امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۷ ساعت : ۰۸:۵۳
  • دفاع مقدس
  • پهلوان ها شهید نعمت بودند

    دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد. پشتم خالی شد. بعض، گلویم را گرفت. حسین، ستون گردان بود. قرار بود حسین بچه‌ها را ببرد پای کار و من و اصغر فقط بنشینیم پشت بیسیم و پز بدهیم! مصیبت از این بالاتر نمی‌شد! با بچه‌ها کمک کردیم جنازه حسین را انداختیم پشت تویوتا. زخمی‌ها را هم ریختیم پشت و جلوی تویوتا و فرستادیم عقب.
    آن چه خواهید خواند ، مشاهدات و خاطرات آقای سید ابوالفضل کاظمی از نبرد کربلای ۵ است. آقای قبادی در سال های جنگ از بسیجیان همیشه در صحنه لشکر ۲۷ محمدرسول الله(صلوات الله علیه) بود و مدتی نیز فرماندهی گردان میثم(علیه السلام) را بر عهده داشت:

    …بچه‌ها کمی درباره‌ی منطقه‌ی عملیات کربلای ۴ برایمان توضیح دادند و این که چرا عملیات نشد.
    بعد از ناهار آمدیم کرخه؛ به این قصد که اگر قرار گاه موافقت کرد، بچه‌ها را به مرخصی بفرستیم دقیقه‌ی نود، حاج محمد پیغام داد که نیروها آماده باشند و همه‌ی مرخصی‌ها لغو بشود. حالا که عملیات به هم خورده و خط عراق سست است، آنها نیروهایشان را می‌فرستند مرخصی؛ بهترین فرصت است که ما بزنیم به خط شان و چابا بگیریم.
    بعد از لغو مرخصی‌های، من و اصغر آمدیم پیش حاج محمد و دیدیم اتفاقا در قرار گاه زمزمه‌‌ی عملیات و کارها رو به راه است. جلسه‌‌ی توجیهی برگزار شد. حاج محمد نقشه را که پهن کرد، دیدیم همان جاهایی است که بچه‌های تیپ‌حر توضیح داده بودند، و منطقه‌ای عملیاتی، همان منطقه‌ی کربلای ۴ است؛ منتهی کوچک‌تر و محدود‌تر.
    من از روی نقشه، اطلاعاتی را که از بچه‌های تیپ «حر» گرفته بودم، رو کردم و قضیه بازتر شد. حاج محمد گوش می‌کرد و نظر می‌داد. در آن جلسه، درباره‌ی تاریخ حرکت به اردوگاه کارون بحث شد.
    وقتی جلسه تمام شد و به چادرها برگشتیم، رضا محمدی را که زمین شناس و کاربلد بود، فرستادم زمین و چادرها را در کارون وارسی کند.
    بعد از رفتن رضا، مرتضی بهزادی و حسین بابایی آمدند و گفتند: آقا سید، سر جدت، این رضا را تا این جا آورده‌ای، از این جا به بعد دیگه نبر.
    این خرج چهار تا خانواده را می‌دهد: خودش سه تا بچه داره؛ خواهرش سه تا بچه داره و شوهرش مرده؛ مادرش و دو تا برادرش رضا، بزرگ‌تر خونه است. وقتی آمد. باهش حرف زن؛ قانعش کن برگرده تهران.
    رضا که از کارون برگشت، صدایش زدم و تا خواستم لب از لب باز کنم، نگذاشت. گفت: «آقا سر ما روی می‌خوای ببری، ببر؛ اما جان مادرت فاطمه، نگو من برگردم تهرون…»
    دستم را خوانده بودم. زیرک بود. احتمال می‌داد. بچه‌ها از وضع خانوادگی‌اش برای من گفته باشند. آن قدر گیر داد و التماس کرد که مجبور شدم با ماندنش رضایت بدهم.
    وجودش برای پیشرفت کار ضروری بود. من قلبا به رفتنش راضی نبودم. رضا، از قدیمی‌های انقلاب و جنگ بود. دنیایی تجربه داشت. در زمان شاه، آموزش نیروی هوایی دیده بود. استعداد نظامی‌اش عالی بود. دوره‌ی آمزوش نظامی تو پادگان امام حسین‌(ع) دیده و لوح تقدیر گرفته بود. مدتی مسئول آموزش پادگان حمزه و توحید بود. گفتار نظامی و انتقال اطلاعاتش عالی بود. به راحتی می‌توانست جای فرمانده گردان را بگیرد. چند بار مجروح شده بود و داغ تیر و ترکش بر تن داشت.
    وقتی به ارودگاه کرخه برگشتیم، تنها دو چادر و چند تا نیروها مانده و بقیه به ارودگاه کارون رفته بودند. البته تعجب نکردم. نقل و انتقال نیرو، کار حسین بو. حسین، همه کاره‌ی گردان بود.
    نماز ظهر را در چادرهای کرخه خواندیم و بعد از ظهر باز به قرارگاه تاکتیکی برگشتیم. شب هجدهم دی ماه بود و تیم اطلاعات آمده بود و داشت با حاج محمد بحث می‌کرد که نیروها را چطوری پای کار ببرند.
    داشتند برای حاج محمد می‌گفتند که عراق آب انداخته شرق کانال ماهی که دو- سه متر عمق دارد؛ جوری که نه غواص می‌تواند برود، نه با قایق می‌شود رفت؛ چون ته قایق‌ها گیر می‌کند تو لجن‌ها، وسط آب هم سنگر‌هایی بتنی گذاشته‌اند؛ با دوربین و دو شکا، مورچه را توی شب می‌بینند و می‌زنند. هر وقت از شب و روز که بروی، سه تا قایق بزرگ با دوشکا و مسلسل در حال گشت زنی هست.
    قرار شد عملیات سمت پنج ضلعی و کوت سواری و پایین بوییان انجام شود؛ یعین سه لشکر ۲۵ کربلا، ۲۷ محمد رسول الله و ۴۱ ثال الله از این سه محور و زیر نظر سه قرار گاه عمل کنند. لشکر ۲۷ که مال تهران بود، می‌بایست کانال ماهی را رد می‌کرد و پدافند سه راهی را به عهده می‌گرفت؛ چون سه راهی، نقطه‌‌ی اتصال سه لشکر بود. اگر عراق سه راهی را می‌گرفت سه لشکر را قتل عام می‌کرد. این سه راهی، یک ورش می‌خورد به کانال زوجی و شلمچه؛ یک ورزش می‌خورد به نونی‌ها و اروند؛ یک ورش هم همان پل ورودی نیروها به منطقه‌ی پنج ضلعی بود تا برسند به جاده بصره – تنومه.
    آن شب، یعنی شب هجدهم دی ماهع، یک تیم از لشکر ۴۱ ثار الله رفت تا یک بار دیگر خط را ببینند. ما برگشتیم ارودگاه کارون، پیش بچه‌ها.
    دی ماه بود؛ اما هوا آن چنان سرد نبود فقط وقتی باران‌های سیل آسا می‌آمد و همه جا را مه می‌گرفت؛ هوا مرطوب و گزنده می‌شد. بعضی‌ از بچه‌ها بادگیر داشتند و بعضی‌ها هم با اورکت می‌چرخیدند و باکی از سرما نداشتند.
    آنجا، به خاطر نزدیک شدن به خط مقدم و دید و تسلط دشمن به مناطق حاشیه‌ای اروند و کارون، سخت گیری‌ها بیشتر شد؛ مخصوصا تردد و رفت و آمد نیروها می‌بایست با کسب اجازه و نظارت انجام می‌شد مثل قبل، آنجا هم من با عقبه و قرارگاه در ارتباط بودم و اصغر و حسین، نظارت بر گردان را بر عهده داشتند.
    فردا یعنی روز هجدهم، نیروهای خط شکن جاکن شدند و رفتند عقبه چمران بسم الله کار هم با بچه‌های لشکر ۴۱ ثار الله و لشکر ۲۵ کربلای مازندران بود.
    ساعت ۹-۱۰ شب، چند تا از فرمانده گردان‌ها با نیروهای اطلاعاتی سوار قایق شدند. داشتند می‌رفتند راه کار را کلید کنند و برگردند.
    نصفه‌های شب برگشتند و من دیدم همه در هول و ولا هستند و مرتب از یکی از بچه‌های کرمان و تیمش که از شناسایی برنگشته و دیر کرده، حرف می‌زنند پرس و جو کردم؛ بچه‌ها گفتند دو نفر از تیم‌ شناسایی جدا شدند و رفتند جلوتر، بچه‌های زرند کرمان بودند و هنوز نیامده‌اند. دیر کردن آنهاف گردان را به هم ریخت. فرماندهان در عقبه کلافه شده بودند. اعصاب شان تلیت شده بود و فکر می‌کردند این ها اسیر شده‌اند و کار لو رفته. برای همین مجبور می‌شدند کار را یک شب عقب بیندازند.
    اما شب نوزدهم که هوا مهتابی بود، تیم خط شکن لشکر ثار الله که فکر می‌کرد عراق در هیچ یک از مواضع‌اش بهوش نیست، زد به خط.
    خبر‌ها حکایت از پیشروی بچه‌ها می‌کرد. به خوبی از بی حالی عراق استفاده کردند. و تا کانال زوجی یعنی نزدیک‌ترین نقطه به تنومه و بصره رسیدند. رمز عملیات، یا زهرا (س) بود.
    نیروهای گردان میثم، از هر نظر آماده بودند؛ تجهیزات و سلاح. آنچه لازم بود، برداشته و از نظر قوت قلب و روحیه در حد عالی بودند. آن شب، تو صورت هر یک شان نگاه می‌کردم، نور شهادت را می‌دیدم. دل‌ها خدایی شده بود.
    نیمه شب، گردان عمار از لشکر ۲۷ در محدوده‌ی سه راهی زد به خط و جانانه‌ درگیر شد. ساعت حدود ۵ صبح گردان مالک و حبیب وارد زمین شدند و گردان عمارف ساعت ۷-۸ صبح. اوج درگیری، در سه راهی بود. از بس بچه‌ها آن جا پر پر شدند، معروف شد به سه راهی مرگ یا شهادت. هدف اصلی، همان تهدید، و اگر پا دادف تصرف بصره و تنومه بود.
    تا فردا که روز بیستم بود، همه‌ی میدان‌های مین باز و معبر‌ها زده شد. کار خیلی خوب پیش رفت. طرح‌ها و نقشه‌ها گل کرد و کار خوشگل نشست. لشکر ۲۵ کربلا هم وارد زمین شده و روی جاده درگیر بودند. کار عراق دیگر به جایی رسیده بود که با آن همه موانع، فقط می‌خواست جلوی ما را بگیرد. حسابی کم آورده بود و حریف بچه‌ها نبود.
    دم صبح روز بیستم، تو قرار گاه بودم که حاج محمد گفت: سید نیروهات رو حرکت بده.
    بعد از هماهنگی با حسین، من و اصغر سوار یک موتور تریل شدیم و رفتیم به طرف سه راهی؛ چون پای جفت‌مان ناقص بود و نمی‌توانستیم پیاده برویم. دم سه راهی پیچیدیم دست چپ و موتور را خواباندیم روی زمین، اصغر بلد بود؛ سیم‌هایش را دست کاری کرد تا روشن نشود و ناغاقل کسی بلندش نکند!
    وارد پنج ضلعی شدیم. محسن دین شعاری، سوت دم دهانش بود.
    اعلام کرد:
    – بچه‌های جنوب شهر آمده‌اند برن بهشت.
    حسین بهشتی – مسئول مخابرات، گفت: سید، الان دارید وارد زمین جنگ می‌شوید. الان مشخص کن کدام یک از شما سه نفر فرمانده گردانه تا در ک عملیاتی حک کنیم.
    گفتم: «حاج حسین، این قافله‌ای عشق است و ما سه نفر، سگ‌های این کاروان‌ایم. هر کس زودتر پارس کرد، مسئول گردانه.»
    خنده بازار شد و قهقه‌‌ی مستانه‌‌مان تا عرض رفت.
    رفتیم جلو و دیدم عراق در فاصله‌ی سیل بند و جاده دوباره روی آب جاده زده، مانده بودم چطور توانسته تو دل آب جاده بزند.
    بعدها فهمیدم قبل از این که آب را از این جا ول کنند، جاده را به بلندی چهار تا هفت متر زده بوده‌اند روی زمین حالا بگویید با چی. با لوله‌های قطور و ضخیم. لوله را می‌گذارند و رویش خاک می‌ریزند و می‌شو یک جاده، بعد آب را ول می‌کنند دو طرفش. این طوری، روی آّ، جاده درست می‌شود. آبش هم از نهرهای عرایض و جاسم تامین می‌شد. شانه‌ای جاده را سنگ چیده و رویش توری سیمی کشیده بودند و شده بود یک سیل بند سفت و محکم. توی آب، پر از سیم خاردار، تله‌ی انفجاری و مین‌های توپی بود که اگر ته قایق بهش می‌خورد، منفجر می‌شد. بالای سیم خاردارها، هر پنجاه متر به پنجاه متر سنگر دوشکا کار گذاشته بود. همه‌ی این کارها را کرده بود؛ اما بچه‌ها همه را پشت سر گذاشتند و رفتند جلو. حتی کانال دو جداره را که از همه مهم‌تر بود، رد کردند. از جاده که گذشتیم، خوشحال شدیم. دیدیم نیروهای مالک و عمار چسبیده‌اند به کانال زوجی یا دو جداره و بیشتر راه را رفته‌اند. جوی کار خوشگال نشسته بود که فکر کردیم عن قریب تو بصره هستیم. بچه‌ها واقعا خوب کار کرده بودند و هدف تقریبا تو دست مان بود.
    جلوتر، کمی بعد از سه راهی، شدت آتش زیاد شد و هر چند دقیقه مجبور بودیم خیز برویم خبز برویم و بچسبیم و به سینه خاک. آن جا نصرت اکبری را دیدیم که نیر خورده و غرق خون است. داشتند می‌گذاشتند روی برانکارد، بیهوش بود. فکر کردیم شهید شده.
    دنبال سید مجتبی حسینی، مسئول اطلاعات، می‌گشتیم تا ازش اطلاعات بگیرمی. او کاربلد بود و می‌توانستیم ما را توجیه کند. چن متر جلوتر یک خاکریز، نعل اسبی بود. روی شانه‌ی خاکریز، قاسم صادقی را دیدیم.
    پرسیدم: سید مجتبی کجاست؟ گفت: همین الان تیر خورد. اون جاست.
    با دست اشاره کرد به یک طرف. رفتم و دیدم تیر مستقیم خورده تو پیشانی سید مجتبی و شهید شده. بیسیم نداشتیم تا به عقبه اطلاع بدهیم که سید مجتبی شهید شده.
    باز چند متر جلوتر رفتیم و محمد کوثری و سعید سلیمانی – مسئول طرح و برنامه – را دیدیم.
    سعید گفت: بچه‌هاتون کجان؟
    گفتم: رسیده‌اند عقبه و کم کم می آن تو زمین.
    گفت: یک خرده صبر کنید، ببینم تکلیف این جا چی می‌شه.
    من و اصغر از روی کنجکاوی باز هم قدری رفتیم جلوتر.
    مسئول گردان‌ها را دیدیم. رضا یزدی تکیه زده بود به خاکریزی، رضا بختیاری، تیر تو دهنش خورده بود؛ یک گوشه افتاده و صورتش غرق خون بود. احمد نوزاد را دیدیم که خسته و خاک آلوده خشابش را عوض می‌کند.
    توی ذهنم برنامه چیدم که نیروها را کجا بگذارم، چپ و راست و شیارو بر آمدگی را دیدیم و توجیه شدیم که اگر پدافند کنیم، چه می‌شود؛ و اگر آفند کنیم، چه می‌شود.
    تو همین گیر و دار، آتش زیاد شد. عراق فشار می‌آورد. یکهو دیدم بچه‌های حبیب از روی خاکریز سرازیر، شده‌اند سمت عقب، نفهمیدم، چطور شد. فرق بسیج با ارتش همین است: وسط غوغای جنگ هم باشد، ده نفر بیایند عقب، همه می‌خواهند بیایند عقب. مسئول گروهان ها می‌دویدند دنبال بچه‌ها و داد می‌‌زند؛ می‌خواستند جمع و هدایتشان کنند؛ آخر کار داشت نتیجه می‌داد. عقب نشینی معنی نداشت؛ اما آتش دیگر معنی و بی معنی حالی‌اش نمی‌شود؛ می‌آید و می‌کشد.
    تانک‌ها دنبال بچه‌ها کردند و از خاکریز نعل اسبی پهلو گرفتند پشت خاکریز دشت بان شدند. لوله‌ها به طرف بچه‌ها شلیک کردند؛ هر یک گلوله‌ برای یک نفر. الله اکبر!
    روی خود جاده هم سنگر دوشکا گذاشته بود. نیروهای درجه سه و پشت دری را گذاشته بود تو سنگر دوشکا که وقتی بچه‌ها اول کار ریختند روی جاده، پشت دری‌ها را بزنند. رو موضع بعدی، نیروهای درجه دو را گذاشته بود. پشتش سیل بندی بود که هر چه آربی چی می‌زدی بهش، اثر نمی‌کرد؛ از بس که سفت و محکم بود.
    آنجا به اصغر گفتم: حالا باید یک لودر و یک آدم خبر بیاید، خاکریز بزنه و جلوی تانک‌ها رو بگیره.
    اصغر گفت: کی می‌تونه بیاید تو این آتیش؟ آدم بی کله می‌خواد.
    همین طور که با اصغر گپ می‌زدم، بچه‌ها خبر دادند که حاج محمد بیسیم زده و گفته میثم داره می‌آد تو خط.
    ساعت، دور و بر ۱۱ صبح بود. در حین برگشتن دیدیم عراق پشت سه راهی را بسته و چیزی نمانده که نیروها را از پشت قیچی کند. رو به اصغر گفتم: وقتی می‌آمدیم این همه عراقی این جا نبود. یکهو از کجا پیداشون شد؟
    عراق داشت با تانک و نفر مسیر عقب نشینی گردان حبیب را آتش دلبری می‌ریخت که نه کسی می‌توانست عقب برود و نه جلو و اگر موفق می‌شد، سه تا لشکر را قتل عام می‌کرد.
    سعید سلیمانی را دیدم و گفتم: سعید جون، اگر بچه‌های من نیروهای حبیب رو ببینن که عقب می‌رن، قلب شون می‌ریزه، کپ می‌کنن؛ یک کاری بکن.
    – چه کار کنیم؟ کار گره خورده.
    – الان حسین نیروها رو آورده. حسین در گردان‌داری صاحب تخته است. می‌دونه چی کار کنه؛ اما من دل نگرون نیروها هستم. می‌ترسم کار شروع نشده، از هم بپاشن…
    عقب و دم سه راهی دیدم که حسین دارد نیروها را ستون‌کشی می‌آورد و عراق هم سنگین آتش می‌ریزد. حسین، بلندگو را گرفته بود و هر یک دقیقه یک بار به بچه‌ها می‌گفت: «بخوابید رو زمین.»
    نیرو با انفجار هر خمپاره می‌خوابید و دوباره جاکن می‌شد. رفتم پیش حسین و گفتم: «یک کاری بکن. این‌ها الان سینه به سینه می‌شن با گردان حبیبی‌ها. قاتی می‌شن و کار از دست‌مون در می‌ره، دیگه نمی‌شه جمع‌شون کرد.»
    حسین با صدای بلند به بچه‌ها گفت: «بچه‌ها، سر نیزه‌ها رو در بیارید و تو سینه خاکریز، حفره‌ روباهی بکنید. پناه بگیرید تا دستور حمله بیاد.»
    بچه‌ها رفتند تو کندن سنگر و حواس‌شان پرت شد. نیروهای حبیب آمدند و نرم نرمک از بغل این‌ها رد شدند. حسین، زیر آتش، بلندگو را داد دست پور احمد و گفت: «تو این وضعیت، قوی‌ترین چاره، ذکر خداست.»
    رضا گریزی زد به حضرت زهرا، ذهن‌ها رفت پی خدا و دل‌ها گرم شد.
    من هم فرصت را خوب دیدم و نیرو را برپا دادم. فضا عوض شد. وقتی عشق آمد وسط، اگر کسی هم خوف داشت، رو نمی‌کرد. دل‌ها قرص شد با ذکر خدا. بعد، گروهان فدک و بقیع را فرستادم سمت چپ نعل اسبی، و گروهان نینوا و کوثر را سمت راست.
    آنجا فینال جنگ بود. رفته بودیم تکلیف‌مان را با عراق یکسره کنیم، از سه طرف خوردیم به پاتک. دریای آتش و خون شد.
    خودم هم خل‌بازی‌ام گل کرده بود. بلندگو را گرفتم و راه افتادم وسط بچه‌ها تا رجز بخوانم و روحیه بدهم. نمی‌دانم برای خدا بود یا برای خودم؛ خوفم را پنهان کردم و راست ایستادم. فریاد زدم: «پاشو، پاشو، نشین، وقت نداریم…» و اسماء حضرت حق را گفتم.
    رفتم جلو تا با محمد کوثری صحبت کنم. تو فکر یک ساعت بعد بودم که اگر بچه‌ها خسته شدند، چه گردانی باید جای آن‌ها را بگیرد.
    حاج محمد گفت: «باید یک گروهانت رو بگذاری کنار نعل اسبی تا عراقی‌ها سه راهی رو نگیرن. حواست باشه؛ این سه راهی خیلی مهمه. جان سه تا لشکر در گرو حفظ سه راهی است.»
    بیسیم زدم به حسین طاهری، فاصله من و حسین، حدود پانصد متر بود:
    – سلیمان، سلیمان ۲، سلیمان، سلیمان ۲…
    – سلیمان ۲، باشه، به چشم.
    وقتی موضع گروهان محمود ژولیده را معلوم کردم، خیالم راحت شد. نیم ساعت بعد دوباره بیسیم زدم از حسین خبر بگیرم:
    – سلیمان، سلیمان ۲، سلیمان، سلیمان ۲…
    جواب نیامد!
    چند بار صدا زدم تا این که یک نفر از آن طرف جواب داد:
    – سلیمان ۲، سلیمان دندون درد شده، از دندونش خون می‌آد.
    سریع برگشتم دم سه راهی. دیدم – الله اکبر – خمپاره خورده وسط بچه‌ها؛ حسین در جا شهید شده و مشغول گروهان مجروح. هر یک هم طرفی افتاده‌اند غرق خون. اکبر سرپوشان، ترکش به صورتش خورده و غرق خون بود و انفسایی شده بود که بیا و ببین!
    دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد. پشتم خالی شد. بعض، گلویم را گرفت. حسین، ستون گردان بود. قرار بود حسین بچه‌ها را ببرد پای کار و من و اصغر فقط بنشینیم پشت بیسیم و پز بدهیم! مصیبت از این بالاتر نمی‌شد! با بچه‌ها کمک کردیم جنازه حسین را انداختیم پشت تویوتا. زخمی‌ها را هم ریختیم پشت و جلوی تویوتا و فرستادیم عقب.
    اکبر سرپوشان اما نرفت. امدادگر، زخمش را پانسمان کرد. هرچه اصرار کردم که برود عقب، قبول نکرد.
    اکبر ماند، و آن‌هایی که زخم سطحی داشتند، سرسختی اکبر را که دیدند، بلند شدند و جان گرفتند. سلاح را برداشتند و هر کس رفت پی کاری.
    از گروهان محمود، هرکه را که مانده بود، جمع کردیم و حرکت دادیم. مرتضی بهزادی، آن‌ها را پشت خاکریز نعل اسبی چید برای پدافند.
    آن روز تا ساعت ۳/۴ بعدازظهر، عراق آتش ریخت و تلفات گرفت. دور و بر ساعت ۵ بعدازظهر، یک خیز عقب رفت. افرادش را برد عقب و در عوض، دویست تانک تی – ۷۲ آورد تو زمین. می‌خواست ما را پس بزند و خودش را محک؛ آن هم نه با نفر؛ با تانک. گلوله مستقیم می‌زد و خاکریزها را زیر و رو می‌کرد.
    یک عده از بچه‌ها رفتند تو چاله‌هایی که کنده بودند، پناه گرفتند. تانک‌ها آمدند تا صد و پنجاه متری خاکریز نعل اسبی؛ اما نچسباندند. فقط عق و جلو کردند و گلوله ریختند.
    به شب نکشید، یک راکت مستقیم خورد تو نعل اسبی؛ محمود ژولیده و حسین بابایی سخت و ناجور زخمی شدند. رضا محمدی هم درجا شهید شد.
    محمود از صد جا ترکش خورد؛ شکم، پا و صورت. همه گفتند بی‌ برو برگرد شهید شده. آتش بود دیگر. تعارف نداشت؛ زد و همه را داغان کرد و گردان را ریخت به هم.
    غروب، در آن صحرای محشر، پشت خاکریز نشسته بودم و کربلا را انگار به چشم می‌دیدم؛ گردان پهلوان‌ها که داشت جلوی چشمم از هم می‌پاشید. دور و برم پر از زخمی و دست و پا قطعی و شهید بود.
    ادعای پدری گردان را داشتم؛ اما در آن دریای آتش، دستم از همه جا کوتاه بود. بچه‌هایم جلوی چشمم پر پر می‌شدند و من شده بودم تماشاگر گود.
    در این حال و هوا بودم که اصغر آمد. تیر به فکش خورده و صورتش غرق خون بود. چشم‌هایش دو دو می‌زدند. چفیه‌اش را روی صورتش گرفته بود و پریشان و حال ندار آمد و پیشم نشست.
    گفتم: «تو قرار نبود بخوری، داش اصغر، بلند شو، زود برو عقب. این جا نمون.»
    – چیزی نیست؛ می‌تونم کار کنم.
    – بچه‌ها تو رو ببین، خودشون رو می‌بازن. برای نیرو بده فرمانده‌اش رو زخمی ببیند.
    اصغر، بنده خدا، رو حرف من حرف نمی‌زد؛ بس که نجیب بود این آدم. بی‌هیچ حرفی بلند شد و رفت عقب.
    یک ساعتی گذشت. بلند شدم و نرم از کنار بچه‌ها رد شدم تا بروم آن طرف خاکریز، یکدفعه یک ترکش خورد توی دستم؛ همان دستی که قبلا دو بار زخمی شده بود. پشت بازویم خورد و سوراخ کرد. نشستم، چفیه‌ام را گرفتم روی زخم. خون زد بیرون و لباسم غرق خون شد. یادم نیست چه حالی داشتم. درد حالی‌ام نبود. داغ بودم. آن‌جا آدم درد خودش را فراموش می‌کرد. سربلند کردم و نگاهی به خط عراقی‌ها انداختم که با تاریکی هوا آتش‌شان داشت کم می‌شد.
    به هرحال، در میان آتش و خون، مرد میدان علی زاکانی از راه رسید. آن‌جا، رسیدن یک جیگردار و مدیر مخلص چقدر قیمت دارد. بی‌نهایت خسته بودم که با دیدن علی زاکانی آرام شدم. بیسیم را به او دادم. علی، پیک الهی بود که تقریبا کار من و شهادت حسین طاهری و رضا محمدی و مجروحیت اصغر روی دوشش افتاد. فراق یاران سخت بود و توکل بر مولا، تنها دوای درمان.
    همین‌طور که دل‌خسته و مجروح به سینه خاکریز تکیه زده بودم، دیدم یک نفر از تو دل تاریکی آمد طرفم. از دور فکر کردم که یک روحانی است که عمامه سفید بر سر دارد.
    آمد جلو و با صدایی بی‌حال، دو رگه و تو خرخره گفت:
    – این سید ابوالفضل کیه؟
    – چه کارش داری، داداش؟
    – نه! می‌گن واسه گنده‌بازی آمده جبهه؟
    شاکی شدم و گفتم: «به تو چه زِر می‌زنی؟»
    – می‌گن فقط یک نفره، بهش می‌گن اصغر ارسنجانی، علی اصغر، می‌گن فقط او سلطانشه؟
    – الان علیصغر هم نیست.
    – می‌گن تو شاگردشی؟
    یکدفعه بلند شدم، تو صورتش خیره شدم و دیدم ای داد… اصغر است! صورتش باندپیچی بود؛ او را نشناختم. باند صورتش خونی شده بود. چشم‌هاش بی‌حال بود و دو دو می‌زد.
    گفتم: «ا‍ … اصغر، توئی؟»
    – آره، اصغرم.
    – چطوری برگشتی؟ چرا برگشتی؟
    – موتور بهداری رو کار گرفتم. سیمش رو یکسره کردم و آمدم. دلم تاب نداشت بمونم عقب.
    اصغر، لوطی‌گری‌اش را ثابت کرد. وقتی آمد، جان تازه گرفتم. پشتم گرم شد. غیر از این، ازش انتظار نداشتم. در بدترین لحظه، تکیه‌گاهم شد.
    گفتم: «بیا، بیا اصغرجان، بشین… چند ساعته دارم بیسیم می‌زنم، یک لودر بفرستن، ذهنم اینه که دوباره عراقی‌ها می‌آن جا پا بگیرن. این طرف، ما گوشت هستیم و یک مشت آرپی‌جی، آن طرف، آهن و فولاد که هیچی بهش اثر نمی‌کنه. عراق هر صد متر، بین خاکریزها رو خالی گذاشته تا تانک‌هاش راحت به دو طرف خاکریز رفت و آمد کنن…»
    عاقبت، آخر شب، تو تاریکی یک لودر آمد و خاکریزهای آش و لاش را سفت کرد و به هم چسباند. خاکریزها که چسبیدند به هم، خط ما تقریباً سفت و محکم شد. آتش عراق هم کم و بیش خوابید. اما آتش و غوغایی که در دل من بود، خاموش نشده بود. خدا می‌داند چه دل‌شوره‌ای داشتم؛ دل‌شوره فردا و پاتک عراق. می‌دانستم تانک‌ها آمده‌اند که فردا پاتک کنند، و اگر هم آتش‌شان خوابیده، برای فردا آماده می‌شوند. تو این وادی بودم که صدای بلندگویی مرا به خود آورد.
    بلند شدم و از پشت خاکریز رو به خط خودی ایستادم. صدا از آن طرف می‌آمد. با تعجب، ماشین حاج بخشی را دیدم که وسط دشت، بی‌هوا به طرف سه راهی می‌آمد.
    ماشین به حدود دویست متری کانال ماهی رسید که ما پشتش سنگر گرفته بودیم. حاج بخشی معمولا به این صورت به جمع بچه‌ها می‌آمد و با شیرینی و غذا و نوحه و رجزخوانی و حرف‌های مشتی، به بچه‌ها روحیه می‌داد و از آن‌ها پذیرایی می‌کرد؛ پیرمردی زنده‌دل و با روحیه که واقعا وجودش برای بعضی‌ها نعمت بود.
    ایشان طبق روال همیشه‌اش فکر می‌کرد که شلمچه هم مثل فاو است و در حالی که در بلندگو رجز می‌خواند، به سمت خط مقدم آمد که یکدفعه گلوله‌ای مستقیم به بدنه لندکروز نشست و در یک لحظه آن را به آتش کشید. حاج بخشی به بیرون پرت شد و جلوی چشم ما، دو نفر سرنشین جلوی لندکروز، زنده زنده در آتش سوختند و زغال شدند. آتش از خودرو زبانه می‌کشید و آن دو در میان شعله‌ها با دست و پا می‌زدند. هیچ کس جرأت نداشت به آن نزدیک شود. یکی از سرنشین‌ها با دست سعی کرد که آتش را خاموش کند؛ اما نتوانست. آتش غلبه کرد و هر دو شهید شدند. ما هم نتوانستیم برای آن‌ها کاری کنیم. خودمان کاملا در تیررس بودیم و اگر به آن جا می‌رفتیم، تمام خط حساس و زیر آتش گرفته می‌شد.

    برچسب‌ها :

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *