش کم شده نه حجمش، و قوّه دافعه زمین سر جایش است، اما قوّه دافعه کم شده، اندازه‏اش هم کوچک‏تر شده است، با این حال تغییرى دراین‏جا صورت نگرفته است. تدبیر و اداره این جهان در دست کیست که نمى‏گذارد این اتفاق بیفتد؟

آن‏گاه صاحب کتاب مى‏نویسد: آخر دانش غیر از حرف‏هاى ماست. دانشمندان باید پاسخ این پرسش را بدهند و این راز بزرگ آفرینش را کشف کنند. این چه رازى است؟ سپس خودش اضافه مى‏کند که بر طبق آیات قرآن این راز بزرگ آفرینش نشان مى‏دهد که دانشى بزرگ داراى قدرتى بزرگ، پدیدآورنده این دو کوکب است. او ضامن حیات روى زمین است. اوست که نگهبان زمین است تا زمینى‏ها بتوانند زندگى کنند. اوست که کاهش‏هاى خورشید را مى‏دانسته و جبران آنها را در نظر گرفته تا زمین به همان وضع، پس از هزاران سال بماند، در صورتى‏که خورشید وضع هزاران سال پیش را ندارد. لکه‏هاى سیاهى هم در آن پیدا شده که دلیل بر آن است که عمرش رو به آخر است، ولى هیچ تغییرى در اوضاع حیات صورت نگرفته است. چه کسى مشغول کار است؟ نیوتن مى‏گوید: من یک پاسخ بیشتر ندارم که به عالم بدهم. هرکسى بیاید به من بگوید که مطابق قانون تو باید نظام به هم خورده باشد، مى‏گویم نه، به هم نمى‏خورد. هزاران سال بعد هم به هم نمى‏خورد، به علت این‏که خدا حاکم بر این نظام است. براى این‏که خدا این عالم را با تدبیر اداره مى‏کند وگرنه حجم خورشید که کم شده، وزنش هم کم مى‏شود و باید نظم آن به هم بخورد.

مى‏دانید با این کم شدن وزن خورشید تا کنون باید چه پیش مى‏آمد؟ باید همه ما یخ مى‏زدیم؛ یعنى بر روى تمام سطح زمین چند صد کیلومتر یخ سوار شده باشد، در حالى‏که هیچ تغییرى را مشاهده نمى‏کنیم.

ما انسان‏ها هم سر این سفره نشسته، حسابى خوردیم و گناه کردیم، ولى این وضع هیچ تغییرى نکرده و نمى‏کند.

——————————————————————————–

۱ . حشر (۵۹) : ۲۱.

۲ . نهج البلاغه : ۲۲۳، خطبه ۱۵۸ ؛ بحار الأنوار : ۸۹/۲۳، حدیث ۲۴.

۳ . واقعه (۵۶) : ۵۰ .

استاد حسین انصاریان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *