امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 15:49

اندیشه در اسلام – قسمت هفتم

به نام حق

رابطه اندیشه با قرآن

از هدف‏هاى بسیار مهمى كه كتاب پروردگار براى نزول خودش بیان مى‏كند، مسئله اندیشه در خود قرآن است. در آیه شریفه‏اى مى‏فرماید:

« لَوْ أَنزَلْنَا هذَا الْقُرْانَ عَلَى جَبَلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیَةِ اللّه‏َ وَتِلْكَ الاْءَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَكَّرُونَ »1.

اگر این قرآن را بر كوهى نازل مى‏كردیم ، قطعاً آن را از ترس خدا فروتن و از هم پاشیده مى‏دیدى . و این مثل‏ها را براى مردم مى‏زنیم تا بیندیشند .

من این قرآن را فرستادم براى این‏كه مردم در آن اندیشه كنند. اندیشه در قرآن تصوّرش به دو صورت است: یكى این‏كه انسان خودش توفیق الهى پیدا مى‏كند و دنبال یك سلسله علوم عالى مى‏رود. قواى فكرى او بر اثر آن علوم، قوى مى‏شود. كتاب خدا را مى‏خواند و از این دریاى بى‏ساحل و بى‏كران الهى، عالى‏ترین مسائل را درك مى‏كند. اگر اهل بصیرت باشد، خودش آراسته مى‏شود و دیگران را هم به آراستگى دعوت مى‏كند. صورت دوّم این است كه اگر انسان خودش فرصت براى مجهز شدن به علوم پیدا نكرد، با صاحبان فكر در قرآن ارتباط پیدا مى‏كند و از راه آنها كه واسطه میان او و قرآن هستند، حقایقى را به دست مى‏آورد.

امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرمایند: این دو نفر حتما اهل نجات هستند و نفر سوم كه نه دنبال علم رفته و نه دنبال متخصص قرآن، چه راه نجاتى دارد. غیر از قرآن مجید هم كه راه نجات دیگرى وجود ندارد. كسى‏كه خارج از محدوده قرآن زندگى مى‏كند و با قرآن و اهل آن سر و كار ندارد، به كجا مى‏خواهد برسد؟

خدا كسانى را كه در قرآن اندیشه نكردند، سخت سرزنش مى‏فرماید و این افراد روز قیامت جریمه سنگینى خواهند پرداخت.

اقسام علوم در سخن امیرالمؤمنین علیه السلام

امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرمایند: قرآن چهار علم را در اختیار شما مى‏گذارد:

1 . «ألا ان فیه علم ما یأتى » . و علم اول آینده جهان است، كه این علم به ویژه در جزء 28، 29 و 30 قرآن گنجانده شده است. علم بسیار گسترده‏اى هم هست. این علم به اندازه‏اى لطیف در این سه جزء گنجانده شده كه انسان با خواندن آن ایمانش به قرآن قوى‏تر مى‏شود. آن حقیقتى را كه دانشمندان با هزاران دستگاه علمى و با زمان بسیار طولانى به آن رسیده‏اند، كتاب خدا در چند آیه بیان مى‏فرماید.

یكى از مهم‏ترین كتاب‏هاى علمى كه الان در دنیا شهرت دارد، كتاب « پیدایش و مرگ خورشید » است. این كتاب كه در اروپا نوشته شده، براى خداشناسى كافى است. دانشمندان شوروى آن را كتاب معتبر مى‏دانند و براى تو دهنى خوردن ماتریالیست‏ها همین لغت پیدایش و مرگ خورشید كافى است، چون آنها صاحبى براى عالم قائل نیستند. حرفشان این است كه عالم بدون صاحب، بدون ناظم و خود به خود به‏وجود آمده است. از نظر علم هم چیزى كه خود به خود به وجود آمده باشد، باید از اول موجود باشد و تا ابد هم وجودش ادامه یابد. و ما اصلاً در عالم آفرینش عنصر چنین كیفیتى نداریم. خود آنها هم در جمله «خود به خود به‏وجود آمده»، گرفتار شده‏اند، چون لازمه این حرف این است كه زمانى نبوده، حالا به‏وجود آمده است. وقتى یك ماتریالیسم مى‏گوید كه عالم با دست كسى ساخته نشده و خود به خود به‏وجود آمده، این حرف معنایش این است كه مسبوق به زمانى بوده كه از اول نبوده است. همین حرف براى شكست دانش شما كافى است كه اگر روزى نبوده و بعدا به وجود آمده، پس روزى هم نخواهد بود، در حالى‏كه شما ماده و ریشه جهان را ازلى و ابدى مى‏دانید ؛ بنابراین، نمى‏توانید استدلال هم بیاورید. عجیب این است كه شما با این عقیده قبول دارید كه كتاب « پیدایش و مرگ خورشید » كتاب علمى بسیار جالبى است كه حرف منفى هم در مورد آن نمى‏توان زد. پیدایش، یعنى این‏كه كسى آن‏را پدید آورده است. اگر بخواهى بگویى خودش به‏وجود آمد، یعنى یك زمانى نبوده و بعد پیدا شده، منشأ پیدایش آن هم خودش بوده و شما مى‏گویى نبوده حالا این نبوده و این بوده، چگونه باعث به وجود آمدن شده است. لذا وقتى انسان پیدایش خورشید و مرگ را مطالعه مى‏كند، و از طرفى آیات قرآن را مى‏خواند، مى‏بیند كه دقیق‏ترین اخبار پیدایش خورشید در قرآن مجید منعكس شده است. تاكنون یك عاقل در این 1400 سال در شرق و غرب پیدا نشده است كه یك كتاب علمى بر ضد قرآن بنویسد و بگوید از نظر علمى نمى‏توان گفتار قرآن را پذیرفت، اما كتاب عین خورشید بر تابلوى دانش مى‏درخشد و هر عصرى كه بر علم مى‏گذرد، برترى و اشراف خودش را عین روز روشن نشان مى‏دهد ؛ از این رو امیرالمؤمنین علیه السلام مى‏فرماید: و از راه قرآن آینده جهان را از نظر علمى بفهمید. علم آینده در اختیارتان است، خود این ماده علوم متعدّد است كه دانشگاه‏ها مى‏خواهند روى كلمه به كلمه قرآن زحمت بكشند و تجزیه و تحلیل كنند تا معلوم شود كه این كتاب نسبت به آینده چه مى‏فرماید. در این علم است كه انسان خودش راپیدا مى‏كند، آینده خودش را مى‏بیند و حساب كار خودش را مى‏كند.

2 . «والحدیث عن الماضى» ؛ علم دوم این است كه تمام گذشته عالم را در اختیارتان قرار مى‏دهد، حال یا گذشته تاریخى یا ساختمانى یا معنوى و یا ملت‏ها، خود این هم یك دانش است. انسان چه قدر براى درك مسائل گذشته جهان، هزینه مى‏كند. چه‏قدر براى درك علوم و حوادث گذشته بشر زحمت مى‏كشد و مى‏كوشد پس از پنجاه سال سنگ نوشته‏اى را از هزار مترى زمین پیدا كند تا از گذشته جهان خبرى بگیرد، خبر تاریخى، علمى و یا ساختمانى نسبت به گذشته جهان كه قرآن این كار را كرده است. از ابتداى شروع ساختمان را مطرح مى‏كند تا وقتى كه این نظام حیرت‏انگیز به این صورت بر پا مى‏شود. تازه این دو علم را كه در اختیار انسان قرار مى‏دهد، آنها را با این وسعت و عظمت، مقدمه دیدن خدا و ایمان به وجود مقدّس و آشنایى با او مى‏داند. بى خود نبود كه شخصیت‏هایى همچون امیر المؤمنین علیه السلام و حضرت زهرا علیه‏السلام و امام مجتبى علیه السلام و سایر ائمه قدس سرهما این‏طور عاشق خدا بودند. این عشق را از قرآن گرفته بودند. نمى‏دانم شما تا چه اندازه با دعاى عرفه حضرت سید الشهدا علیه السلام آشنایید. دعاى عرفه یكى از معجزات انسانیت است كه انسان باید در صحراى عرفات بنشیند و مسائلى را از عالم آفرینش، بدن، نفس و از ساختمان انسان به عنوان شاهكار خدا بگوید و بنابر روایاتى كه نوشته‏اند آن حضرت هنگام دعا مانند دو مشك آب از دیده اشك مى‏ریخت. درباره ساختمان بدن مى‏گوید كه در چشم من چه چیزى آفریدى. در بدن چه آفریدى. چه نوع رگ‏هایى به من دادى. چه نوع اعصابى به من دادى. چه مخى به من دادى. صحراى عرفات، نه آزمایشگاه بوده، نه میكرسكوپ و تلسكوپى در كار بوده، بلكه مردى بوده كه به عشق خدا روى خاك نشسته و از كار و صنعت خدا تعریف كرده و اشك ریخته است.

انسان با خواندن كلمات حضرت سیدالشهدا علیه السلام تا لحظه خروج از دنیا چنان باادب و متواضع مى‏شود كه انگار فكر مى‏كند خود امام حسین علیه السلام نشسته و امور معنوى او را ساخته است. حضرت این دعا را براى ساخته شدن مردم خوانده‏اند.

3 . «ونظم ما بینكم» ؛ علم سوم این است كه قرآن قوانینى را در اختیار شما مى‏گذارد كه اگر همه شما این قوانین و حقوق را یاد بگیرید و در همه‏جا به كار گیرید، محال است كه در كشورتان مشكل پیدا كنید. شما مشكلات كشورمان را تنها مربوط به جنگ مى‏دانید. اگر كسى تمام مشكلاتمان را به جنگ و استعمار مربوط بداند، انسان بى‏انصافى است. مشكلات علل گوناگونى دارند. یك علت عبارت از نشناختن حق است. من حقوق شما را و شما هم حقوق مرا نمى‏شناسید و در عین جهل به حقوق یك‏دیگر با هم زندگى مى‏كنیم. حقوق اصلى‏مان را پایمال مى‏كنیم. وقتى‏كه من شما را نمى‏شناسم، حق شما را پایمال كرده‏ام، یا شما حق مرا از بین برده‏اید كه نسبت به آن حقّ پایمال شده، در زندگى من خلأ پیدا مى‏شود. این خودش یك مشكل است. فرض كنید میان پدر و مادر و بچه‏ها دعوا است. علت آن چیست؟ خدا كه پدر و مادر و بچه‏ها را نیافریده و سفره برایشان پهن نكرده كه بخورند و قدرت پیدا كنند تا با هم دعوا كنند ؛ بنابراین، یك علت آن این است كه حقوق هم‏دیگر را نمى‏شناسیم ؛ این همه‏اش را به طرف خودش مى‏كشد. دیگرى هم به طرف خودش مى‏كشد. در این میان یكى ناراحت است كه چرا همه‏اش به طرف اوست و دیگرى ناراحت است كه چرا همه‏اش به طرف اوست، در این صورت است كه دعوایشان مى‏شود ؛ یا به این دلیل است كه با این‏كه حق را مى‏شناسند، ولى دین ندارند. قرآن غیر از این كه حقوق را مى‏شناساند، با اندیشه در آن، انسان را مؤمن به پروردگار قرار مى‏دهد. مؤمن كسى است كه اصلاً دلش نمى‏خواهد حقى را پایمال كند، بلكه حتى علاقه دارد تا حقّ خودش را ایثار كند.

عاشق آن است كه پیراهن شب عروسى‏اش را كه در طول عمر فقط یك شب است، به فقیر بدهد و همان پیراهن كهنه خانه پدرش را بپوشد. نه كسى آن پیراهن را از او خواسته و نه به او پیشنهاد شده، بلكه او كسى است كه خودش ایثار مى‏كند.

قرآن است كه همه را به تمام حقوق لازم، چه مربوط به دیگران و چه مربوط به خود آشنا مى‏كند. انسان ضمن اندیشه در قرآن، به پروردگار وصل مى‏شود و حقوق همه را مراعات مى‏كند ؛ در این‏صورت، قسمت عمده‏اى از مشكلات در سطح كشور حل مى‏شود؛ یعنى همه كشمكش‏هاى داخلى تمام مى‏شود.

حكایت عجیب یك دكتر

در یك روزنامه مقاله‏اى از یك دكتر خواندم كه بسیار عالى بود. عنوان مقاله این بود : «در آن قطعه از شهر ما چه مى‏گذرد؟ سرى هم به شهر ما بزنید» . نوشته بود: درس خوانده‏ام، اروپا و آمریكا را دیده‏ام و سپس در تهران مطب باز كردم. كارم فقط مكیدن پول بوده است، یعنى ساعت سه بعدازظهر كه به مطب مى‏آمدم فقط چشمم به این بوده كه هر روز نرخ ویزیتم بالا رود. براى خرید لوازم طبى و الكتریكى به خیابانى از خیابان‏هاى جنوب شهر مى‏رفتم. در خیابان ناصر خسرو، پیرمردى را با جعبه آینه‏اى دیدم كه در گوشه‏اى نشسته بود. یك تومان به او دادم و گفتم: پنج دو ریالى مى‏خواهم، گفت: لازم دارى؟ گفتم: بله. پنج دو ریالى نو شمرد و به من داد. در آخر یك تومان را برگرداند و گفت نمى‏خواهم. گفتم: چرا؟ گفت: این‏جا دو ریالى صلواتى است. گفتم: كلمه صلواتى را نمى‏فهمم. من دكتر هستم و در خارج بودم. گفت: صلواتى، یعنى چون كارت‏گیر است، این دو ریالى‏ها را به طور مجانى به تو مى‏دهم. گفتم: تو مگر چه‏قدر كاسبى مى‏كنى كه دو ریالى‏ها را مجانى مى‏دهى؟

گفت: من همه منفعتم در بیش‏تر روزها صد تومان مى‏شود. پنجاه تومان خرج خودم و زن و بچه‏ام است، پنجاه تومان هم براى رضاى خدا دو ریالى مى‏كنم و به هركسى كه كارش گیر باشد براى تلفن زدن مى‏دهم ؛ نصف براى ما، و نصف هم براى مردم. آن‏هم مردمى كه كار دارند، حال هركسى كه مى‏خواهد باشد.

دكتر گفت: یك تومان را در جیبم گذاشتم و یك ده تومانى به جاى این پنج عدد دو ریالى به او دادم. آرام گفت: نمى‏خواهم. یك صد تومانى درآوردم به او بدهم، خیلى آرام گفت: هزار تومانى دارى؟ گفتم: بله. گفت: اگر هزار تومانى هم بدهى، یكى، دو تا، سه تا، باز هم نمى‏گیرم. این دو ریالى‏ها براى خداست.

كنارى ایستادم. بهت زده شدم. گویا دیوانه شده بودم. نمى‏دانستم چه خبر است؟

این جا چه كشورى است. به او گفتم: پیرمرد چهل سال دارم، اما فقط امروز معنا و مزه انسانیت را فهمیدم. كارى به من بده تا من هم آدم شوم. پیرمرد گفت: چه‏كاره‏اى؟ گفتم: دكتر. گفت: از شنبه تا چهارشنبه در مطب خود از مریض‏ها ویزیت دریافت كن و پنج شنبه، تابلوى كوچكى جلوى در اتاق بزن: دكتر صلواتى، تا بتوانى كارى براى خدا، قیامت و قبرت كرده باشى . دكتر این كار را انجام داده بود و روز پنج‏شنبه از بیماران ویزیت نمى‏گرفت. بعد دكترهاى دیگر فهمیدند و به او تلفن مى‏زدند و مى‏گفتند : مگر دیوانه شده‏اى؟ دیگرى زنگ مى‏زد و مى‏گفت: حالت خراب است؟ مى‏گفتم: آرى و بعد گوشى را مى‏گذاشتم.

دیگرى مى‏گفت: نكند تَن تو به این آخوندها خورده؟ مثل این‏كه ایستگاه صلواتى را اینها زیاد برپا كرده‏اند؟ مى‏گفتم: آرى.

هر كسى تلفن مى‏زد و یاوه‏اى سر مى‏داد و من فقط مى‏گفتم، بله. آن پیرمرد مرا آدم كرده است. من مى‏خواهم با خدا معامله كنم.

این پیرمرد حتماً اهل قرآن است. شاید قرآن هم نداند، اما به یقین با آخوند خوبى برخورد كرده كه موج قرآن داشته و آن‏را به این پیرمرد داده است، پیرمرد دائم موج قرآن را با دو ریالى پخش مى‏كرد. موج قرآن با این دو ریالى، داخل مطب یك دكتر رفته و از آن جا به جان پیرزن مریض وارد شده است.

4 . علم چهارم این است كه: «ألا ان فیه علم ما یأتى ودواء دائكم»2 . امیر المؤمنین علیه السلام مى‏فرماید: « هر مرض فكرى و روحى كه دارید در قرآن است ».

قرآن مجید مى‏فرماید: من كتاب فكرم. بعد هم دعوت مى‏كنم كه در آیات من فكر كنید. چرا نمى‏اندیشید در این كه چگونه زندگى كنید؟ از كجا آمده‏اید؟ به كجا خواهید رفت؟ چه كسى شما را آورده؟ براى چه آورده و كجا مى‏خواهد ببرد؟ چرا اندیشه نمى‏كنید كه من براى چه 124 هزار پیامبر فرستادم. چرا فكر نمى‏كنید كه روزى مى‏میرید و همه شما را تنها مى‏گذارند و روزى وارد قیامت مى‏شوید:

« لََمجْمُوعُونَ إِلَى مِیقَاتِ یَوْمٍ مَعْلُومٍ »3.

براى وعده‏گاه روزى معین گرد آورده خواهند شد .

چرا آن كسى‏كه از قافله توحید عقب افتاده، نمى‏اندیشد. قرآن مى‏فرماید: در سه كتاب اندیشه كنید: كتاب هستى، كتاب نفس و قرآن. بیندیش تا بیشتر خدا را بشناسى. بیشتر با وجود مقدّس او آشنا شوى و ببین او در این عالم چه كرده است و آیا معقول است كه این عالم صاحب نداشته باشد؟

تفكّر در عظمت آفرینش خورشید

خورشید ما داراى وزنى معین است كه دانشمندان، اندازه آن را تعیین كرده‏اند. در كتابى كه محصول هزاران كتاب اسلامى و علمى خارجى است، به نام « نشانه‏هایى از او » ، مقدار حرارت سطح خارجى خورشید تعیین شده است. روزانه 350 هزار میلیون تن از وزن خورشید كم مى‏شود كه در یك سال 37 میلیون و 750 هزار تن وزنش پایین مى‏آید و به همین نسبت كوچك‏تر هم مى‏شود؛ یعنى هم حجمش كم و هم وزنش كم مى‏شود. از نظر علمى هیچ شكى نیست كه با كم شدن حجم خورشید، نیروى جاذبه‏اش هم باید كم شود، چون اگر یك كیلو آهن‏ربا داشته باشیم، ده درجه نیرو جذب مى‏كند. حال اگر نیم كیلو شود، پنج درجه نیرو جذب خواهد كرد. خورشید جاذبه دارد و زمین، مریخ و عطارد را باید نگه دارد. این را در مدرسه خوانده‏اید. وقتى حجم و وزنش كم شود، جاذبه‏اش هم باید كم شود، چرا كه بر حسب قانون نیوتن، جاذبه جسم بزرگ از جسم كوچك بیشتر است. زمین ما در محیط جاذبه خورشید قرار دارد. نیروى جاذبه خورشید است كه زمین را در یك فاصله معیّنى از خورشید نگه داشته كه این فاصله حدود 150 میلیون كیلومتر است. گردش انتقالى زمین كه به گِرد خورشید است بر اثر تعادلى است كه میان دو نیروى جاذبه خورشید و دافعه زمین قرار دارد. پیدایش فصول چهارگانه بر اثر همین جاذبه و دافعه است. با كاهش یافتن نیروى جاذبه خورشید، روزى 350 میلیون تن از وزن خورشید كم مى‏شود و حجمش هم كوچك مى‏شود. نیروى جاذبه كه كاهش مى‏یابد از نظر علمى بایستى مدار زمین به دور خورشید تغییر كند و یا آن‏كه از محیط جاذبه خورشید خارج شود، زیرا نیروى دافعه زمین به همان حال باقى است. خورشید وزن و حجمش هم كم شده است، ولى زمین هیچ تغییرى نكرده است. باید میان دافعه و جاذبه به هم بخورد، پس تعادل دو نیرو به هم خواهد خورد و فاصله بیشتر مى‏شود و دست كم مدار زمین به گرد خورشید طولانى‏تر شده، فصول چهارگانه درازتر مى‏شود. باید بهار، تابستان ، پاییز و زمستان هر كدام شش ماه طول بكشد، در حالى‏كه الان هركدام سه ماهند، ولى مى‏بینیم میلیون‏ها سال است كه چنین تغییراتى به هیچ عنوان به اندازه یك ذرّه صورت نگرفته است ؛ نه سال طولانى‏تر شده، نه فصول چهارگانه درازتر شده‏اند و نه هواى زمین سردتر شده است، در صورتى‏كه جاذبه خورشید خیلى كمتر شده است ؛ پس چه شده كه اصلاً نظام به هم نخورده است. دانشمندان شوروى بر طبق قانون طبیعى چنین مى‏گویند : آهن رباى پنج كیلویى، سى درجه كشش دارد. اگر دو كیلو شود، خیلى كشش آن كم مى‏شود، یعنى وزن و حجمش خیلى كم شده، ولى زمین نه وزنش كم شده نه حجمش، و قوّه دافعه زمین سر جایش است، اما قوّه دافعه كم شده، اندازه‏اش هم كوچك‏تر شده است، با این حال تغییرى دراین‏جا صورت نگرفته است. تدبیر و اداره این جهان در دست كیست كه نمى‏گذارد این اتفاق بیفتد؟

آن‏گاه صاحب كتاب مى‏نویسد: آخر دانش غیر از حرف‏هاى ماست. دانشمندان باید پاسخ این پرسش را بدهند و این راز بزرگ آفرینش را كشف كنند. این چه رازى است؟ سپس خودش اضافه مى‏كند كه بر طبق آیات قرآن این راز بزرگ آفرینش نشان مى‏دهد كه دانشى بزرگ داراى قدرتى بزرگ، پدیدآورنده این دو كوكب است. او ضامن حیات روى زمین است. اوست كه نگهبان زمین است تا زمینى‏ها بتوانند زندگى كنند. اوست كه كاهش‏هاى خورشید را مى‏دانسته و جبران آنها را در نظر گرفته تا زمین به همان وضع، پس از هزاران سال بماند، در صورتى‏كه خورشید وضع هزاران سال پیش را ندارد. لكه‏هاى سیاهى هم در آن پیدا شده كه دلیل بر آن است كه عمرش رو به آخر است، ولى هیچ تغییرى در اوضاع حیات صورت نگرفته است. چه كسى مشغول كار است؟ نیوتن مى‏گوید: من یك پاسخ بیشتر ندارم كه به عالم بدهم. هركسى بیاید به من بگوید كه مطابق قانون تو باید نظام به هم خورده باشد، مى‏گویم نه، به هم نمى‏خورد. هزاران سال بعد هم به هم نمى‏خورد، به علت این‏كه خدا حاكم بر این نظام است. براى این‏كه خدا این عالم را با تدبیر اداره مى‏كند وگرنه حجم خورشید كه كم شده، وزنش هم كم مى‏شود و باید نظم آن به هم بخورد.

مى‏دانید با این كم شدن وزن خورشید تا كنون باید چه پیش مى‏آمد؟ باید همه ما یخ مى‏زدیم؛ یعنى بر روى تمام سطح زمین چند صد كیلومتر یخ سوار شده باشد، در حالى‏كه هیچ تغییرى را مشاهده نمى‏كنیم.

ما انسان‏ها هم سر این سفره نشسته، حسابى خوردیم و گناه كردیم، ولى این وضع هیچ تغییرى نكرده و نمى‏كند.

——————————————————————————–

1 . حشر (59) : 21.

2 . نهج البلاغة : 223، خطبه 158 ؛ بحار الأنوار : 89/23، حدیث 24.

3 . واقعه (56) : 50 .

استاد حسین انصاریان

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *