امروز: ۱۴۰۵/۰۷/۲۰ ساعت : ۰۹:۱۳

روش‌ تربیت‌ انسان‌ بالغ‌

بسم الله الرّحمن الرّحیم

تربیت‌ این‌ انسان‌ به‌ طور خلاصه‌ از ادراکات‌ حضوری‌ و بلاواسطه‌ آغازمی‌شود. تفکر در این‌ ادراکات‌ حضوری‌ و دور از شک‌ و شبهه‌، با سؤال‌آغاز می‌شود نه‌ با شک‌، که‌ شک‌ خود محتاج‌ دلیل‌ است‌ ولی‌ سؤال‌ براساس‌ کنجکاوی‌ انسان‌، عامل‌ شروع‌ استنتاج‌ از ادراکات‌ حضوری‌ وسرآغاز جریان‌ رشد و جریان‌ رویش‌ و فلاح‌ است‌.

انبیا با ذکر و یادآوری‌ از این‌ معلومات‌ حضوری‌ کار را آغاز می‌کنند واین‌ جریان‌ فکری‌ را از اسلام‌ تا ایمان‌ تا تقوا تا احسان‌ تا اخبات‌ تا سبقت‌ تاقرب‌ تا لقاء تا رضوان‌، پایه‌ می‌گذارند. و این‌ چنین‌ جریانی‌، فلسفه‌ی‌ اسلامی‌را توضیح‌ می‌دهد.

انسان‌ با درک‌ حضوری‌ و با وجدانی‌ که‌ از خود دارد، وضعیت‌ و تقدیر وترکیبش‌ را می‌شناسد.

شناخت‌ وضعیت‌ انسان‌، انعکاس‌ ذهنی‌ واقعیت‌ خارجی‌ و جهان‌ بیرون‌را، و حاکمیت‌ مسلط بر این‌ انسان‌ و جهان‌ را همراه‌ دارد.

شناخت‌ تقدیر و اندازه‌ی‌ عظیم‌ استعدادهای‌ انسان‌، استمرار و ادامه‌ی‌انسان‌، پس‌ معاد و دنیای‌ دیگر را تحلیل‌ می‌کند.

شناخت‌ ترکیب‌ انسان‌، نقش‌ ضروری‌ انسان‌ و ضرورت‌ تحرک‌ رامشخص‌ می‌نماید. و او را از تنوع‌ها و سرگرمی‌ها آزاد می‌سازد وگرفتاری‌ها و بلای‌ دنیا را که‌ عامل‌ حرکت‌ و رفتن‌ است‌ توجیه‌ می‌نماید.

این‌ چنین‌ جریان‌ فکری‌ انسان‌ آغاز می‌شود و بینش‌ جدید از انسان‌ وجهان‌ و ادامه‌ی‌ انسان‌ و استمرار جهان‌ و نقش‌ انسان‌ در این‌ راه‌ وگرفتاری‌های‌ لازم‌ برای‌ حرکت‌ و ضربه‌های‌ لازم‌ برای‌ رهایی‌، در اوگرایش‌ و کشش‌ جدیدی‌ و دقت‌ و التزام‌ و تعهد عمیقی‌ را به‌ دنبال‌می‌آورد.

این‌ جریان‌ درست‌ مثل‌ روییدن‌ گیاه‌ است‌ که‌ در این‌ آیه‌ آمده‌: >محمدرسول‌ االله‌  والذین‌ آمنوا معه‌ اشداء علی‌ الکفار رحماء بینهم‌<; کسانی‌ که‌همراه‌ رسول‌ هستند و با او ایمان‌ آورده‌اند با شدت‌ و خشونت‌ و با رحمت‌و محبت‌ و با رکوع‌ و تواضع‌ و سجود و قرب‌ و ابتغاء و طلب‌ همراهند،>ذلک‌ مثلهم‌ فی‌ التوراه‌ و مثلهم‌ فی‌ الانجیل‌ کزرع‌ اخرج‌ شطأه‌<; اینها مثل‌زرع‌ و گیاهی‌ هستند که‌ در ادامه‌ی‌ آیه‌ به‌ این‌ مراحل‌ رشد و نموشان‌ اشاره‌دارد.

اینها مثل‌ گیاه‌ هستند. گیاه‌ یک‌ دوره‌ی‌ پنهان‌ و کمون‌ دارد، یک‌ دوره‌ی‌استتار دارد، بعد جوانه‌ می‌زند، اخرج‌ شطأه‌ و سر می‌کشد فازره‌ و قدرت‌ وغلظت‌ می‌یابد; فاستغلظ و بر پا می‌ایستد و مستقل‌ می‌شود; >فاستوی‌ علی‌سوقه‌<.

اینها مراحل‌ رشد و فلاح‌ و روییدن‌ انسان‌ است‌، کمون‌ و استتار و جوانه‌زدن‌ و سرکشی‌ و قدرت‌ و غلظت‌ و استغلاظ و استقلال‌. و در این‌ جریان‌مفصل‌ فلسفه‌ و عرفان‌ و اخلاق‌ و سلوک‌ و فقه‌ اسلامی‌ به‌ هم‌ گره‌می‌خورند.

(خوب‌ دقت‌ کنید) هنگامی‌ که‌ انسان‌ این‌ گونه‌ و بر اساس‌ ادراکات‌حضوری‌، نه‌ تجربه‌گرایی‌ و نه‌ عقل‌گرایی‌ اصطلاحی‌، تفکراتش‌ آغازمی‌شود و روییدن‌ آغاز می‌کند، ناچار این‌ جریان‌ فکری‌، به‌ شهادت‌ وحضور می‌رسد; و به‌ اشراق‌ می‌رسد، چون‌ از این‌ جا منشأ گرفته‌ است‌ و ازاین‌ دامان‌ سربلند کرده‌ است‌.

باید مختصری‌ درباره‌ی‌ دل‌ و عقل‌ و عشق‌ و مغز و اشراق‌ و استدلال‌توضیح‌ داده‌ شود: اشراقی‌ که‌ حتی‌ در عرفان‌ مسلمین‌ مطرح‌ است‌، به‌معنای‌ امروزی‌ اشراق‌ نیست‌ که‌ منبعش‌ را دل‌ معرفی‌ می‌کنند. اشراق‌ یعنی‌ادراک‌ بلاواسطه‌ی‌ انسان‌ از خویش‌ و از هستی‌. اشراق‌ هنگامی‌ است‌ که‌وجود انسان‌ حدودش‌ را می‌ریزد و دیوارهایش‌ را می‌شکند. ما دل‌ واحساس‌ را منبع‌ شناخت‌ و آگاهی‌ نمی‌دانیم‌ و به‌ دنبال‌ پاسکال‌ مثل‌ خیلی‌از مارکسیست‌ها و دانشمندان‌ مسلمان‌ سینه‌ نمی‌زنیم‌.

این‌ دسته‌ شناخت‌ را به‌ هنری‌ و علمی‌ تقسیم‌ می‌کنند. یکی‌ برخاسته‌از احساس‌ ودیگری‌ برخاسته‌ از عقل‌ و فکر. و آن‌ چنان‌ تضادی‌ بین‌ عقل‌ وعشق‌ و دل‌ و عقل‌ می‌اندازند که‌ بیاو ببین‌. ادبیات‌ ما سرشار از این‌ حکایت‌عقل‌ گفتا و عشق‌ گفتا است‌. در حالی‌ که‌ بین‌ دل‌ و عقل‌ عاشق‌ هیچ‌ درگیری‌نیست‌. درگیری‌ میان‌ عقل‌ فارغ‌ و دل‌ عاشق‌ است‌. ما می‌خواهیم‌ عشق‌ابراهیم‌ را با عقل‌ خودمان‌ بسنجیم‌، در حالی‌ که‌ عشق‌ ابراهیم‌ را باید باعقل‌ خودش‌ سنجید. هر عقلی‌ این‌ را می‌پذیرد که‌ مهم‌ را فدای‌ مهم‌تر کن‌.وقتی‌ ابراهیم‌ در راه‌ مهم‌تر، اسماعیل‌اش‌ را ذبح‌ می‌کند، درست‌ این‌ کارهماهنگ‌ و طبیعی‌ است‌. همان‌ طور که‌ تو پولت‌ را فدای‌ یک‌ کیلو سیب‌می‌کنی‌ و یا عمرت‌ را فدای‌ فرزندت‌. پس‌ عشق‌ و عقل‌ ابراهیم‌ هماهنگ‌است‌ و تضادی‌ ندارد. این‌ تضاد ساختگی‌ بخاطر این‌ است‌ که‌ ماجایگاهش‌ را در نظر نمی‌گیریم‌ و آدم‌ها را با هم‌ قاطی‌ می‌کنیم‌. دل‌ منبع‌احساس‌ و حب‌ الخیر است‌ که‌ در سوره‌ی‌ عادیات‌ آمده‌. قبل‌ از این‌احساس‌، در انسان‌ شهادتی‌ به‌ وجود می‌آید. این‌ شهادت‌ همراه‌ حب‌الخیر، در انسان‌ حرکت‌ ایجاد می‌کند که‌: >انه‌ علی‌ ذلک‌ لشهید و انه‌ لحب‌الخیر لشدید<. می‌بینی‌ که‌ شناخت‌ و شهادت‌ و حب‌ و احساس‌ و حرکت‌ وعمل‌، چگونه‌ با یکدیگر پیوند می‌خورند و تفکیک‌ شناخت‌ و ایدئولوژی‌ وعمل‌ را بی‌معنی‌ و پوچ‌ می‌سازند. و این‌ گونه‌ تربیت‌ و فلسفه‌ و عرفان‌ وسلوک‌ و اخلاق‌ و فقه‌ به‌ هم‌ پیوند می‌خورند. چون‌ با این‌ تربیت‌، این‌ بینش‌ وشهادت‌ می‌آید و این‌ شهادت‌ و حب‌ و بغض‌ و احساس‌، به‌ هم‌ گره‌می‌خورند و اخلاق‌ اسلامی‌ را شکل‌ می‌دهند و بدی‌های‌ برخاسته‌ ازغریزه‌ و محیط و تربیت‌ و عادت‌ را با این‌ شهادت‌ و احساس‌ ترکیب‌می‌کنند و تبدیل‌ می‌کنند که‌: >یبدل‌ االله‌  سیئاتهم‌ حسنات‌<. و این‌ ترکیب‌ باتلقین‌ و حرف‌ و یا ریاضت‌ و عادت‌ نیست‌، که‌ به‌ مقتضای‌ دعای‌ مکارم‌الاخلاق‌، معرفت‌ و یقین‌ و محبت‌ و ایمان‌ و نیت‌ و عمل‌، این‌ چهار عنصر باآنچه‌ که‌ داری‌ ترکیب‌ می‌شوند و تبدیل‌ می‌کنند. و در واقع‌ شناخت‌ وشهادت‌ تو، با محبت‌ و احساس‌، اساس‌ این‌ ترکیب‌ هستند.

ترکیب‌ معرفت‌ و محبت‌، رذایل‌ قوه‌ی‌ واهمه‌ و مخیله‌ و عاقله‌ و غضبیه‌ وشهویه‌ را تبدیل‌ می‌کند. این‌ تبدیل‌ خصلت‌ ممتاز اخلاقیات‌ اسلامی‌ است‌.اسلام‌ برای‌ تکمیل‌ خلق‌ و خوی‌ها و تبدیل‌ رذایل‌ و بدی‌ها، تنها بر حرف‌ وتلقین‌ و ریاضت‌ و عادت‌، تکیه‌ نمی‌کند; که‌ در انسان‌ ترکیبی‌ را از معرفت‌ ومحبت‌ ایجاد می‌کند، تا تبدیل‌ را فراهم‌ کند و همان‌ طور که‌ در طبیعت‌همراه‌ ترکیب‌، تبدیل‌ها شکل‌ می‌گیرد و بن‌بست‌ها می‌شکند، همان‌ طورمی‌توان‌ نعمت‌ها را به‌ کفر تبدیل‌ کرد که‌: >بدلوا نعمه‌ االله‌  کفرا<; و آنها رابه‌ بن‌بست‌ کشاند.

آگاهی‌ و معرفت‌ به‌ این‌ نکته‌ که‌ اگر یک‌ بذر را به‌ خاک‌ بدهم‌سنبله‌هایش‌ را جمع‌ می‌کنم‌ و اگر یک‌ تومان‌ بدهم‌ هفتصد تومان‌برمی‌دارم‌، این‌ آگاهی‌، من‌ را اگر با بخل‌ شدید هم‌ همراه‌ باشم‌ به‌ سخاوت‌می‌کشاند.

علی‌(ع‌) از کنار زباله‌ دانی‌ می‌گذرد، غذاها گندیده‌اند، می‌ایستد، نگاه‌می‌کند و می‌فرماید: >هذا ما بخل‌ به‌ الباخلون‌<. تو می‌بینی‌ که‌ بخل‌نعمت‌ها را برایت‌ نگه‌ نمی‌دارد، که‌ می‌گنداند.

همراه‌ این‌ شهادت‌ و بینش‌، بخل‌ به‌ سخاوت‌ تبدیل‌ می‌شود. با این‌ترکیب‌، تبدیل‌ تحقق‌ می‌یابد. همین‌ طور احساس‌ ریا و تظاهر و احساس‌مقبولیت‌ و ستودن‌ و ستوده‌ شدن‌، که‌ ما دوست‌ داریم‌ خودمان‌ را درچشم‌ها بنشانیم‌ و خودمان‌ را مطرح‌ کنیم‌، این‌ احساس‌ها، هنگامی‌ که‌ بااین‌ شناخت‌ و شهادت‌ همراه‌ شد که‌ تو می‌بینی‌ دنیا راه‌ است‌ که‌ نقش‌ توحرکت‌ است‌، پس‌ ناچار باید به‌ گونه‌ای‌ حرکت‌ کنی‌ که‌ گردی‌ بلند نشود،باید به‌ گونه‌ای‌ بروی‌ که‌ وجودی‌ و چشمی‌ را اسیر نکنی‌ و جذب‌ ننمایی‌.هنگامی‌ که‌ این‌ شناخت‌ با این‌ احساس‌ها ترکیب‌ می‌شود، در تو ترس‌ وخوف‌ به‌ وجود می‌آید که‌ علی‌(ع‌) درباره‌ متقین‌ می‌فرماید: >اذا زکی‌احدهم‌، خافوا<; هنگامی‌ که‌ از آنها تعریف‌ می‌کنی‌، ترس‌ برشان‌ می‌دارد.ترکیب‌ جدیدی‌ به‌ وجود آمده‌ که‌ مقبولیت‌ و تظاهر و ریا را به‌ خوف‌ تبدیل‌کرده‌ و به‌ پنهان‌ کاری‌ وادار کرده‌ است‌.این‌ خصلت‌ ممتاز اخلاقیات‌اسلامی‌ است‌ که‌ می‌تواند همراه‌ ترکیب‌، انسان‌ را تبدیل‌ کند.  واین‌ چنین‌انسان‌ مبدلی‌ که‌ به‌ دگرگونی‌ رسیده‌، می‌تواند طالب‌ حضور باشد و درسلوک‌ خود به‌ آداب‌ حضور روی‌ بیاورد و به‌ فقه‌ اسلام‌ گره‌ بخورد.

این‌ گونه‌ از ادراکات‌ حضوری‌ همراه‌ ذکر و یادآوری‌ کار شروع‌ می‌شودو با تزکیه‌ و تعلیم‌، انسان‌ به‌ تدبر و تفکر و تعقل‌ می‌رسد; و به‌ شهادت‌ وترکیب‌های‌ جدید و تبدیل‌ها راه‌ می‌یابد.

نکته‌ همین‌ است‌ که‌ ذکر مبناست‌، نه‌ تلقین‌ و شعار. آدم‌ها ادراکات‌حضوری‌ دارند. لازم‌ نیست‌ که‌ در مرحله‌ی‌ اول‌ به‌ آنها چیزی‌ داد، کافی‌است‌ به‌ او یادآوری‌ شود تا اندیشه‌های‌ مدفون‌ برانگیخته‌ شوند وسنجش‌های‌ مرده‌ سربردارند. >یثیروا فیهم‌ دفائن‌ العقول‌<.

ذکر مبناست‌ و رسول‌ ذکر است‌. قرآن‌ ذکر است‌. نماز ذکر است‌ و آیات‌عالم‌ آیه‌ و نشان‌ و یاد آورند و ذکر هستند. و همین‌ است‌ که‌ بر ذکر تأکیدمی‌شود، نه‌ بر تلقین‌، که‌ صبح‌ به‌ صبح‌ جلوی‌ آینه‌ با خودت‌ پنجاه‌ بارحرف‌ بزنی‌ که‌ دیل‌ کارنگی‌ می‌فرماید من‌ باید این‌ چنین‌ باشم‌.

داستان‌، داستان‌ تلقین‌ نیست‌ که‌ تو آن‌ قدر به‌ خودت‌ دروغ‌ بگویی‌ که‌خیال‌ کنی‌ راست‌ می‌گویی‌. داستان‌، داستان‌ ذکر است‌، که‌ فکر و ذکر تبدیل‌به‌ عهد و عمل‌ و یقین‌ و شهود می‌شود. و این‌ چنین‌ است‌ که‌ انسان‌ طبیعتش‌را تبدیل‌ می‌کند، که‌ انسان‌ طبیعی‌، انسانی‌ است‌ که‌ طبیعی‌ نباشد و ازسطح‌ طبیعت‌ها و غریزه‌هایش‌ صعود کرده‌ باشد و همراه‌ شناخت‌ و عشق‌به‌ تبدیل‌های‌ جدید راه‌ یافته‌ باشد و بن‌ بست‌ها را شکسته‌ باشد.

تا این‌ تبدیل‌ها شکل‌ نگیرند، انسان‌ طبیعی‌، انسان‌ نیست‌. و با این‌تبدیل‌ است‌ که‌ انسان‌ پیوندهایش‌ عوض‌ می‌شوند و از غیر خدا می‌برد. ازپدر و مادر و از هوس‌های‌ خویش‌ و بیگانه‌ می‌برد و در همین‌ هنگام‌ است‌که‌ با روح‌ ایمان‌ یا روح‌ خدا تأیید می‌شود و نفخ‌ روح‌ صورت‌ می‌گیرد.

اسلام‌ برای‌ تربیت‌ انسان‌ بالغ‌، روشی‌ دارد و این‌ روش‌ در چهار حوزه‌انسان‌ را دگرگون‌ می‌سازد.

ذکر، تزکیه‌، تعلیم‌، روش‌ تربیت‌ اسلامی‌ است‌.

ذکر

تفاوت‌ ذکر و تلقین‌ و عادت‌ را اشاره‌ کردیم‌ و این‌ امتیاز تربیت‌ اسلامی‌را مطرح‌ نمودیم‌، که‌ چگونه‌ ذکر، ادراکات‌ حضوری‌ را مطرح‌ می‌کند، و نه‌بر اساس‌ تجربه‌ و تعقل‌، که‌ بر اساس‌ این‌ شهود باطنی‌ که‌ همراه‌ رسول‌ وقرآن‌ و آیات‌ و نماز، شکوفا شده‌ و مذکور گردیده‌، انسان‌ را به‌ عهد و پیمان‌و سپس‌ به‌ عمل‌ و یقین‌ و شهود و تسلیم‌ می‌رساند.

رابطه‌ی‌ فکر و ذکر و عهد  وعمل‌ و یقین‌ و شهود و تسلیم‌ را در جایی‌دیگر توضیح‌ داده‌ام‌ که‌ استنتاج‌ از ادراکات‌ حضوری‌ و یادآوری‌ آن‌شهودها برای‌ ابوذر زمینه‌ی‌ پیمانی‌ با خدا و با خویش‌ و با ولی‌ است‌ که‌ الم‌اعهد الیکم‌ یا بنی‌ آدم‌…

و به‌ دنبال‌ این‌ تعهد، به‌ تدریج‌ عبودیت‌ و عمل‌ شکل‌ می‌گیرد، ونتیجه‌ی‌ عبودیت‌ یقین‌ است‌ که‌: >و اعبد ربک‌ حتی‌ یاتیک‌ القین‌< و نتیجه‌ی‌یقین‌ حتی‌ در شکل‌ علم‌ الیقین‌ و مرحله‌ی‌ ابتدائیش‌، شهود و رؤیت‌ است‌که‌: >لو تعلمون‌ علم‌ الیقین‌ لترون‌ الجحیم‌<. و ادامه‌ این‌ شهادت‌ تسلیم‌ وتفویض‌ است‌ که‌ اول‌ >العلم‌ معرفه‌ الجبار و آخره‌ تفویض‌ الامر الیه‌<.

تزکیه‌

تزکیه‌ در بعضی‌ آیات‌، مقدم‌ بر تعلیم‌ و در بعضی‌ آیات‌، پس‌ از تعلیم‌مطرح‌ شده‌ است‌. و سر این‌ نکته‌ شاید در این‌ باشد که‌ عوامل‌ تزکیه‌ وآزادی‌ انسان‌، عواملی‌ که‌ انسان‌ را می‌رهاند و وابستگی‌ها و کنش‌های‌ او رابرمی‌دارد، متفاوت‌ هستند; بعضی‌ها پیش‌ از تعلیم‌ در انسان‌ هستند و باذکر بارور می‌شوند و بعضی‌ها احتیاج‌ به‌ تعلیم‌ و آموزش‌ دارند و با تعلیم‌رسول‌ در او شکل‌ می‌گیرند.

انسان‌ کنجکاوی‌ و طلب‌  دارد. رسول‌ با ذکر و سؤال‌ از او می‌پرسد: این‌تذهبون‌؟ انسان‌ کنجکاو و طالب‌ و بی‌آرام‌ است‌. انسان‌ ذاهب‌ و رونده‌است‌. ابراهیم‌ می‌گوید: انی‌ ذاهب‌ من‌ رونده‌ام‌، بی‌آرامم‌. و سؤال‌ این‌است‌: این‌ تذهبون‌؟ به‌ کجا می‌روی‌؟ به‌ چه‌ کسی‌ روی‌ خواهی‌ آورد؟ و دراین‌ مرحله‌ نوبت‌ تعلیم‌ها و آموزش‌هاست‌.

رسول‌، عظمت‌ انسان‌ را، وسعت‌ راه‌ و وسعت‌ هستی‌ را و عظمت‌ خدا را وضرورت‌ مرگ‌ و حقیقت‌ آن‌ را به‌ انسان‌ نشان‌ می‌دهد و این‌ عوامل‌ باعث‌رهایی‌ انسان‌ از حقارت‌ها و محدودیت‌ها می‌گردند و زهد و آزادی‌ را به‌انسان‌ ارزانی‌ می‌دارند. در حالی‌ که‌ از پیش‌ کنجکاوی‌ و طلب‌، این‌ هر دوعامل‌ رهایی‌ و آزادی‌ انسان‌ بودند و او را آرام‌ نمی‌گذاشتند.

به‌ این‌ گونه‌ عوامل‌ ششگانه‌، زهد و تزکیه‌ جمع‌بندی‌ می‌شود;کنجکاوی‌، طلب‌، درک‌ عظمت‌ و قدر انسان‌، درک‌ وسعت‌ هستی‌ و قلمروانسان‌، درک‌ عظمت‌ حق‌، درک‌ ضرورت‌ مرگ‌ و حقیقت‌ آن‌.

تعلیم‌

تعلیم‌ دامنه‌ی‌ گسترده‌ای‌ دارد. تعلیم‌ آنچه‌ که‌ نمی‌دانستیم‌، و تعلیم‌آنچه‌ که‌ خود نمی‌توانستیم‌ بدون‌ رسول‌ بیابیم‌ و بدانیم‌. >علم‌ الانسان‌ مالم‌یعلم‌< مربوط به‌ گذشته‌ است‌ و >یعلمکم‌ ما لم‌ تکونوا تعلمون‌< مربوطبه‌ همیشه‌ و شاهد ناتوانی‌ انسان‌.

خداوند آنچه‌ را که‌ نمی‌دانستیم‌ و آنچه‌ را که‌ نمی‌دانیم‌ و آنچه‌ را که‌نمی‌توانیم‌ بدانیم‌ به‌ ما می‌آموزد.

و این‌ رسول‌ اوست‌ که‌ با تلاوت‌ آیه‌ها و با ذکر، تزکیه‌ و آزادی‌ و سپس‌آموزش‌ و تعلیم‌ کتاب‌ و حکمت‌ را به‌ عهده‌ دارد.

انسان‌ همراه‌ ذکر و تزکیه‌ و همراه‌ معرفت‌ و محبت‌، به‌ دنبال‌ کتاب‌ ودستور است‌ و رسول‌ پس‌ از آن‌ مراحل‌ این‌ کتاب‌ و دستور را به‌ انسان‌می‌آموزد. کتاب‌ در این‌ آیه‌ به‌ معنای‌ فرایض‌ و مکتوبات‌ است‌ که‌ در آن‌ آیه‌هم‌ آمده‌: >صحفا مطهره‌ فیها کتب‌ قیمه‌<; صحیفه‌های‌ پاکی‌ که‌ در آنهادستورها و کتاب‌های‌ ثابت‌ و استوار هست‌. هنگامی‌ که‌ من‌ به‌ راه‌ افتادم‌ناچارم‌ که‌ آداب‌ حرکت‌ و ادب‌ حضور را بیابم‌، ودر این‌ مرحله‌ با همراهی‌کتاب‌ و به‌ حکمت‌ و دستاوردهای‌ استوار و محکم‌ راه‌ می‌یابم‌ و از جهل‌هاو غفلت‌ها و کفرها و کفران‌ها رها می‌شوم‌.

تعلیم‌ انبیا آموزشی‌ است‌ که‌ حذر و عمل‌ و شهود و قرب‌ را به‌ دنبال‌می‌آورد و همین‌ است‌ که‌ انذار می‌گویندش‌ و روش‌ کار فقیه‌ هم‌ همین‌است‌. تعلیم‌ و آموزش‌ تنها نیست‌. تعلیمی‌ است‌ که‌ مغز و قلب‌ و دست‌ و پارا در بر می‌گیرد. >لیتفقهوا فی‌ الدین‌ و لینذروا قومهم‌ اذا رجعوا الیهم‌ لعلهم‌یحذرون‌<. تفقه‌ در تمامی‌ دین‌ نه‌ در احکام‌، مقدمه‌ی‌ انذار است‌ و انذارهم‌ وسیله‌ی‌ حذر.

حذر آن‌ حالتی‌ است‌ که‌ در هنگام‌ دست‌ زدن‌ به‌ یک‌ سیم‌ برق‌ و یا راه‌رفتن‌ در روی‌ تیغ‌ و شیشه‌های‌ شکسته‌، احساس‌ می‌کنید. وقتی‌ که‌می‌خواهی‌ پس‌ از باران‌ از جایی‌ گل‌ آلود بگذری‌ چگونه‌ دامن‌ را بالامی‌گیری‌ و آرام‌ آرام‌ حتی‌ با نوک‌ پا حرکت‌ می‌کنی‌. چه‌ احساسی‌ داری‌ که‌لباس‌ تازه‌ آلوده‌ نشود و بر دامن‌ شما گل‌ نپاشد. انذار، این‌ حالت‌ را به‌دنبال‌ می‌آورد، و این‌ حالت‌ و دقت‌، عمل‌ را بارور می‌سازد و عبودیت‌ راشکل‌ می‌دهد و شهود و تسلیم‌ و تفویض‌ را زمینه‌ می‌سازد.

باید توجه‌ داشت‌ که‌ در تمامی‌ مراحل‌ تعلیم‌ و انذار تا حذر تا عبودیت‌ وشهود و تفویض‌ آفت‌هایی‌ هست‌.

غفلت‌ و تسویف‌ آفت‌ انذار است‌، که‌ بعضی‌ها پس‌ از آگاهی‌ و بیرون‌آمدن‌ از جهل‌ به‌ دامان‌ غفلت‌ می‌نشینند و یا به‌ امروز و فردا و به‌ زودی‌خواهم‌ رفت‌ و خواهم‌ کرد، مبتلا می‌شوند.

وسوسه‌ و خستگی‌ و ترس‌های‌ مزاحم‌، آفت‌ حذر است‌، که‌ شیطان‌ ازاین‌ زمینه‌ بهره‌ برمی‌دارد و بار را سنگین‌ می‌کند تا آن‌ را رها کنی‌. و ترس‌ رابه‌ جانت‌ می‌اندازد تا از رفتن‌ جلوگیرت‌ شود.

رضایت‌ و وهم‌، آفت‌ عبودیت‌ و عمل‌ است‌، که‌ از خود راضی‌ می‌شوی‌و خیال‌ می‌کنی‌ در بیابان‌ عمرت‌ دیگر خاشاکی‌ و هیزمی‌ و بوته‌ای‌ نیست‌،که‌ رسول‌ نشان‌ می‌دهد چگونه‌ گناهان‌ در زمینه‌ی‌ ناباوری‌ انسان‌ جمع‌می‌شوند و کوهی‌ از آتش‌ به‌ پا می‌دارند.

قناعت‌ و غرور آفت‌ شهود است‌ که‌ خیال‌ می‌کنی‌ راه‌ را رفته‌ای‌ و دیگرکار تمام‌ است‌، در حالی‌ که‌ شیطان‌ در اوج‌ شهود بر زمین‌ می‌افتد و مرجوم‌می‌شود.

و در حال‌ تفویض‌ نباید تکالیفی‌ را که‌ خدا بر عهده‌ی‌ تو گذاشته‌ رهاکنی‌ و بر عهده‌ی‌ خدا بگذاری‌ که‌ تفویض‌ به‌ معنای‌ جدایی‌ از تکالیف‌نیست‌. هر چه‌ ارزش‌ها بیشتر شود، و اوج‌ تو زیادتر شود، سرمایه‌گذاری‌ ودشمنی‌ شیطان‌ هم‌ زیادتر و بیشتر خواهد شد. باید بخواهیم‌ که‌ با نور فهم‌ما را از سیاهی‌های‌ وهم‌ و مزاحمت‌های‌ شیطان‌ نجات‌ بدهند.

الهی‌ اکرمنا بنور الفهم‌ و اخرجنا من‌ ظلمات‌ الوهم‌ اکرمنا بالهدی‌ والاستقامه‌.

برگرفته از کتاب انسان در دوفصل، اثر استاد علی صفائی حائری (عین-صاد)

ثبت دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *