شدت درگیری هر لحظه بیشتر میشد و پیوسته بر تعداد نفرات ضدانقلاب اضافه میگشت. درگیری حدود شش ساعت به طول انجامید. موضوعی که در آن درگیری برای من بسیار جالب و آموزنده بود، صلابت و ایمان شهید بروجردی بود.
روغن رایگان
چندروز پس از پاکسازی کامیاران، شهید بروجردی از شهید حاج مسعود غمیان سؤال کرد و گفت: «حاجی مسعود! نظر و دیدگاه مردم درباره ما چگونه است؟» ایشان در جواب گفتند: «آقای بروجردی! مردم را گروهکها ترساندهاند و تهدید کردهاند. همه در منازلشان هستند و رفت وآمد و تردد در سطح شهر خیلی کم است. ما باید کارِ خدمات دهی به مردم را آغاز کنیم تا ترس آنها را بشکنیم و اعتماد آنها را به طرف دولت جلب کنیم. شهید بروجردی سخنان حاج مسعود را پذیرفت و گفت: «قطعاً همین گونه است که شما میگویید!»
حدود یک هفته از استقرار ما در کامیاران میگذشت. به دلیل تعطیلی مغازهها و وضع بحرانی شهر، مردم کمکم داشتند با کمبود مواد غذایی روبرو میشدند. در همان زمان دو کامیون پر از حلبهای ۵ کیلویی روغن نباتی از کرمانشاه به طرف سنندج میرفتند و این بار را برای یکی از مغازهداران سنندج میبردند. شهید حاج مسعود و آقای داریوش چاپاری جلوی کامیونها را گرفتند و گفتند: «مردم کامیاران به روغن نیاز دارند، این روغنها را بدهید تا در میان مردم تقسیم کنیم.»
رانندهها موافقت کردند. ما هم با بلندگو از مردم درخواست کردیم برای دریافت روغن مراجعه کنند. در مدت چند دقیقه با خیل عظیمی از مردم روبهرو شدیم که تجمع کردند و شعار زنده باد اسلام و درود بر امام را سردادند. صحنه بسیار جالبی بود. همه را فیلمبرداری کردیم و سپس به هر نفر یک حلب ۵ کیلویی روغن رایگان دادیم.
شهید بروجردی وقتی موضوع را فهمیدند، آمدند و گفتند: «کار خوبی کردهاید، اما آیا پول روغنها را دادهاید؟» دوستان گفتند: «هنوز ندادهایم!» همان جا دستور داد و فوراً پول را به رانندگان کامیون پرداخت کردند تا برگردند و مجدداً برای سنندج بارگیری کنند.
پیشمرگان مسلمان کرد و دفاع از انقلاب اسلامی
آنچه میتواند سلسله جنبانِ حرکتهای حقطلبانه باشد، تاریخ هر ملتی است. تاریخ را باید نوشت و ثبت کرد تا آیندگان برنامه زندگی خود را براساس آن تدوین کنند.
من همیشه حسرت این را خوردهام که چرا فردی، نهادی و ارگانی بعد از بیست و چند سال، زحمتِ تدوین تلاشهای پیشمرگهای مسلمان کرد را به خود نداده است تا واقعیات را به آیندگان منتقل کند و نسل امروز با رشادتهای این عزیزان آشنا شوند. پیشمرگان مسلمان گمنامترین رزمندگان هستند. آیا نسل امروز ما میدانند هستههای اولیه پیشمرگان مسلمان از چه زمانی صورت واقع به خود گرفت؟ چه کسانی در رأس این هستهها بودند؟ و اصولاً این افراد چه اهدافی را دنبال میکردند؟
من به جرأت میتوانم بگویم؛ همان کسانی که در شهرهای کردستان برای اولین بار شعار مرگ بر شاه را سر دادند! حدود سالهای ۵۴-۵۳ به اتفاق آقای سیدمحمد حسنی به یک مجلس مولودیخوانی در محله چهار باغ سنندج دعوت بودیم. پس از اتمام مولودنامه، یکی از روحانیون حاضر در مجلس برای حکومت پهلوی دعای خیر کرد و با الفاظی کفرآمیز به مدح و ثنای آنها پرداخت.
مرحوم محمدامین حسنی که یکی از مبارزین بودند – ایشان به جهت آزادیخواهی، حقطلبی و افشای چهره کریه حکومت پهلوی در ماه رمضان ممنوع المنبر بودند – به شدت از این موضوع برآشفت و بدون هیچ ترس و واهمهای در آن جمع به افشای جنایات حکومت پرداخت و گفت:« هر عالمی که برای این حکومت دعای خیر بکند و آن را بستاید، از ایمان و اسلام فاصله گرفته است و اینگونه در آن مجلس به روشنگری پرداخت.
بعد از دو روز، من که ارتباط تنگاتنگی با شهید گرانقدر عبدالله جماران داشتم، برای بیان و گزارش این موضوع خدمت ایشان رسیدم و در چایخانهای که داشت باهم به صحبت نشستیم. هنوز صحبتهای من تمام نشده بود، دیدم ماشینی در مقابل چایخانه توقف کرد.
شهید جماران که به خاطر مخالفت با حکومت بارها دستگیر و زندانی شده بود، سرنشینان ماشین را شناخت و گفت: «عبدالله! ظاهراً آقایان دنبال شما آمدهاند. اگر دستگیرت کردند، نباید حرفی بزنی و باعث گرفتاری بیشتر سیدمحمد امین بشوی. از ساواک نترس! من را چندی پیش دستگیر کردند و همه دندانهایم را کشیدند، اما نتوانستند به هیچ سندی دست پیدا کنند و الان هم زندهام. تو هم نباید از شکنجهها و تهدیدهای آنها ترس و هراسی داشته باشی. باید مانند کوه ثابت و استوار بمانی!»
در همین زمان شخصی به اسم سرگرد (سرهنگ) کشاورز که رییس ساواک سنندج بود، وارد چایخانه شد و مرا با خود بردند. آن زمان ساواک در کنار منزل آقای صادقوزیری و در جوار اورژانس فعلی سنندج قرار داشت. دو روز مرا با چشمان بسته در زندان نگه داشتند. روز سوم برای بازجویی و شکنجه وارد زندان شدند و تا جایی که توان داشتند، شکنجهام کردند. اما سعی کردم نصایح شهید جماران را عملی کنم و خداوند کمک کرد و توانستم مقاومت کنم.
چهار روز بعد در سالن زندان ساواک، مرحوم سیدمحمد امین را دیدم. گفت: «میدانم به خاطر من زیاد شکنجه شدهای، هر چه میخواهند بگو، من آمادهام شهید شوم و ترسی از این خائنین در دل ندارم، چرا که من به خاطر رضای خداوند مبارزه میکنم و با صدای رسا شروع به صحبت کرد و بلافاصله افراد ساواک بر سرش ریختند و او را با خود بردند و من هم پس از مدتی با وساطت و ضمانت عدهای از آشنایان از زندان بیرون آمدم.
هدف از ذکر این خاطره این بود که همگان بدانند، پیشمرگان مسلمان برای پیروزی انقلاب مبارزه کردند و بعد از پیروزی هم برای حفظ و حراست آن پیشمرگ شدند.
حمله به کلانتری
در مبارزات سال ۵۷ به اتفاق شهید عبدالله جماران گروهی را تشکیل داده بودیم و در زمینههای مختلف مانند کارهای فرهنگی و سازماندهی جوانان و مبارزه با حکومت تلاش میکردیم. زمانی که آتش انقلاب شعلهور شده بود و میرفت تا بساط ننگین حاکمان غاصب ۲۵۰۰ ساله را برچیند، شهید جماران موضوع حمله به کلانتری شماره ۲ سنندج را طرح کردند و برای این کار سه قبضه اسلحه برنو و تعدادی نارنجک تهیه کرد و قرار شد بنده و یدالله حاجیمیرزایی در خدمت شهید جماران باشیم و به کلانتری حمله کنیم.
شهید جماران با آن شهامت و درایت خاصی که داشتند، نقشه را طراحی کردند و با هم راهی شدیم. از چند زاویه شروع به پرتاب نارنجک کردیم و بدون اینکه تلفاتی بدهیم، توانستیم آنجا را به سقوط بکشانیم. من بعضاً وقتی به این قضیه فکر میکنم میگویم این را باید اولین عملیات پیشمرگان مسلمان کُرد نامگذاری کرد، چرا که ما همان زمان که مسلح شدیم، از پای ننشستیم و در ادامه آن مبارزات، سازمان پیشمرگان را تأسیس کردیم.
تهدید خانوادهها
ایثار و گذشت پیشمرگان مسلمان در دفاع از انقلاب اسلامی، یک ایثار مضاعف بود و مصداق «وجاهدوا باموالهم و انفسهم» بود. آنها هم خود را در این میدان به مسلخ بردند و هم در کمال سخاوت مالشان را دادند و هم خانوادههای خود را فدای انقلاب کردند.
زمانی که کردستان عرصه تاخت وتاز ضدانقلاب بود، هیچ کس به اندازه پیشمرگان در معرض تهدید قرار نداشت. خانه یکایک آنها به پایگاهی برای مقابله با ضدانقلاب تبدیل شده بود. چه بسیار خانههایی که با گلولههای آر.پی.جی مورد هدف قرار گرفت، در حالی که در آنجا جز زنان و کودکان معصوم کسی زندگی نمیکرد.
خانوادههای پیشمرگان بیشترین و بدترین تحقیرها و بیمهریها را برای دفاع از انقلاب اسلامی بر خود پذیرفتند و خم به ابرو نیاوردند. دفاع کردند و مردانه به مقاومت ایستادند و تهدید دشمن را به هیچ انگاشتند.
در زمانی که در رکاب انصار و مهاجرین سلاح ایمان و شرافت به دست گرفته بودم، کمتر میتوانستم به منزل بیایم. بعد از یک مأموریت وقتی به منزل آمدم، دیدم یکی از دخترانم در حالتی بسیار ناراحت کننده در بستر خوابیدهاند. زمانی که علت را سؤال کردم، گفتند: «به جرم گفتن «درود بر خمینی» در حین راهپیمایی، توسط ضدانقلاب شکنجه شده و تا دمِ مرگ کتک خورده است. شدت جراحاتش به حدی بود که نزدیک به ۶ ماه تحت مداوا قرار گرفت.
این نمونهای از هزاران موردی است که خانوادههای پیشمرگان تحمل کردهاند. آری پیشمرگان یاران فراموش ناشدنی انقلاب در کردستان هستند. پس باید به فرموده امام راحل(ره) جامه عمل پوشید و تلاش کرد تا پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خمهای زندگی دنیوی به فراموشی سپرده نشوند!
در حسرت یک لیوان آب
هنگامی که وارد شهر سنندج شدیم، حدود چهل نفر بودیم که به چند گروه تقسیم شدیم. ما یک گروه شش نفره بودیم و مأموریت داشتیم در محله نظامآباد وارد عمل شویم. پس از تعقیب و گریزهای فراوان، در کنار یک ساختمان مخروبه پناه گرفتیم. قصد حمله داشتیم و در حال طرحریزی بودیم که متوجه شدیم از هر طرف در محاصره دشمن قرار گرفتهایم. به ناچار داخل زیرزمینِ همان ساختمان شدیم.
مدت سه روز بدون غذا و آب در شرایط بسیار سختی در آنجا ماندیم. تیراندازی ممتد دشمن، نداشتن مهمات کافی، نبود غذا و آذوقه یک وضعیت بحرانی را پیش آورده بود. آب شهر بر اثر شکستگی لولهها قطع شده بود. شدت تشنگی به حدی بود که بیم جان داشتیم!
پس از تلاش فراوان، یک چاه آب متروکه را در محوطه پیدا کردیم. سالها بود لایروبی نشده بود و مملو از لجن بود.
مجبور شدیم تمام آن چند روز از آن آب استفاده کنیم. بعد از سه روز گروهی از نیروهای پیشمرگ و پاسدار از طریق زمین و هوا از قشلاق به کمک ما آمدند و توانستیم نجات پیدا کنیم.
یادشان بخیر! بعدها از آن گروه شش نفری، چهار نفرشان به شهادت رسیدند.
کمین بر کید دشمن
در تاریخ بیست و چهارم آبان ماه سال ۵۹، شهید محمدامین رحمانی به بنده مأموریت دادند که به اتفاق ۸ نفر دیگر از پیشمرگان جهت انجام عملیات به منطقه «سورآزه» و «آرندان» عزیمت کنیم.
مقدمات مأموریت فراهم شد و بیدرنگ حرکت کردیم. در روستای آرندان به کمین ضدانقلاب برخورد کردیم و در محاصره کامل قرار گرفتیم. حدود ۱۲ ساعت در محاصره بودیم و هیچ راه گریزی نداشتیم. به هر طریق ممکن به شهید رحمانی اطلاع دادیم و او به کمک ما آمد. ضدانقلاب وقتی فهمید شهید رحمانی وارد منطقه شده است، بلافاصله عقبنشینی کرد.
شهید رحمانی رزمندهای بود که ضدانقلاب از شنیدن اسمش هم وحشت داشت. او کسی بود که به تنهایی حریف ۵۰۰ نفر از دشمن بود. در عملیاتهای مختلفی اتفاق میافتاد که رزمندگان لحظاتی را به استراحت میپرداختند. شهید رحمانی به این موضوع بسیار حساس بود و میگفت: «ما آمدهایم با دشمن بجنگیم، نه اینکه بنشینیم تا دشمن از تیررس ما خارج شود!»
خلاصه ایشان جان ما را نجات دادند و گفتند که یکی از نیروهای نفوذی، شما را لوداده است!
صوت قرآن
شهید عبدالله جماران از نمونه مردانی است که سالها باید، تا مادر روزگار بتواند چون اویی را بزاید! در ایمان، شهامت، صلابت و شجاعت این مرد باید قلم برگرفت و کتابها نوشت. اما صد افسوس که این اسطورههای مقاومت و پایداری در گمنامی زندگی کردند و در گمنامی هم روی در نقاب خاک کشیدند و امروز هم نسل جوان ما هنوز نتوانستهاند آنان را بشناسند.
با شهید عبدالله هر دو عضو کمیته انقلاب اسلامی بودیم. اعضای کمیته انقلاب تعدادی از مسلمانان متدین بودند که در تاریخ ۱۵/۱۱/۵۷ یعنی قبل از سقوط کامل حکومت شاهنشاهی آن را راهاندازی کرده بودند.
یک روز شهید جماران به من پیشنهاد کرد که دکه کنار مغازهاش را راهاندازی کنم و در آنجا نوارهای مذهبی بفروشم. گفت هم درآمد دارد و هم میتوانی یک خدمت ارزشمند فرهنگی به جامعه بکنی.
دکه را راه اندازی کردم و با تمام توان مشغول کار شدم. در کشاکش نیروهای اهریمنی در سال ۵۸، قرار شد عزالدین حسینی به سنندج بیاید و در همان منطقهای که من کار میکردم، سخنرانی کند.(در آن زمان پاسداران هنوز از شهر خارج نشده بودند) من هم نوار قرآن عبدالباسط را پخش میکردم. جوانان دسته، دسته برای استماع سخنان عزالدین میآمدند. صوت قرآن در همه جا طنینانداز شده بود. در همین هنگام دو دختر آمدند و در کمال جسارت ضمن اهانت، از من خواستند صدای نوار راقطع کنم. من گفتم مگر شما مسلمان نیستند؟ این نوار قرآن است، چه ضرری به حال شما دارد؟ اما آنها قانع نشدند و مرا به باد فحش و ناسزا گرفتند. من هم غافل از اینکه این نقشه از پیش طراحی شده است، بیرون رفتم تا آنها را نسبت به موضوع متوجه کنم.
به محض اینکه بیرون رفتم، ناگهان یک گروه ۱۰ نفری به رهبری شرور معروف «پرویز شعبانی» به من حملهور شدند و مرا زیر مشت و لگد گرفتند و به حدی زدند که خون از تمام بدنم جاری شد. با آن وضع هم رهایم نکردند و به مقر گروهکها در چهارراه شهدا انتقال دادند و در آنجا زندانی شدم.
وقتی به آنجا رسیدم، متوجه شدم حسین جماران و شهید صدیق جماران را هم قبل از من دستگیر کرده و به آنجا آوردهاند. با آن وضع فلاکتبار مدتی را در زندان بودم و بعداً با ضمانت دوستان از زندان بیرون آمدم.
نجات یاران انقلاب
در سالهای بعد از پیروزی انقلاب، گروهکهای سیاسی از فضایی که ایجاد شده بود بهرهبرداری کردند و با تبلیغات دروغین توانستند عدهای از جوانان را جذب کنند و مقرهای زیادی را در مناطق مختلف، خصوصاً
روستاها ایجاد کردند و تقریباً سراسر منطقه را ناامن نمودند.
تعداد کثیری از یاران و طرفداران انقلاب در همان زمان توسط ضدانقلاب یا به شهادت رسیدند و یا زندانی شدند. عدهای هم مخفیانه با نظام همکاری میکردند و همیشه در معرض تهدید بودند. یک روز آقای احمدی به من گفت: «ما در روستاهای «آلی پینک» و «کوله بیان» دو نفر همکار داریم که به شدت در تنگنا و در معرض خطر قرار دارند. شما باید طی عملیاتی این روستاها را پاکسازی کنی و آن دو همکار ما را با خود به شهر بیاوری.»
در این عملیات تعداد ۹ نفر از رزمندگان با من همراه بودند و به حول و قوه الهی توانستیم در مدت سه روز علاوه بر این دو روستا، روستای «چرخه بیان» را هم پاکسازی کنیم و آن دو نفر را از آن مضیقه و تنگنا نجات دهیم.
اسامی افرادی را که با من بودند خوب به یاد دارم. دلاوری چون شهید اسماعیل دراجی و شهید درویش احمد پیچونی و … از آن ۹ نفر اکنون فقط سه نفر زنده ماندهایم، مابقی در عملیاتهای مختلف به درجه رفیع شهادت نایل آمدهاند.
برو جردی یک شخصیت بینظیر بود
در سالهای نبرد با ضدانقلاب جای جای کردستان میدان مبارزه با دشمن بود. ضدانقلاب دامنه ناامنی را به همه نقاط کشانده بود.
یک روز به اتفاق دو نفر از همرزمان برای انجام مأموریتی عازم خیابان مردوخ سنندج شدیم. به محض رسیدن به آنجا با دشمن درگیر شدیم. وارد یک کوچه شدیم و راه گریزی نبود. دشمن از هر طرف ما را به محاصره درآورده بود و ما با تمام توان به مقابله با آنها پرداختیم. از طریق بیسیم به فرماندهی سازمان اطلاع دادیم. پس از دقایقی متوجه شدم شهید بروجردی به اتفاق حمدی سجادی و چهار پیشمرگ مسلمان دیگر به کمک ما آمدهاند.
شدت درگیری هر لحظه بیشتر میشد و پیوسته بر تعداد نفرات ضدانقلاب اضافه میگشت. درگیری حدود شش ساعت به طول انجامید. موضوعی که در آن درگیری برای من بسیار جالب و آموزنده بود، صلابت و ایمان شهید بروجردی بود. او با آن حالت خاص و چهره معصومی که داشت، سراسر وجودش لبریز از ایمان بود. در تمام آن مدت حتی برای یک لحظه ترس و دلهره را در وجود او ندیدم!
صلابت وصفناپذیری داشت. آرام، متین و محکم و استوار میجنگیدند و با تاکتیکهای ویژهای که به کار میبردند، بدون هیچ تلفاتی حلقه محاصره را شکستیم. بروجردی یک شخصیت بینظیر بود که جامعه ما هنوز به طور واقعی او را نشناخته است.
بدترین خاطره
یک روز از طرف استانداری به جلسهای دعوت شدم. در حین حرکت خبر دادند که در خیابان سیروس سنندج (انقلاب فعلی) نیروهای ما با ضدانقلاب درگیر شدهاند. دیدم که شهید عبدالله جماران خود را آماده کرده و میخواهد برود. گفتم: «عبدالله تو تازه زخمی شدهای، نرو!» (او مدتی قبل در خیابان شریفآباد سنندج زخمی شده بود) برادران دیگری هستند که به کمک نیروها بروند. گفت: «مگر میشود من اینجا بنشینم ولی بچهها به کمک نیاز داشته باشند؟ من باید بروم!»
از عبدالله خداحافظی کردم و به استانداری رفتم. مهرآسا استاندار بود و موضوع جلسه هم نحوه پاکسازی منطقه بود. بحثهایی شد و تصمیماتی اتخاذ گردید. در تمام مدتی که در جلسه بودم، در اندیشه درگیری خیابان انقلاب و وضعیت بچهها بودم. ناخودآگاه نگران عبدالله بودم!
جلسه به پایان رسید. با سرعت خودم را به حیاط استانداری رساندم تا هرچه زودتر به نیروهای اسلام ملحق شوم، اما در همان جا به من خبر دادند که عبدالله جماران به شهادت رسیده است.
این بدترین حادثه زندگی من بود و بدترین خاطره برایم تلقی میشود، چرا که عبدالله رزمندهای بیباک وشجاع و باایمان بود و امثال او در صف ما بسیار کم بودند. او از طرفی برای ما نقش یک معلم را داشت!
تجلی ایمان
تازه از عملیات منطقه دهگلان برگشته بودیم و هنوز گرد راه را از صورت نشُسته بودم که اطلاع دادند گروههای کومله و دمکرات در روستای «باباریز» و «کوله هارد» مستقر شدهاند و قصد دارند امکاناتی را که از پیش در آنجا داشتهاند (از جمله چهار صد قبضه اسلحه) به نقطه دیگری انتقال دهند.
مقدمات اعزام نیروها سریع فراهم شد و بنده در رکاب همرزمانی چون شهید حاج مسعود غمیان و برادر بزرگوار رحیم احمدی (مامو رحیم) به اتفاق حدود ۸۰ نفر از دیگر رزمندگان بدون فوت وقت به حرکت درآمدیم.
وقتی به نزدیکیهای منطقه عملیات رسیدیم، متوجه شدیم دشمن با تعداد زیادی نیرو وارد منطقه شده و در تمام نقاط حساس این روستاها دیدهبان گذاشته است. به دلیل تاریک شدن هوا، آن شب موفق به پاکسازی روستاها نشدیم، اما با ایمان و اخلاصی که بچهها داشتند، توانستیم در صبح روز بعد وارد صحنه کارزار شویم و با یک قدرت فوقالعادهای به دشمن حملهور شویم. دشمن با اینکه عدهاش از ما بیشتر بود و با منطقه هم آشنایی بیشتری داشت، اما به دلیل نداشتن ایمان و عقیده، بعد از چند ساعت عقبنشینی کرد و باقیمانده نیروهای خود را به طرف خلیچیان انتقال داد. ما موفق شدیم تمام امکانات آنها را به غنیمت بگیریم و برای همیشه آن روستاها را از لوث وجود ضدانقلاب پاک کنیم.
دشمن در این عملیات آن چنان ضربهای خورد که یک روز بعد از عملیات، تعداد زیادی از نیروهایش در روستای «سراب قامیش» خود را تسلیم نیروهای اسلام کردند و به دامن پر مهر و عطوفت نظام اسلامی برگشتند.
مشیت الهی
زمانی که در جنگ و نبرد با ضدانقلاب بودیم، یکی از خطراتی که همیشه نیروهای ما را تهدید میکرد، کمین دشمن بود.
ضدانقلاب به دلیل آشنایی با منطقه کمینگاهها را خوب میشناخت و مرتب در سر راه رزمندگان ما کمین میکردند و تعداد زیادی از نیروهای رزمنده در این کمینها به شهادت رسیدند.
چند سال از آن دوران میگذشت و امنیت پایدار به کردستان برگشته بود. یک روز در کنار خیابان منتظر تاکسی بودم که یک تاکسی در مقابلم توقف کرد و با اسم مرا صدا زد، اما من راننده تاکسی را نمیشناختم. سوار شدم.
راننده گفت: «حاجی مرا میشناسی؟» گفتم: «نه!» گفت: «من یکی از افراد توّاب هستم که قبلاً همراه گروهکها بودهام. من خدمه آر.پی.جیهفت بودم. یک روز در یکی از کمینگاهها کمینی گذاشته بودیم و منتظر آمدن ماشین شما بودیم. ماشینی که شما در آن بودید و ۹ نفر سرنشین داشت، وارد کمینگاه شد و کاملاً در تیررس ما بود. من سه بار ماشه آر.پی.جی را چکاندم، اما عمل نکرد. تا اینکه شما از تیررس خارج شدید و وارد کمینگاه بعدی شدید. سپس آر.پی.جی خود به خود عمل کرد! من در آن لحظه جز به مشیت الهی فکر نکردم و در همان جا بود که متحول شدم و به این یقین رسیدم که خدا با شماست و بعد از چند روز خودم را به نیروهای اسلام تسلیم کردم.
راوی:
خاطرات آقای حاجعبدالله حاجیمیرزایی
از پیشمرگان مسلمان کرد سنندج

saba
۱۳۹۱/۰۷/۲۹mrc be dardam khord
baraye tahghigh mi khastam:)