امروز: 1405/06/12 - 2026/09/03 ساعت : 16:02
  • دفاع مقدس
  • حاج حسین مگه تو شهید نشدی؟

     

    حالت حاج یدالله دگرگون شد، او كه پس از حاج حسین لبخندی به لب نیاورده بود خنده ای شیرین بر لبانش نشست و دست چپش را كه سالم بود دور گردن بسیجی حلقه نموده و از پیشانی او بوسه ای گرفت.
    تمامی روزهای سخت سال های دفاع مقدس برای رزمندگان دلاور خاطراتی زیبا و به یاد ماندنی رقم زده است، خاطراتی كه با گذشت زمان طراوت و تازگی بیشتری پیدا می كند . به همین منظور خاطره ای از مردان بی ادعا را که از سال های دفاع مقدس است ، مرور می كنیم.

        تمامی روزهای سخت سال های دفاع مقدس برای رزمندگان دلاور خاطراتی زیبا و به یاد ماندنی رقم زده است ، خاطراتی كه با گذشت زمان طراوت و تازگی بیشتری پیدا می كند .

        صبح روز اول بهمن ماه 65 بود . شب قبل را تا صبح با حاج یدا… تو كانال پرورش ماهی بودم . 10 روزی از شهادت حاج حسین گذشته بود و هنوز كسی لبخندی رو صورت حاجی ندیده بود. بد جوری بی طاقت شده بود و مدام تو خودش بود. تازه هوا كمی روشن شده بود كه یك رزمنده ی بسیجی به طرف حاج یدا… آمد و گفت: برادر كلهر، من دیشب خواب دیدم حاج حسین میر رضی سر راهی ایستاده، جلو رفتم و به او سلام كردم و گفتم: حاج حسین مگه تو شهید نشدی؟ اینجا چه می كنی؟
        – چرا من شهید شدم، اما منتظر كسی هستم.
        پرسیدم: منتظر چه كسی؟
        – قرار است حاج یدا… بیاید، منتظر او هستم.

        حالت حاج یدالله دگرگون شد، او كه پس از حاج حسین لبخندی به لب نیاورده بود خنده ای شیرین بر لبانش نشست و دست چپش را كه سالم بود دور گردن بسیجی حلقه نموده و از پیشانی او بوسه ای گرفت.

        هنوز ظهر نشده بود كه خبر شهادت علمدار لشكر 10 سیدالشهدا (علیه السلام) را آوردند.

       راوی: حاج احمد شجاعی

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *