امروز: ۱۴۰۵/۰۸/۰۱ ساعت : ۲۱:۳۲
  • دفاع مقدس
  • حاج حسین مگه تو شهید نشدی؟

     

    حالت حاج یدالله دگرگون شد، او که پس از حاج حسین لبخندی به لب نیاورده بود خنده ای شیرین بر لبانش نشست و دست چپش را که سالم بود دور گردن بسیجی حلقه نموده و از پیشانی او بوسه ای گرفت.
    تمامی روزهای سخت سال های دفاع مقدس برای رزمندگان دلاور خاطراتی زیبا و به یاد ماندنی رقم زده است، خاطراتی که با گذشت زمان طراوت و تازگی بیشتری پیدا می کند . به همین منظور خاطره ای از مردان بی ادعا را که از سال های دفاع مقدس است ، مرور می کنیم.

        تمامی روزهای سخت سال های دفاع مقدس برای رزمندگان دلاور خاطراتی زیبا و به یاد ماندنی رقم زده است ، خاطراتی که با گذشت زمان طراوت و تازگی بیشتری پیدا می کند .

        صبح روز اول بهمن ماه ۶۵ بود . شب قبل را تا صبح با حاج یدا… تو کانال پرورش ماهی بودم . ۱۰ روزی از شهادت حاج حسین گذشته بود و هنوز کسی لبخندی رو صورت حاجی ندیده بود. بد جوری بی طاقت شده بود و مدام تو خودش بود. تازه هوا کمی روشن شده بود که یک رزمنده ی بسیجی به طرف حاج یدا… آمد و گفت: برادر کلهر، من دیشب خواب دیدم حاج حسین میر رضی سر راهی ایستاده، جلو رفتم و به او سلام کردم و گفتم: حاج حسین مگه تو شهید نشدی؟ اینجا چه می کنی؟
        – چرا من شهید شدم، اما منتظر کسی هستم.
        پرسیدم: منتظر چه کسی؟
        – قرار است حاج یدا… بیاید، منتظر او هستم.

        حالت حاج یدالله دگرگون شد، او که پس از حاج حسین لبخندی به لب نیاورده بود خنده ای شیرین بر لبانش نشست و دست چپش را که سالم بود دور گردن بسیجی حلقه نموده و از پیشانی او بوسه ای گرفت.

        هنوز ظهر نشده بود که خبر شهادت علمدار لشکر ۱۰ سیدالشهدا (علیه السلام) را آوردند.

       راوی: حاج احمد شجاعی

    برچسب‌ها :

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *